Machine transcription
« 139 »
است امیر این چنین مقوله بصوبدار محمد اکبرخان بسیار بیان نمود لیکن سردار در گوش
سماعت نیاورده قبول نکرد آخر امیر بی نظیر برفاقت نهار از گرفتاری قیدوالی بخارا
رهائی یافته بقطع منازل بطول در شهر سبز بحضور شاه مردان شه والی شهر سبز داخل
گردید . شاه موصوف از مقدم امیر بی نظیر بسیار خوشوقت شده در مراسم تعارف و
مهمان داری امیر بی نظیر دقیقه فرو نگذاشت با وجودی که مابین شاه ممدوح
وصاحبان عالیشان بسیار دوستی واتحاد بود با آنهم پاس خاطر وحرمت امیر موصوف از
حد نهایت ملحوظ نظر داشت تا که مبلغ سه لك روپیه بخدمت امیر ممدوح دادنی کرد
و با امیر گفت که ایشان عیال و اطفال را در شهر سبز بمقتضای سر سبزی ریاض محنت و
صداقت پیش ما گذاشته تدارك سامان مقابه معاندان خود گرفته در قتل وقتال و جنگ
وجدال مخالفین قصوری نکنند امیر موصوف بانجام صدر از شاه ممدوح شرف ارتباس حاصل
نموده روانه طرف بلخ گردید. جلا شجاعان واطفال ومنسوبان خود نهایت محظوظ وخوشوقت
گردید. بعد ازيك ماه امیر بی نظیر از والی بخارا رخصت گرفته مع عیال اطفال و چهار صد نفر
غلامان وفادار جان نثار روانه گردید که در این اثنای عبدالجبار خان برادر امیر بی نظیر
آواره و پریشان روزگار سراسیمه مضطرب الحال آمده مشرف ملاقات امیر موصوف گردیده
امیر بسیار خوش شده و خاطر داری آن جابر از حد نهایت نموده و با و گفت که شما
تمام عیال واطفال گرفته در شهر سبز برسانند و آن جابر انگشت اینمعنی بر دیده قبول
نهد امیر بی نظیر او را زاد و راحله داده تمامی منسوبان ومتعلقان خود با تفاق جابر
مذکور روانه طرف شهر سبز نمود و خود روزی چند تا رسیدن اموال
واسباب گبار در بلخ متوقف و منتظر بود لیکن جابر مذکور
از روی بی ایمانی وطمع توقع حطام دنیاد و امید عطای ملك غزنی با اولیای
دولت و صاحبان انگلسه بهادر سازگاری نموده و تمام وابستگان امير كبير وصغير
در کابل بوده در پنجه اولیای دولت وصاحبان انگریز گرفتار نبود و يك خلعت فاخره
از شاه و چیزی نوازش از صاحبان انگریز بخوبی یافت وروی خود را سیاه نمود بعد از
آن بيكهزار سوار و ده عرابه توپ و از رساله دوم ده ترمپ بهمرام جابر مذکور معاً
وابستگان امير بي نظير داده روانه قلعه غزنين بنا بر حبس نمودند وجابر مذکور را
در خور این خدمت حبس قلعه غزنی عطای کردند هر گاه جابر و منسوبان امير نظير
داخل قلعه مذکور شدند بعده صاحبان عالیشان جابر مذکور را نپرسیدند که این سنگ
نجس نجس همت یا نیست در نظر اولیای دولت و صاحبان عالیشان مردود گردیده چون
متعلقان امیر بی نظیر بچنين حيله وتزویر از بدطینتی جبار خان جابر در قلعه غزنی قید
شدند امیر بی نظیر از شنیدن این خبر بسیار اندوهگین گردیده اشك حسرت ریخته دست
افسوس میسائید آخر گفت که از بن زندگانی مرگ صد هزار درجه بهتر است هماندم
فاتحه خوانده برخواسته از شهر بلخ برآمده طرف بامیان معه جمعیت موجوده روانه
گردید و در قلعه بامیان افواج لشکر انگریز افتاده بود امیر بی نظیر در آنجا رسیده
بادان واگر صاحب بهادر متجرك سلسلة جنگ و جدال گردید. و از کابل نیز پلاتن
و توپخانه پادشاهی معاً سه پلاتن شابز استمداد صاحب ممدوح روانه شدند چنا نچه امیر
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
