BrowseSirāj al-akhbār → page 239

Page 239

Sirāj al-akhbār · pages 1–1787


Page image — the source of record

Scanned page 239 of Sirāj al-akhbār

Machine transcription

صفحه ۱۴ نمبر ۱۷ ادبیات کباب میکرد با دو زلف عنبر منم چون دو بار سیاه پیر زهری که از یک سرد آویخته شده بود بنظر میخورد برا یا را که نزدیک شود ! خالم یک جشنی سب گرده مینی سیتی روستی ، و دهنم بعد بر چاه زمزم و یا یک چشمه آب بقالی بود ! چه خوش قسمت دبین بو قلمونی داشتم که گاهی غنچہ و گا ہی نقطہ ، و گا ہی چشمہ ، وگا ہیں علام و غیره گذاشته شد و با شده و این مینی بر یک بیاض در از جبینی وضع شده بر تالاق آن در رخت سرو مانده شده با شد هیچ کس نمی پسند را شما هزار شکر بخشید که مانند من عاجز به قسمت به این عصر قدر نا شناس نیامده اید. در این وقت آرایش ها و پیرانیس نامی حسن و جماله ها تیکه داشتیم و شمه از بسیار و نونه از سایه رنگ جنا در شور و غلغل بود. از برگ گل تر از و ساخته در یک طرف آن سیم از خبر دار آن بیان شد به پشیزی هم میخرند. بلکه ما در آل) گفته میگریزند. مهر این اله با بوی زلف یار معطر بود میگند داشتم، و در دیگر طرف آن جو بر الطیف راح یک کتاب معدن شناسی زغال سنگ ، اگه کار از این گرفته شود از دوازده بره کتاب های چیست بهزا ریتی و صد بزارینی با بیچاره ها بهتر و مقدس تر میشمارند خود را گذاشته و زن میکردم. در مولکر آنقدر می پیام که بعدم میرسیدم. یکه قیقه که در راه حل کردن یک مسئله افت ما کنند و پاکیمیا، و با حکمت و یا چند سد و ایشالان صرف که در نقطه و من آنقدر محو می شدم که هیچ می شدم، قدم سر و بسیار و رازی بود که ی بادشا ہر و المتن الفضل در این میدانند. یک مینی گرد بقلاو د رویم ماه شب چهارده بود که با می بود که بزرگی دایره توب چار باید زیستن ناچار باید زیستن. چه باید کرد آقا ! اگر دا ہی جا دیگر با طلال به این است که شانی شد. فرح در پی آن از خجالت زنگ میباخت چشمانم دو ترک قاتل کمان بیست به این شد بل قیافت و این تناسخ پر افت مجبور شده با خدا مردمان حضرت و خونریز بدستی بودی بسیار دلها و جگر یا را خورده بود. مرکا نهایم خنجرهای عقل به به دسته های بصیرت شانرا باز کنند. تا حق را از با طبل ولازم را جگر شکافی بود که بقای بها برگشته یک دکان های مشابهت میکنید که دل منبر ایران از خیر لانهم، و نافع را از مصر تفریق و هند : آویخته شده باشد، و یا آنکه بسیخها دکان کبابی میماند که دلها را به آن در کشیده حسب حال با این شو طرز جدید و شعر طر ز عقیق حقیق - بسیار بلی است که در شما هیچ با لطافت و نزاکت شعر یه دید نمیشود. به ایر بخطه های غلیظ و تخلفت ( تحصیل ) دیا (معارف) و یا درگذشت و رفت ) و ( وطن ) و ( فیضی خلق حسن ) و از همه بدتر (زغال سنگ) روسیاه که شما بر سر و بر خود زده اید سر مهر خود را از شناخت برآورده اید ، بلکه یک تکه ایست که بر دامن پاک ( شعر ) نهاده اید، حال آنکه موضوع شعر ای که اساس آن حسن و جمال معشوق و عشق ومحبت ساده و باده با بافت زنان و بنیاد شعر به گل و قبل بر خط و کاکل بر باده و ساده ابراند و قلابی را در میانه