Machine transcription
صفحه ۱۵
ادبیات
غزل
غرب - شرق
بشنوید ای دوستان این ماجرای غرب شرق
عبرتی گیرید از اسرار نامی غرب شرق
شرق از علم و تمدن مطلع الانوار بود
آه صد افسوس بر تبدیلهای غرب و شرق
اتحاد و علم و صنعت، ثروت و سعی و عمل
بود در شرق و بشد ده منتهای غرب و شرق
شد طلوع آفتاب از مغرب و شد نزدیک مشرق
فاش گویم من ترا از رازهای غرب و شرق
آفتاب و غراب و مشرق و شرق ما شد رموز
فهم معنی کن چو هستی آشنای غرب و شرق
وقت استغفار و توحید است ای اخوان دین
متحد گردید در وقت دعای غرب و شرق
تا قلم داری بکف (محمود طرزی) در سخن
آگهی ده قوم را از نکته های غرب شرق
بعد از ده دقیقه باز به استیشن آمدیم. در استیشن نوجوان رهنمای من و جورج آمده بودند، قطار ریل نیز آمده بود. نوجوان رهنمای من مرا گذاشته بدویدن آغاز نمود، و از نظرم غایب گردید. بعد از یکدقیقه باز دوید، آمده گفت: — بفرمائید، جای شما حاضر است. نوجوان مرا در ریل جابجا کرد. کالا و اشیای خورد و ریزه مرا بو نفرون مال سپرد. همه کالا و اشیای من ثبت و پراکنده بود و برهان صورت در ریل گاهی انداختند. و چون در جائیکه رفیق آنجا بودم رسیدم بی آنکه یک دستمالی کم شود و در آنجا بمن تسلیم کردند. حالا اگر یک کمی دقت شود امنیت ملک و ملت را با این در همین قدیم اولی که در طلبشان تنها رفته ام با همین چیزهای کوچکی که دیده ام معلوم میشود. در ملک روس استیماق نه نی بلکه صندوقهای کالائی که دلخواه خودشان بسته نشده میباشد در ریل قبول نمیکنند. چرا که در ملک دست شان امنیت نیست. بحال استیا ضایع میشود و کمپانی ریل نیز داشته پرداز آن نیست حال اینکه درینجا اگر یک چتری مسافر ضایع شود را دارهٔ ریل در زیر بازخواست میباشد و تاوان آنرا میدهد. بر سر این تقریباً برای شش نیم سیر کابلی اشیا و کالای مسافران را نیز مفت و رایگان نقل میکنند که اینها همه برای استراحت رعیت اندیشیده شده و وضع شده است.
[ باقی در خبرهای آینده می آید ]
— اگر چه آنقدر مالیکه بما قرض مرا کفایت کند ندارم ولی چه باید کرد اگر مجبور شوم به همین قدر هم اکتفا خواهم کرد. مادام ؟ شما تا بفردا ساعت شش مهلت دارید پیش ازینکه شش بجه شود، خود را نگیرم اشیای تانرا ضبط کرده خود تانرا از دروازه بیرون خواهم راند. این آخر سخن هست، اما هوش کنید که امشب نیاورده و گریزانید این بعضی کالاهایتان بر نخیزید ها ؟ چرا که من هر وقت در دروازه پهر میکشم بعد از آن خود تان میدانید. و مینیو سخن خود را تمام کرده از دروازهٔ اتاق بر آمد و در را بشدت هر چه تمامتر بند نموده بجانب قلا شتافت تا بوقتی که صدا های پای دیو در می شنید انتظار کشیده بعد از آن سر به اشک خود را جریان داده گفت: — يا رب ! تو چنان رحیم خدائی که عاجز ترین حیوانات را نیز در صحرا به لطف و عنایت خود مستریح میداری، آیا بر من مرحمت نمیکنی ؟ باین غذا بهای سنگین وجودم چسان ثقل خواهد کرد ؟ هیچ شبهه نیست که محو و هلاک خواهم شد. بعد از صرف نمودن این سخنان اشکهای یتیم زن بیچاره به چهار راهی رنگ پریده آن مانند نهری جریان گرفت، و آن جریان غبار غم و الم زیاد را که به دل حزون منزلش جمع آمده بود یکقدری شسته
[ باقی دارد ]
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
