Machine transcription
صحيفه ۱۲۲
غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه
همت چه برافرازد از شرم فقر ما دست عریان کی لباسم کو آستین کجا دست بی انفعالی از ما نا موس آبرو برد تا جبهه یی عرق شد شستیم از حیا دست
هرجا لب سوالی شد بر در طمع باز دیگر چسم نباید چون کاسه گدا دست قدر فنا چه داند ذلت پرست حاجت بر پشت خود سوار است از وضع التجا دست
یاران هزار دعوی از لاف پیش بردند از اتفاق یارب طرح است در صدا دست کرد ن باینطپان مغلوب هیچکس نیست سودن مگر بیازد بر دست آسیا دست
ای صبحت از دل تنك تهمت نصیب شوم این عقده کز کشودی تا آسمان کشادست چاك لباس مجنون خط میکشد بصحرا اینجا هزار دامن خفته است جیب تا دست
تغییر رنك فطرت بی ننك میل نیست روز سیاه دارد در کسوت حنا دست در بوزۀ طراوت بوی ندارد اینجا چون نخل مانی را شد خشك برهوا دست
بی قطع زند کانی مشکل توان جدا کرد از دامن هوسها این صد هزار پا دست رفتار تحمیل مست خراش دلهاست هر کاه پنجه یازید شد ناخن آزما دست
حرص حصول مطلب بی نشۀ جنون نیست از لب دوکام پیش است در عرصهٔ دعا دست از دست گیری غیر در خاك خفتن اولیست همچون چنار یارب روید ز دست مادست
حیف است سعی همت خفت کس گل ومل باید کشید ازین باغ یا دامن تو یا دست (بیدل) درین بیابان خلق بعجز فرسود چون نقشی با شکستیم ما هم بزو پا دست
همت زگیرو دار جهان رم گین خوشست آرایش بنای دامن بچین خوشست اصل از حیا فروغ تعین نمی خرد گل گو ببال ریشه همان باز مین خوشست
صد رنك جان كنيست طلبکار نام را کردار زنگند ن کوه از نگین خوشست آتش بکام حرص نفس گاه شمع نیست افسون موم با هوس انگبین خوشست
از نقش کارخانه آثار خوب وزشت جز وهم غیر همچه شود دلنشین خوشست خواهی بدیده مذکر و خواهی بدل نشین سرو تو مصر نیست که در هر زمین خوشست
در عرض دستگاه شکو شد دماغ جود دست رسا بكومی تسلیم خوشست پستی گزین و بال رعونت نمی کشد ای محرم حیا کله از جبین خوشست
پا در رکاب فکر اقامت چه میکنی ز انجا نه که میروی از خویش نرین خوشست پرواز اگر بعالم انسنت دلیل نیست زین مرغ بال و پر قفس آهنین خوشست
باشمع گفتم از چه سرت میدهد بباد گفت آن سر یکه سجده ندارد چنین خوشست (بیدل) بطبع سبحه هجوم فرو نجاست رسم ادب در آینه داران دین خوشست
همت من از فشان جاه چون ناوك گذشت زین نگین نام و ننگم بود گر عینک گذشت طبع دون کاش از نشاط دهر کردد منفعل نیست بر عصمت حرج گرلولی از تنبک گذشت
همتی میباید اسباب تعلق هیچ نیست برقمى آید دو عالم با جنون يك كشت در مزاج خاك اين وادی قیامت کشته اند بام ما مجروح د باید از نل آهنك گذشت
هیچکس جبران تدبیر شکست دل مباد موی چینی هر جا خطش دمید از حک گذشت چون شرار کاغذ آخر از نگاه کرم او بربنای ما قیامت سیل از چشمك گذشت
حسرت عشاق و بیداد نگاهش عالمیست ریختی هم کرد سر داین ناوك از هريك گذشت تك تحقيق است كفيني كه دارد فهم خلق در تامل هر کاه افتاد از یقین بيشك گذشت
غیره بینی لازم طبع درشت افتاده است تا تواند چشم سك از طینت ارمك گذشت کاش زاهد جام گیرد كز تمسخر وارهد بی تکلف عمر این بیچاره در تيزك كذشت
صحبت واعظ بغیر از درد سر چیزی نداشت کزمیدن مفت خاموشی کزین مردك گذشت فضل حق و اقیست (بیدل) از فنا تمکین مباش عمر باطل بود اگر بسیار و كر اندك گذشت
همچو شبنم ادب آئینه زدودن بود است بهم آوردن خود چشم کشودن بود است مخمسا لات مباليد كه چون برتو شمع کاستن توام اقبال فزودن بود است
مزرع کاغذ آتش زده سیراب کنید تخم موئی که هوس کاشت درودن بود است کم و بيش آيله سیلان تلاش هوسم دست رنج همه کس در خود سودن بود است
