BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 149

Page 149

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 149 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

حرف الدال غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه بر اهل فضل دانش و فن گریه میکند نا خامه لب کشود سخن گریه میکند در پیری از تلاش سخن ضبط آب کن دندان دریکه ریخت دهن گریه میکند اشکی که مهر پروردش در کنار چشم چون طفل برزمین مفکن گریه میکند تیمار جسم چند عرق ریز انفعال شمع بر بنای کهن گریه میکند شبنم درین بهار دلیل نشاط نیست صبحی است کزوداع چمن گریه میکند بر بیکسم کریم چشم مسامها هر چند مو دمید زدن گریه میکند عقل از فنون نفس ندارد بر آمدن بیچاره است مرد چو زن گریه میکند ای قطره غفلت از نم چشم محیط چند از درد غربت تووطن گریه میکند هنگامه بین عیش فروزم که همچو شمع گل نمیزندم و سر من گریه میکند (بیدل) بهر کجا رگ ابری نشان دهند در ماتم حسین و حسن گریه میکند برای خاطرم غم آفریدند طفیل چشم من نم آفریدند عرق گل کرده ام از شرم هستی مرا از چشم شبنم آفریدند جهان خون ریزیاد است هشدار سر خاك از محرم آفریدند علاجی نیست داغ بندگی را اگر چشم و کر کم آفریدند طلسم زند گی الفت نمایست نفس را یکقلم رم آفریدند چسان کام ببر از فرمان تسلیم که چون ابرویم از خم آفریدند چو صبح آنجا که من پرواز دارم قفس با بال توام آفریدند گهر موج آورد آینه جوهر دل بی آرزو ستم آفریدند وداع غنچه را گل نام کردند طرب را ماتم غم آفریدند کف خاکی که پاداش توان داد بخون کل کرده آدم آفریدند اگر عالم برای خویش پیداست برای من مرا هم آفریدند دلم (بیدل) ندارم چاره از داغ نگین را بهر خاتم آفریدند پر در دل حلقه زد غفلت کنون آهش چسود اشك كم آبروی از چشم روزن می رود بی بضاعت عالمی افتاده در وهم زیان مایه کی باشد که ابری نیست در بازار سود صافی دل تهمت آلود کلفت شد از نفس رنگ آب از سیلی امواج میبالد کبود جین پیدا میکند در طبع مرد افراط کین ای بسا نیضکه آتش را تف آتش ربود کز شهرت ما یسلی بابی نشانی ساز کن دهن نتواند نمودن آنچه عنقا وا نمود راحت این بزم ترک قطع موقوف بود دستها برهم نهادیم از طلب مژگان غنود اتفاق است آنکه در دشوار آسان میکند ورنه از تدبیر يك ناخن گره نتوان کشود حیف طبعیکه کرمآک کیراو کین آگاه نیست خاک ریزید از غبار چند در چشم حسود موج دریا صورت دست و دلی واکرده است جز کشاکش هیچ نتوان بست بر سیمای جود ای بسا آئینه اثبات ناز ایجاد کرد هرچه از آثار مجنون کاست برلیلی فزود حسن یکتا (بیدل) از تمثال دارد انفعال جای زنگارست هر جا آینه میسازد زوود بر دستگاه اقبال کس خیره سر نگردد این خط نمیتوان خواند تا صفحه پر نگردد حیف است موج آزاد نازد بقید گوهر ین قدر دانی نیست پایی که سر نگردد تنگ وفاست دعوی در مشرب محبت چشمی بهم رسانید کز گریه تر نگردد در فکر چرخ دایم جهد تغافل اواست تا دانه ات بغربال پر در بدر نگردد در بیخودی نهفته است بوی بهار وصلش دور است قاصد ما تا رنگ بر نگردد در کار گاه تسلیم کو محنت و چه خواری خورشید بی نیاز است گر خاک زر نگردد اغوا چه می نیازی موقوف خود گدازیست تسکین نشته کامی آب گهر نگردد وحشت بهار شوقم بی رنگ و ساز اسباب پرواز رنگ این باغ مرهون پرنگردد تسکین طلب جهانی مست جنون نوائیست لب از فغان نبندد نی نیشکر نگردد تحقیق نقطه دل از جلوه فن مبراست پر کار همت اینجا گرد هنر نگردد آشوب غفلت ما ظالم است رقبیات یارب شبیکه دارم شبك سحر نگردد همت درین بیابان سر منزل قرین است (بیدل) تو در طلت باش کو راه سر نگردد بر من کار کاه ازل کیست وارسد ما خود نمیریم مگر عجز ما رسد فهم شباب قابل تحقیق ضعف نیست پیریست فطرتی که بقد دوتا رسد در وادی که منزلم ره جمله رفتنیست اندیشه رفته است زخود تا کجا رسد همشیوه کین کر ایجاد رتبه ایست شکلی غبار ناشده کی بر هوا رسد مارا چوشمع گفته اگر اوج پستی است کم نیست اشک که سرشکه تا پا رسد آئینه را قدمت حیرت فضائلیست زین جوش خون بعمت که رنگی بمارسد تا کرد ما و من بچهوا نیست پرفشان (بیدل) بکته ذره رسیدن کرا رسد بر زبان درس روانهای موج شیر بود جنبش مژگان بی نم خامه تحریر بود عرض سامان بهایها اعتبار آه داشت نارساایهای ما و من نفس تقریر بود از کتاب بی نیازیهای آیت شعور هرچه می تابید بر دل نامعاش تفسیر بود بر طمع طبع خسیسی که تفاخر دارد آبرو را عرق سعی تصور دارد گل این باغ اگر یتمیز از فرصت نیست خنده يك بروي که تمسخر دارد خاك شو معنی موهومته هستی دریاب فهم رازت بعدم جیب تفکر دارد از شکست است رك کردن امواج بلند عاجزی هم چقدر ناز تکبر دارد خود گداز است شراریکه بجائی نرسد ناله در بی اثری سخت تاثر دارد بختیلان نه همین طبع گدا ناصاف است کینه خود هم ازین قوم دل پر دارد طبع شهوت نسب از سیر گریبان عاریست کردن خر سر تحقیق بآخور دارد نی ذهنی خجل نی زجنون منفعلم طبع بی ساخته شوق چه عنصر دارد قلت مایه عرق میکشد از طبع کریم ابرهرجا تنك افتاد تقاطر دارد محو گردیدن ما تهمة ناموزون نیست سکته مصرع نظاره تحیر دارد (بیدل) از جهل میندیش که در مکتب عشق کر همه طفل سردنگیست تبحر دارد برق خطی بسیاهی میزند هالة مه بافاهی میزند معصیت در بار گاه رحمتش خندها برق گناهی میزند بهر عبرت فرصتی در کار نیست يك نگه بر هر چه خواهی میزند نامسون یاد بان دارد نفس کشتی ما برتباهی میزند سجده مشتاق خم ابروی کیست بردماغی کج کلاهی میزند ای عدم فرصت شرار تاختند چشمت عبرت نگاهی میزند پردلی ها امتحان کاه بلاست تیغ برقلب سپاهی میزند پرتو شکر مژگان بهم می آیدم بر سر خوابم سیاهی میزند (بیدل) از وصل نویدم داده اند دل طپیدن کوی شاهی میزند رقص حسرت او موج گل هوا گیرد زشوق جوهرش آئینه صفا گیرد جلوه اش نگهی گر بهم زند مژه سواد عالم پیدش بتوتیا گیرد بکلفتی که گشاید نقاب کردش رنگ تحیر از پرطاوس رو نما گیرد

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 149. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/149 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/149
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record