Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
ضربت مشتهای فاروق بدیوار تکیه داده و صدا میکند:
— نزنید، نزنید! قدری صبر کنید!...
عسکرها ایستاده میشوند...
پولیواش خونهای آلاشهاش را باپشت دست پاک کرده میایستد... چهرهاش خیلی مهیب و چشمانش وحشتناک است... کمکم به کپایتان نزدیک میشود... ماریورا در يك گوشه روی کوچ افتاده و سرش در بین بازوانش پنهان است.
ضابط رومن با خون سردی تمام نزديك شده مقابل فاروق که عسکرها آنرا محکم بستهاند ایستاده و با نظر پرکین سوی او نگاه میکند!...
از شدت غیظ دندانهایش بهم میخورد... صدا میکند:
— کپایتان!...
ساکت میشود... خود را خم کرده تفنگچه را از زمین میگیرد... دست خود را آهسته آهسته بالا میکند... دهن تفنگچه را برابر به شقیقه فاروق گرفته و در لبانش خنده زهرآلودی نقش میشود... يك قدم دیگر هم به او نزديك میشود... فاروق هم بدون آنکه در وضعیتش تغیری رخ دهد بطرف او میبیند. بقدر يك دقیقه ساکت و با نگاههای پرغیظ بيكدگر نظر میکنند... بالاخره پولیواش باموهای زرد ژولیده سر خود را بلند کرده میگوید:
— کپایتان!... اگر خواسته باشم به يك حرکت خفیف با گلوله مغزترا پریشان میسازم.
کمی مکث نموده بعد میگوید:
— اخیر نترس این کارا نمیکنم!... باین زودی ترا نمیکشم!... کشتن گویا در يك آن همه چیز را فراموش کردن است! تو مرتکب گناه عظیمی برای عائلهٔ ما شدهئی اگر ترا بضرب گلوله بکشم چون بیش از يك دقیقه اضطراب نمیبینی اعمال سوء تو بخوبی پاداش نمیشود!... تو مستحق چنین اعدامی نیستی!...
ضابط رو من زهرخند پرمعنی کرده و میگوید:
— اخیر خیر نترس کپایتان!... ترا بيك دفعه نمیکشم، بلکه میخواهم حیات معذبی بسر برده
— ۲۲۷ —
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
