Machine transcription
فیض البکاء صفحه ۴۴
بر سرم عمامه پیغمبر است در کف من ذوالفقار حیدر است دایه تی گرچه پروردم بناز این تنما داشتم از کارساز
تا کنم یاری بجان خویشتن گرددم قربانی او جان تن کوفی وشامی بهم پیوسته اید راه نان وآب بر ما بسته اید
بند بدریاری آل زنا تیغ بر کف انگیزه به بیحا عزم قتل شاه دین دارید بس باز کی ترسی از تو به شکستن
من بمیدان آمدم از بهر جنگ اسپ یل من مبارز بید درنگ لشکر از نور رخش حیران شدند مات آن شهزاده در میدان شدند
آن یکی گفتا که این پیغمبرست دیگری گفتا عزیز داورست بچو و کشتند از گفت راد حملها قاصد شدند از کرد ار او
ابن سعد رو سینه زان همه با زبان حیله دل پرداه گفت لشکر را که این اکبر بود در شباهت منجه پیغمبر بود
کار بر سبط نبی کردید تنگ کین جوانش را فرستاد جنگ کس نباشد هم نبردش در سپه یا مقال از سفیده و زسیم
چاره نبود غیر که گیر و ریشی تیغ بر کف کوفیان و شامیان حمله در کشند از اطراف او ضربت آن ناکسان اصغر او
همچو جدش مرتضی از پنجره زد بهم از شکر کین چند صف گیرو داری بود او را در جهان تا که نخل قامتش از پا فتاد
بازخمی چون آفتاب خاوران ساخت از خاک بیابان بسترین لشکر کین باستان و تیروتیغ زخمها برتن زدندش بیدریغ
بسکه خونش رفت از ین برتران گشت از نور نگو ن ان تیغ خوق چون به پیکر طاقتی باقی نماند بر جهادش حالتی باقی نماند
رو بسوی خیمه آن جسم پاک گفت ادرکنی پدر در نی هلاکم شاه دین بشنید آواز پسر زان ندا افتاد بر جانش شرر
شد سوار ذوالجناح باد پا گشت عازم سوی میدان عبا تیغ برکف حمله ورشد برسپاہ خصم او انجم صفت بر گرد ماه
میزد میکشت زان قوم دغا شور و شیونی تمام در دشت پا جستجوی نوجوانش می نمود هر طرف جویای آن شهزاد بود
نعره از پرده دل میکشید تا ببالین علی اکبر رسید فرقه اشرار را از پیش کند آتشی بر لشکر اعدا فکند
تیغ را از خون دشمن آبنداد تا که چشمش بر علی اکبر فتاد دید غلطان پیکری خاک و خون بر زمین افتاده جانش و از گردون
فرق او شق گشته از شمشیر کین لاله سان جادیت خونش بر زمین گیسوان او بخاک آمیخته عنبر زلفش پریشان ریخته
قدموزون کرده فرش راه دست کشته ترک جان بقر با نهاد راست قامت سروش ز پا افتاده کینچو بر خاک بیابان داده است
طاقت شد طاق شد زین ماجرا گفت دنیا شد مرا ماتم سرا عرصه آمد بر من افسرده تنگ ای ستمگر لشکر چینام ننگ
نوجوانم را بخون می کشته اید گیسویش را بخون آغشته اید از مخالف تا بگیرم انتقام بعد اکبر زند کی باشد حرام
پسر صفوف لشکر کین دردید شد شکست و سر فگند و سر برید گرو خالی از سپه قلب جناح پس فرود آمد زپشت ذوالجناح
راس آن شهزاده بهر زانوان رو بروی آن کلان ابر نهاد از جگر آهش برآمد درد ناک گفت ایجان پدر روحی فداک
گشت از قتل تو قلبم داغدار زندگی بعد توام ناید بکار پیلی از داغ تو مجنون می شود زینب غمدیده دلخون می شود
الغرض شهاد آن میان گفتگو در خیامش راست بانک های بو شکر مرده پیشی شهادن حصر أبا الفضل العباس ع
اندران وادی بجنگ کوفیان تا بمیدان رفت عباس بنجان بیرق کین دشمنان بپراشته تیغ بیداد ستم افراشته
هر طرف کشند ستد راه او شد کنار نهر قمر با نگاه او زاده آزاده شاه نجف چون بهر سو دید لشکر بسته صف
دست زد بر قبضه شمشیر تیز شد مهیا با مخالف در ستیز حمله ور گردید از سمت یمین سوی میسیه بس چو شیر خشمگین
شیر وش در این دانی کیند از مخالف دستها بازر فگند گرد آنکه حمله بر قلب جناح اسب ا و خونیتی بد نچون آن نجاح
لشکر کین جمله با شمشیر و تیر قصدا و کردند در آن دار گیر آن یکی شمشیر میزد بر سرش نیزه میزد دیگری بر سینس
جمله در خون آن برادر سوختند میت سرش را بر گوشت میان تا عکم او بر طفلا نبر اندران میدان سینی الی تھا
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
