Machine transcription
(۱۹۲)
وغيره خیمه و بارگاه و اسباب دیگر که گویا مبلغهای خطیر میشد از لشکرگاه فرنگی بجنگ جا مانده بود بتصرف لشکر اسلام در آمد بعد از ان که از همه امور آسوده شدند از دشت میوند حرکت کرده بجانب قندهار رهی گردیدند تا اینکه با دبدبه و شوکت وارد قندهار گردیدند و اطراف شهر قندهار را محاصره نمودند و افواج فرنگی درون شهر قندهار قلعه بند شدند لاکن بعد از شکست دشت میوند سر کردهٔ لشکر انگلیس دور اندیشی کرده خورا که بجهتهٔ لشکر خود قلیلی آماده کرده بودند که تا پنج روز کفاف لشکر مذکور میشد بهر حال بعد از رسیدن لشکر اسلام در قندهار و دور شهر را محاصره کردن احوال فرنگی دیگر گون شد و خوف بسیار غالب آمد بفکر تدبیر حیله افتاده عاقبت چهل روزه از سردار محمد ایوب خان مهلت خواست لاکن واسطه مهلت گرفتن اینکه از سردار مهردل خان عیال کهن سال باقی مانده بود عیال مذکور افسر بزرگ انگلیس را که در قندهار افسر بود فرزند خوانده بود و افسر فرنگی عیال مذکور را در خطاب میکرد در اینوقت که کار فرنگی سخت آمد و قلعه بند شد مادر خوانده خود را واسطه مهلت کرده حضور سردار محمد ایوب خان فرستاد و چهل روزه مهلت خواست سردار مذکور بپاس خاطر عیال سردار مهردل خان را کرده مهلت داد بزرگان لشکر و افسران حضور مانع شدند و عرض کردن و دلیلهای واقعی و بیانهای کین گفتن سود نه بخشید و سردار مذکور بگفتهٔ خود عمل کرد چنانچه جمع افسران آزرده خاطر شدند و بخفه گان از حضور سردار سوخته بیرون آمدند این شد که بعد از چند روز لشکر بسیاری از جانب کابل وارد قندهار شد و در شهر قندهار شب داخل شدند فردای آن بحضور سردار محمد ایوب خان جواب فرستادند که مهلت تمام روز دیگر آماده مقدمه باشید چنانچه روز دویم لشکر انگلیس از شهر بدر شده سردار محمد ایوب خان خودرای خود پسند جنگ در انداختند و مقدمه را بر پا کردند در بین دو ساعت سردار عالی مقدار را از سؤ تدبیر که فرنگی را باختیار خود مهلت داده بود شکست دادند و فراری نمودند باری فرمودهٔ استاد است فرد
هر که را دانش است بیداری
نکند بیمشاورت کاری
و استاد دیگر فرموده
دشمن چو بدست آمد و مغلوب تو شد
حکم خرد آنست که امانش ندهی
وشاعر میگوید فرد
جنگ وصلح بیمحل ناید بکار
جای گل گل باش جای خار خار
اکنون قلم دو زبان را ازین وادی پر خطر باز داشته از جای دیگر سخن را نیم و مطلب مختصر تحریر داریم زیرا که اینگونه سخن بسیار و اینطریقه رویداد بیشمار است لاکن خواجه حافظ میفرماید .
شعر
گفتمش زلف بتکین که کشادی گفتا
حافظ این قصه در از است بقرآن که مپرس
هرگاه خواهم که شرح دار این فقره را تحریر دارم اشکال دارد بل ممکن نیست بهتر اینکه فقرهٔ بیثمر را بیثمر پنداشته در گذریم مقصد از مقدمه غزا و نیکنامی مردم افغانستان بود که در قید تحریر و ترقیم در آورده شد اکنون قبل ازین مختصری از سلطنت پادشاه عدالت گستر سرکار امیر عبدالرحمن خان تحریر کرده خواستم که کتاب را بنام نامی شان ختم سازم زیرا که در اول کتاب قرارداد چنین بود لاکن
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
