Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
هستم که تا آمدن من از او به شفقت و محبت مادرانه نگهداری نمائید...
مطمئن هستم که دردهای قلبی او را تسلی میدهید... مادام... او خیلی معذب شده... شما يك انسان خیلی خوب و دارای عواطف بلند هستید... اگر این پیش آمد را گناه میدانید یقین کنید ما برای آن بیشتر عذاب کشیده ایم... دیگر بس است...
فاروق به مادام که چشمانش پر اشك است نزديك ميشود :
- مادام و قتیکه برادرش آمد لطفا به او هم بگوئید... ماریورا زوجه من است. به زود ترین فرصت آمده او را می برم...
خانم پیر از فرط هیجان میلرزد... از چشمانش قطرات اشك سرازير شده است در لب های بی رنگ خود سوزشی حس می نماید حالا او هم گریه میکند... چرا گریه میکند؟. نمیدانیم که این قطرات اشك از شدت مسرت است و یا از غم... فاروق تکرار دست خود را بطرف مادام دراز کرده میگوید :
- مادام میخابلیسکو بگوئید آ یا مر اعفو نمود. اید ؟ تا با قلب مستریح ازینجا بروم!...
دستهای لرزان مادام آهسته آهسته سوی فاروق دراز میشود... از بین لب های ارزان و بی رنگش يك صدای خفیفی بگوش میرسد :
- خداوند حافظت باد، بخوشی و مسرت بروید کاپیتان !...
فاروق لب های خود را روی دستهای مرتعش و بی خون او گذاشته و میبوسد :
- خدا حافظ مادام! ماریورا تا آمدن من تسلیت بدهید...
فاروق از اطاق خارج شده با دختر يك چا از دهلیز میگذرد و فتسکه برای گرفتن بکس ها داخل اطاق میشوند دفعه از طرف دروازۀ حویلی صدای غال مغال بلند میشود... دروازه را میزنند ماریورا و فاروق در جای خود بدون حرکت ایستاده اند هردوی شان ساکت و یکی بطرف دیگر می بینند.. بقدر يك دقيقه خاموشی مطلق در اطاق حکمفرماست... غوغا زياد میشود... با لگدها بدروازه میکوبند... از پنجره آوازهای فریاد مردمان بگوش میرسد.. چه شده و چه میخواهند؟.. اینها که هستند؟.. وقت فکر کردن نیست زیرا دروازه با يك صدای مهیب بزمین میخورد... در ینوقت فاروق بخود آمده به پنجره نزديك شده با صدای حزین میگوید :
- ۲۲۳ -
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
