Machine transcription
(١٦٨)
بگویم دگر داستان دلاو از که بی غم نگردد دل سر سراز
زاند ازه بگذشت رنج سپهر دلش خواست گردد ز کین سوی مهر
بسی بر یلان انتظاری گذشت ندانم بایشان چه خواری گذشت
اگر عقل ایزد کند یاورم بکوشم زبندشان برون آورم
که چندی سپهدار کابل زمین بران دوست محمد شه پاکدین
همی بود در بند شاه بخار بسر برد چندی بدین روزگار
نیامد زمرغان بدو آگهی که بر آل او چیست زشت و بهی
نیامد زاعظم خبر سوی او که بفرسته بودش شه نامجو
بدنبال آلش بمرغان زمین بشد خیره زو شاه توران زمین
بگفتا ایا شاه کابل دیار که ای گشته از تورخ روزگار
نباشد بگفتار تو راستی سرموی جز کژی و کاستی
نیامد زاعظم نشان سوی ما که کردی روانش بفرعان سرا
بدو گفته بودی که مر آل را سپاه و سرا پرده و مال را
بگیر و بسوی بخارا بیا پذیرفت گفتی تو بر شد براه(۱)
ازوتا بایندم نشان کس ندید زگردان سر داستان کس ندید
یقینم که بیرون ازین انجمن بد و طرح دیگر بگفتی سخن
ولیکن ترا چاره زین کار نیست بچشمت ازین گل بجز خار نیست
که تاهلت اکنون بفرغان زمین نگردد درینجا یگاه دل نشین
رهائی ترا از غم و درد نیست گلت را بجز لاله زرد نیست
چوبشنید گفتار شاه بخار همی دوست محمد شه کامگار
بدو گفت کی شاه سلطان نژاد از ین گفته ها چند داری بیاد
نه آگاهم از گفته تا چور منه بر نهال دلم این ثمر
اگر شاه جوید رضای مرا بکیوان بر آرد کلای مرا
که تهمت کشد دست از دامنم نمایان شود پاکی، دامنم
که از این سه تن نامداران کار که هستند در بندت ای شهریار
یکی را از ایشان رهائی دهی که بر چرخ شان آشنائی دهی
از اینجا رود سوی فرغان دیار بیارد همه اهل را در بخار
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