شده انسان جو بین دو را در سیا بینا د را در سیاپیها زغال ها می سنگ آلود بسازید. زمانه شما را نمیگویم از مانه خود را میگویم! این عصر و زمانه یک ناصر حتی بر دیوانگی ، د بیابان گرد می اضع و بنا یافته، بزا را افسوس که شما از این چیز تغیرات وتبدلات کے واقش وا بر مومی کرد بر نقطه دین، بر قد مرد برانا دبستان، بر عناب لبان پیرایه ها و آراسته گی ما خود را محودم ساخته بکله های نقلت بخشی که در خور د درس ها ولانا ، و دود چراغ خورد نها مباشد آغشته ساخته اید و از همه عجب ترکی بہت مر قامت جميع بشر باشد، و آن سرو و انیمو شد رهای سیا به په زهیر از دو طرف ان ادویخته شده و با و یک دی چون مجمع مردی را میان آن دوکان و دو جعبه تیر، یا در هم به اینهمه نقلت و غلظت خود نام تا نرا ( شعر ) هم گذاشته اید ! سینی دکان کبابی و یک بخشی ، و یک غنچه و دو عناب ، و یک سیب ، و یک چاه حقیق - آیا چرا این چنین شد ؟ جدید - پس برادر ! زمانه بدست زمانه ! ۰۰۰ حقیق - داد ! این مسئله را بزمانه چه تعلق به شهر مهر وقت شعر امیت جدید - آه برادر ! چه بگویم ، قسمت بد من مرا به اینحال در آورد منهم همان سافت با و نزاکت با آراسته و پیراسته بودم، استنیم رگ گل بدهم حقیق - چه فکرهای واهی و چه خیاییهایی با طل ! جدید - چه باید کرد آقا ! اگر دا ہی جا دیگر با طلال به این است که شانی شد. باید زیستن ناچار باید زیستن. حقیق - آه چه بگویم برا در دل مرا بر حالت کباب کردی نداشتم که به سبب به این شد بل قیافت و این تناسخ پر افت مجبور شده با خدا مردمان حضرت و جدید - آمین ! انتها فاجعه پاریس ما بعد از نمبر ۱۶ در پهلوی یک دیوار یک با بچه بسیار بزرگی که بلند دیوار درختهای بند با بچه را از نظر پنهان میکرد بقدر یکه و دقیقه راه رفته در پیش یک هزار با بخش دشتم را به چها را می شنید و همه را ناشنیده انگاشته دروازه بسیار عریض و فراخ و فراخ آهنین اسلیمی کاری مشبک موجود بود. بازار ها و سر کها بهر را به خود دام میورزید. سرکه ی پیاده رو کنار بلوار ها چون که در یک طرف دیواره مذکور موجو بو توقف نمود. بر سر این بزرگ و پهنا را با باران مانند آینه صاف شده بود بیچاره زن در بر چند قدم بکنار دروازه یک آرمه یعنی نشا نیکه مخصوص اصیل زادگان است میگویید میافزاید و کسانیکه بسرعت را و میرفتند به اود که خورده نزدی می شد که بر زمین بیفتید ، ولی بادستگیره می برنجی آمینه جیبونه د کانها تکیه زده خود را محافظه میگیرد . تلونیله گرند که دروازه را که شکل سهر یک شیر می بود بدست گرفته بعد از یک توقی که در زدن و نزدن آن تردد نمود والحاصل بقدر سر ساعت کامل بلا توقف رہ پیمائی دور بر داشته بر آهن زیر آن بنواخت . به بولوار بزرگ (انوالید ) و اصیل گردید . درین بولوار مجرد نواختن یک پله در داره مذکور باز گردید . فلویید

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Sirāj al-akhbār, page 239. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0616/239 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0616/239
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record