Machine transcription
فصل اول
پدرم خیلی مستحکم گردید یک نفر از ندمای پدرم سردار عبدالرحمنخان که از خانواده سزدا
رحیمدادخان بود آدم خیلی غدار و بدذاتی بود بطوریکه حسد مرض ارثی خانواده اش بود
این شخص از نفوذیکه من بدربار پدرم داشتم همیشه با من کینه میوزید و خیال میکرد که اگر چنانم
قشون دست من باشد اقتدار او ساقط خواهد شد و از این جهت اتهامات کاذبانه نسبت بمن میداد
و اکثر اوقات پدرم را بدون جهت نسبت بمن متغیر مینمود سپه سالار کل قشون پدرم یک نفر
انگلیس شیر محمد خان نام بود که تغییر مذهب داده بود این صاحب منصب که در انگلستان بنام
کمبل معروف و در جنگ ۱۲ قندهار با شاه شجاع شکر جدم اسیر نمودند مشارالیه
صاحب منصب شجاع نظامی خیلی زرنگ و طبع خوبی بود و مرا خیلی دوست میداشت این
شخص یکی از اشخاص باکفایت زمان خود محسوب میشد رتبه سپه سالاری تمام قشون بلخ را
که تعداد آن سی هزار و پانصد نفر بودند دارا بود از این تعداد پانزده هزار نفر عساکر نظامی سوار
و پیاده و توپخانه بودند مابقی شکر ردیف از طایفه جنی (ازبک) (درانی و کابی بودند
هشتاد عراده توپ داشتیم که من جمله آنها دوازده عراده توپ در زمان حکومت سردار
اکرم خان از کابل فرستاده شده بود مابقی آنها در کابل تحت نظارت پدرم ساخته شده بود
حالت این قشون خیلی منظم بود زیراکه هر روزه استمراراً آنها را مشق میدادند روزی
شیر محمدخان از پدرم خواهش نمود که مرا بجهت تعلیم نظامی با و بسپارد تا قبل از وفات خود
علوم و فنون خود را بمن آموخته باشد پدرم خواهش مشارالیه را پذیرفته بمن حکم داد هر روزه
بجهت دو سه ساعت نزد مشارالیه بروم و او هر قدر ممکن است بدون این که مرا بگذار دو وقت
ضایع نمایم بمن تعلیم بدهد من هم بطیب خاطر قبول نموده مشغول تحصیل شدم دوسه سال در
تحصیل فن جراحی و فنون حربیه بودم نیز پدرم چند نفر تفنگ ساز از کابل خواسته
نزدیک مکتب من کارخانه مفتوح نمود وقت ظهر بعد از اتمام درس و تحصیل علوم بکارخان
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
