Machine transcription
نسخة
در ورق
فيض حا
صفحة ٣
غزلیات
محکمه بدعوی نفس از بسکام ددوام بگیرد کریشنی
آنکه خامه براد سوئی طر نیکی بردم
از شوق را جبه دگرند ابو سر
بای بن علقه زلف دلبر کند بند در بند من
بستم از هر طوبی رشته در گاه بازوی جان
چون طو باشی انظار جفت از یکانه
تا نوای تو بر سینه طوطی را ندید
فراغ دارم با قلق از باغ آن با بر سرگز
از این خروع و من غیر اسکند را نخواهد داب
که روداریم خفاش مژگان ترا زیز
مرا دید، و خون بماری را نظر افنانی
کر معلم رسال قلبه دام انزرواست
مخاطب نگر در صف دکوریتنان
یگانه آواسم صفحه صد دفتراست
پوسم رسته افتاده بظرف خاتم خضراسم
که گویا ماری از کیسوی تو ناصیه داب
توازدن گره چاک رسوا خفاش
مدارا گوشت نادیده و معنی را کباب
حرف الباء
جان کباب قمر لدرس سختی دارد
تو گوئی آفتاب در کوره طر زهره داب
بخت اثربزم سرم راناچی گداخته ها
که غرق لجه تقصیر را بسند سراب
نپدارم مرا نادان چه سودا بر سراست امشب
که عقل بینش اندیشه چوی دیگر داب
بهر جانب مرا اش نظر در غلفتن است
دپس لبریز سودا سرم از دل در غرا است
مگر در دیده عاشق ندید چاره نهاب
سهر جا بکند در سینه بی اور ابر شتاب
پادش میکشی دو شد در کار می اشو
گمانا کاروان در سینه ام تو نجته است
کہ ہر جا میرود ہر شیشه می دشته میتاب
لب لعلش دل آن پیکر است
چه شده عرف خوبی آفتاب عالم است اسب
که بیشتر رخ ما چو ماه دور خنجر است
خون جبران مدوقی را به
مراضحی بخند بر زرمی
که اندر ساغر مستان
شراب احمر است امشب
کر دیو
حب جهانیان همه در لوح دل مرا
مجنون از آن شدم که دعشقت بپای دل
پابند موی یار مرتاضی چه میشوی
این رشته سر بسر همه پیچ است و انقلاب
غیر از محبت تو چو خطی است روی آب
زنجیر گیسوان تو دیدم شبی بخواب
ای پر تو جمال تو رخشان چو آفتاب
افتاده بر رخ تو عرق ژاله ژاله چون
از غمزه نگار تو مستند عاشقان
از سینه دود جای نفس میجهد مرا
تعبیر ملک دل بامید وصال تست
عشاق را فراق تو جانا میکشد
وی موی دل پذیر تو برنگ مشک ناب
انجم که جا گرفته برخسار افتاب
دیگر چه حاجت است به پیمانه شراب
کاین مرغ دل زاتش هجر تو شد کباب
تا وای عشق نیست بغیر از دل خراب
بر قتل بیدلان بگرخون مکن شتاب
هجران کشیده گشت مرتاضی که نیست
کمتر کسی شود بومسال تو کامیاب
حسن ماه من که پهلو میزند بر آفتاب
طاقت نور تجلی چون نمی بینند کس
گر کند عزم سواری آن مه فرخ سرشت
همچو میخ خیمه میخوابم رقیبان را تمام
نقد جان میخواست دلبر دادمش آسان بلی
از ثوا بهای دل روز ازل دانسته ام
کاش چون خورشید بیرون آید از زیر نقاب
زآن بود از دیده حق ناشناسانتی حجاب
حلقه چشمم بود زین سندش را رکاب
تن بزیر خاک بر سر سنگ و در گردن طناب
چاره بر لب تشنگ نبوده در خطاب مستجاب
خانه آباد و نبود اندر در این دیر خراب
چاره دردی اضی از می گلگون کنید
چون مریض عشق را نبود دوائی بر شراب
صبحدم گر ماه من از چهره بگشاید نقاب
گر بیفتد دکمه عشق عاشق چون کند
از خجالت سر برون ناورد ز مشرق آفتاب
با دو زلفین سیاه او که دارد پیچ و تاب
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