غفلت آينه تحقیق جهان روشن کرد آنچه مازنك شمرديم زدودن بود است سرمه انشای خط برده در معنیاست خامشی نغمه اسرار مزودن بود است
موج این بحر نشد ایمن از اندوه گهر غم دوش مژه از بار غنودن بود است باهمه جهل رسا در حق دانایی خویش حرف پیچیکه نداریم ستودن بود است
زین كليكه خجالت كش صد نقصانست جز بین جه سزاوار نمودن بود است غیر تسلیم درین عرصه کسی پیش نبرد سرفکندن زمین گوی ر بودن بود است
نا ابد شهرت عنقا نپذیرد تغییر ملك جاويد بقا هیچ نبودن بود است ساز بزم عدم لبيك نواشیکه مراست نام ( بیدل) زلب بار شنودن بود است
هم در ایجاد شکستی بدم پا زده است نفس شیشه کرم سنگ بپینا زده است راه خوابیده به بیداری من میگرید هر که زین دشت گذشته است بمن پا زده است
حسن یکتا چه جنون داشت که از تنك دوئی خواست بر سنك زند آینه برمازده است نیست يك قطره بی موج سر اپای محیط جوهر کل همه بر شوخی اجزا زده است
ای سحر ضبط عنا نيك از ان طرز خرام گرد ما هم قدح ناز دو بالا زده است هر نگاه رنك خرابات دکر میربزد کس ندانست که آن چشم چه صهبا زده است
دل نشد برك طرب ورنه سر خلو که داشت بیصفای پر طاوس بر ها زده است زین برودت کده هر نفحه که برگوش خورد شور دندان بهم خورده سرما زده است
كس ترفی بعدم هستی اگرجا میداشت خلق از تنکی این خانه بصحرا زده است بگذر از پیش و پس قافله خاموشی دو لب ما دو قدم بود که یکجا زده است
(بیدل) از جبر که اوهام بدر زن کانجا مانی لاف خرد دارد وسودا زده است
همه غیب است شهود اینجا نیست جه اخفامست نمود اینجا نیست نتوان جلوه مطلق دیدن آنکه این پرده کشود اینجا نیست
اصل هر سوسن و گل برننگیست جزهمین سرخ وكبود اینجا نیست شمعة خا کستر محض است آخر جز دم گرمی و دود اینجا نیست
اعتبار ات همه اوهام اند تو عدم باش و وجود اینجا نیست
همه کس کشیده محمل بجناب کبریایت من و خجالت سجوديكه نكرده ام برایت نه بخاك در بسودم نه بسنگش آز مودم بکجا برم سریا که نکرده ام فدایت
نشود خمار شبنم می جام انفعالم چوسحر چه مغز چیند سر خالی از هوایت طرب بهار امکان چه حسرتم فريبد ببر خیال دارم گل رنگی از قبایت
هوس دماغ شاهی چه خیال دارد آنجا بملك فرو نیاید سر كاسه گدایت به بهار ندکته سازم ز بهشت بی نیازم چمن آفرین نازم بتصور لقایت
نتوان کشید دامن زغبار مستمندان بخرام و باز ما کن سر ما و نقس پایت نفس از تو صبح خرمن نگه از تو گل بدامن توئی آنکه در زمن بهی از من است جایت
ز وصال بی حضورم به پیام ناصبورم چقدر از خویش دورم که بمن رسد صدایت نفس هوس خیالات بهزار نغمه صرف است سر درد سر ندارم من (بیدل) و دعایت
هوس بقنئة صد انجمن نگاه شکست ز عافیت قدمی داشتم آه شکست ذخیره چشمی حرص دلی مباش ایمن كه خلق کر سنه بر چرخ قرص ماه شکست
درین جنون کده شرمی که هر که چشم کشود مجاك جيب حيا دامن نگاه شکست چه ممکن است غبارم شود محشر سفید بسنك سرمه ام آن ترکس سیاه شکست
حق رفاقت یاران بجا نیاوردم بيا يك آبله دل بود عذر خواه شکست قدم شمرده گذارید کز دل ما یوس هزار شیشه درین دشت هر گاه شکست
هوس دميكه نفس سوخت دل با من رسید دوید صورت منزل چو کرد راه شکست شکوه قامت پیری رساند بنیادم بآن خمیکه سر اهای من كلاه شکست
هلاك شد هم و خمیازه های شام نجاست بحرك نيز ندارد خمار جاه شکست چو شمع غمره وضع غرور نتوان زیست سریکه قال هوا زد قدم بجاه شکست
بکرد عرصه تسلیم خفته (بیدل ) تو خواه فتح تصور نماو خواه شکست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
