Machine transcription
نسخه سیم عبر الوقایع صفحه ۲۴
هزار سپهدار کابل رسید تو گوئی بگلزار بلبل رسید هر گفته های سپهدار خویش بیان کرد و آنگاه افتاد پیش
ببرد آن سپه را ز میدان جنگ بنزدیک سردار خود بیدرنگ سپهدار کابل ز راه خسرو چو نزدیک سردار آمد ز دور
بپویش ستاد و سواره بدشت همانساخت از بهر بر گشت سوی لشکر خویشتن کرد رو بگفت که ای لشکر جنگ جو
شما جمله مردان نام آورید بر آزنده لشکر و کشورید ببینید کز گشتان بخطّو شده رهنمای شما سر بسر
تو گوئی سپه را نموده محاصره که استر صفت از حصار و کباب شتابان بفرمان او می رویم بکردار و گفتار او ناظریم
شما مردمان را مگر نیست ننگ که در روز پیکار نا کرده جنگ سلامی گرفتید و تابید شید سوی خصم چون برق لامع شوید
بآنها او گشته امیدوار دوان میروید از یمین و یسار کنون کر شما را بود اتفاق بپیکار دشمن نه اندر نفاق
در آیند شست سردار لشکر شکن بد امانده از لشکر خویشتن قلیلی سوارند همراه او بگیرید اطرافش از چار سو
از بنوقت بهتر بما فرصتی نشاید بیاس ملک خدمتی کشتن سپاه کابل مولوی را در انوقت که
دیدند سپه دار و الا تبار مترا بخونخواهت امر لشکر شدن و نداء او جمعیتی همراه ندارد بضدا و اقدام کردند.
سپهدار را چون سخن شد تمام کشیدند شیر کین از نیام دویدند یکسر سوی مولوی دلیران کابل بهزم قوی
نمودند آغشته در خون تنش که شد واژگون قامتش پست تا نه با تیغ و توپ و تفنگ نمودند یکباره آغاز جنگ
ز شلیک پی در پی آن گروه چو سیماب لرزند پیدا دشت و کوه ز یاران سردار جمعی بجاکه فتادند و گشتند در دم هلاک
سپهدار نام آور نیک خواه چو شد این عبارت ز خیل تباه دریغ آمد از حالت خویشتن ولیکن نبودش مجال سخن
در آنحال مردانه تدبیر کرد فرو داند از اسب بر نبرد بزد توپ چندی بر وی سپاه که اند ر فرارش بگیرند راه
یکی آه سوزان کشید از نهاد پس آنگاه رخ سوی آند و آن زجون کندر کردا همه شتاب بینه بزد در ملک افراسیاب
پس از فتح و فیروزی لشکرش چنین رفت بخت بلند اخترش که اوّل ببرد و در آخر بباخت دل دوستانش از نیم کداخت
بیک چشم بر هم زدن از خسرو شد از شور وشتر بخون پاد بیاسود از رنج سرد و سیم کنون در سمرقند باشد مقیم
برگشتن غلام محی الدین خان سپهسالار بسمت سپاه سر خاب که مشغول تاراج بودند
در آنسو سپهدار کابل غلام که با حیدر شر بود این خسته نام چو سردار را دید اندر گریز سوی لشکرش شد بجزم ستیز
بدید آن سپه را ز بد اختری هنوزند مشغول غارتگری ز یغما نگردیده آسوده حال دوان هر طرف بهر تاراج مال
همه شاد و مغرور فتح و ظفر ز احوال سردار خود بیخبر پیاده سپهدارشان یکطرف رها کرده اسبان بکاه وعلف
بگفتا سپهدار کابل سپاه بلشکر که ایندم بنام خدا سپاه عدو چون پراکنده با فتح و فیروز با بنده است
بگیرید اطراف شان بیدرنگ بشمشیر و ملطوار و توپ و تفنگ برارید از جان دشمن دمار که یاریست ما را ز پروردگار
سپه پنجه حمله آور شدند بآهنگ آن خیل لشکر شدند بوب و تفنک اندران دار و گیر تن پر دلان شد مشبک زتیر
سپهدار توران محمد حسین چودید آنچه خصم آمد از جان ببین بپیکار دشمن کمر بست باز که ناید شکستی بآن سرفراز
ندانست سردار بحر بخته غنوده در دستان بهم آمیخته سپه را بشمشیر احضار کرد زکردار دشمن خبردار کرد
ولی فرصتی از برای ستیز نبود آنسپه را مکر در گریز بوقتیکہ از یغما کشیدند دست که آمد سپهدارشان را شکست
بخصوص
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
