Machine transcription
تازین پر هدف دلم رسیده چند ایام ماوشما در عالم اتحاد مانند حسن و نظر و نغمه و تار جویای
دیدار وملاقات یکدیگر بودیم و چون روح و تن و نسیم و گلشن راه موافقت می پیمودیم
لیکن از قضای طبع بوقلمون خوی سپهر ستیز جوکا چنین اتفاق افتاده که بنا بر چهره گشای
امری از امور از سرایرده مقاربت و حضورم از من مهجور بی دماغ گردیده دور وجدا شده اند
ازین سبب روز وشب گرفتار در دد داغ آتش بی رحمانه سوز آلام هجران و فراق میباشم
و فرهاد جانم تیشه اندوه بر بیستون دل میزند و مجنون صبر و قرارم سرآ سر گرد صحرای
بیخودی و اضطرابم و هر نفس قطرات سرشك از سحاب دیده بر مزرعه بیقراری افشانده میگویم
«بی وجودت یکنفس ای دوست نتوان زیستن نیست ممکن جسم را بی جوهر جان زیستن»
ای انیس موافق وای جلیس مشفق کجائی که تا از بیاض اقلیم دیده بسواد قلمرو مسافرت
نقل نمودی گردن محمود دلم پای بند زنجیر مرغوله کا کل ایاز حضورت گشته و وجود
وامق حیاتم سینه وار در مجمر سوزند از آرزوی عذرای جمال جهان آرای تست ابیات:
بازآ که بی تونیست مرا تاب زندگی بگشا بروی آرزویم باب زندگی
در کاروان عمر ز تاراج هجر تو چیزی بجا نماند ز اسباب زندگی
بی جذبه وصال تو ای مایه حیات بردیده ام حرام بود خواب زندگی
خدای شاهد حالت که از مفارقت ودوری آن دلربای چون شمع بی کباب و شیشه ئی
بی شراب وماهی بی آب ودیده پر آب ودل حیران وسینه بریان از آنجا هر دل حزین منزل که
بمواست آن یار جانی خوی گرفته تسلی پذیر و آرام گیر بجز خیال وصال آن بدر منیر نمیگردد
امید که از عنایت لطف زود وقت رسی این عشاق مهجور و عاشق رنجور گردیده بزلال اتصال اطفای
نوایره آتش اضطرار و بیقراری نمایند که آینده تاب مفارقت آن نور دیده عشاق در جانم نمانده
من از تو دور ندانم که خواب راحت چیست چگونه هست شکیب و چگونه هست قرار
زیاد بجز سوزو گداز چه نویسم
( جواب نامه من انشاء خاکسار )
محبوس دایره جسم و جسد میر اسمعیل شاه از غیرت صاعقه پیش کاران ما پر حذر بوده
بداند عریضه اخلاص فریضه شما از نظر گذشت سوزش حالت و گدازش خود که از مهاجرت
ما معروض نموده بنده ای کم حوصله کشاد زبانا این چه آئین خام کاری است که بنیاد نهاده
و این چه رسم ناهنوار است که در پیش گرفته عاشق شدن و از خود دم زدن شمع را ندیده که تمام
سوخته آه نزده پروانه را تماشای ننگردی که جان داده آواز نکشیده سعدی:
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شدو آواز نیامد
و بمنزله آتش زبان کشیدن و چون خاك ملول شدن و مثل آب بهم پیچیدن و مانند باد غبار
انگیختن از چه رواست اگر عاشقی به خود میر و دم میا رودر هم سوز و ناله مکش
نشنیدی که در گلستان گفت سعدی آن پخته بلبل شیراز
عاشقان کشته گان معشوق اند بر نیاید ز کشته گان آواز
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
