BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 93

Page 93

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 93 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

حرف التاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه دوری از اسباب مأمن خلق پیوستن است فطرت از خودگسستن دل ببدبستن است سبحهٔ من ناله را با عقد دل پیوستن است همچو مژگان سجدەام چشم از دو عالم بستن است تا توانی کاه کاهی بی تکلف زیستن زین تعلقها که داری اندکی وارستن است ما درختان جز بترك راستی صحبت نخواه نقش در این کنج نهادی نامنکین نشستن است عافیت احرامی عشق ستم را رسانت شعلهارا داغ گشتن نقش راحت بستن است در گلستان خرام او زهر نقش قدم رنگها بوی گل کین ساز ادای جستن است الفت بعد از جدائی سخت محکم میشود رشته را پیوند دشوار است تا نگسستن است کز تامل بحره سامان این دریا شود از تهی دستی گهر همچون حباب آبستن است تا کی ای بیدرد داراحوار خواهی داشتن شیشه داری که رسنگش زدن نشکستن است سعی بیدردان بیاد هرزه گردی میرود موج خون شو ای نفس گرداب اینه ختن است همچودرد(بیدل) آسان نیست کسب اعتبار در خور امواج انجام و ساختن خستن است دوری معلوم از بستۀ ندامت ناو است سودن دست زلیخا درد وندیم پیشتر است عالی سوخت نفس در طلب و رفت بباد فکر نیکوبدها کن که همیش سحر است قطرۀ ما مطلب یاردو از رنج آسود بیدماغی چقدر قابل وضع گهر است تا خموشی نگزینی حق و باطل ناییست رشتۀ را که گره جمع نسازد دو سر است دفع خفت مکن از خلق باظهار کمال نزد این طایفه بی عیب نبودن هنر است در چنین عرصه که عاجست برافشای شوق مشت خاك تو اگر خشك فروماندن است دعوی عشق و سر از تیغ جفا دزدیدن در رك حوصله خونی که نداری جگر است طینت راست روان کلفت تلخی نکشد کره نی لب حیدۀ ذوق شکر است هرکس از قافلۀ موج گهر آگه نیست روش آبله پایان خیالت دگر است خواب فهمیدۀ و در قفس پروازی با اسیر وطن و مایی تو موضوع پر است این شبستان گره بیست که بازش نکنند بتکلف هم اگر چشم گشائی سحر است ترك هستی کن و از ذلت حاجت بدرآی تا نفس باب سوال است فنا در بدر است ما و من لعبت صنعت استاد علیم غافل شیشه صدای نفس شیشه کراست هرکجا آئینه دکان هوس آراید پر تمثال منم دید نفس در نظر است (بیدل) از عمر تهی رسم فغان کردامدن قاصد رفتۀ ما باز تکاش خبر است دوستان طاسی محال نامیدم رفته است داشتم چیزی ومن بودم زبادم رفته است بی نفس در ملك عبرت زنده کانی میکنم خاك برجا مانده است امروز و بادم رفته است قتل وسواس است چشم من درین غیرت سرا همچو مژگان عمر در بست و گشادم رفته است سیر گل نذر جنون بیدماغی کرده ام پیش پیش رنك و بوها اعتیادم رفته است اینقدر یارب نفس را با که مخموص کشیست فرصت کار تأمل در جهادم رفته است با همه بیکاری از سر خاری اتمام حرص چون قلم ناخن زانگشت زیادم رفته است معنی ایجاد چون ماه نوم مجهول ماند بسکه دیدم کهنگی از خط سوادم رفته است تا سواد آفتاب معنیم بیشك شود مغز چشمم نقطه درندپرصادم رفته است نقش پای عافیت چون شمع پیدا میکنم در پی این داغ اشك شعله زادم رفته است کس خریدار دل آگه درین بازار نیست آه از عمری که درسلك کسادم رفته است برخیال خلد (بیدل) زاهدان را نازهاست لیك ازین غافل کزین ویرانه آدم رفته است دوش از نظر خیال تو دامن کشان گذشت اشك آنقدر دویدزپی کز فغان گذشت تا بر فشاندەایم زخود هم گذشتەایم دنیاوهم توئیست که نتوان ازان گذشت دارد غبار قافلهٔ ما امید نم از پا نشستی که ز عالم توان گذشت برق وشرار محمل فرصت نمیکشد عمری نداشتم که بگویم چسان گذشت تاغنچه دم زند ز شکفتن بهار رفت نالاله گل کند زجرس کاروان گذشت بیرون نتاخته است ازین عرصه هیچکس وامانده‌ست اینکه توگوئی فلان گذشت ای معنی آب شو که زتنك شعور خلق انصاف نیز آب شد واز جهان گذشت يك نقطۀ دل زا بله پا کفایت است زین بحر همچو موج گهر میتوان گذشت کز بگذری ز کشمکش چرخ و اهلش محو نشانه است چوتیر از کمان گذشت و اماندگی ز عاقبتم بر نیاز کرد بال آنقدر شکست که از آشیان گذشت طی شد بساط عمر بپای شکت رنگ رشتمم بيك بهار گل زعفران گذشت دلدار رفت ومن بم وامی فسوختم یارب چه برق زین آتش بجان گذشت تمکین کجا بسعی خرامت رضا دهد کم نیست اینکه نام توام بر زبان گذشت (بیدل) چه مشکل است زدنیا گذشتنم يك ناله داشتم که ز هفت آسمان گذشت دوش در راهت دل محو شوق آهنگ داشت سعی جولانی که نازشهای پای لنگ داشت دل بذوق جلوهات پامالی کرداست صلح ورنه این شخص جنون باسایه خودجنگ داشت در کاشانی که حیرت فرش جولان تو بود چشم هريك گل اشوب از غبار رنك داشت بیتو از هر قطره اشکم ریخت رنك ناله آرزو در پردۀ چشمم عجب آهنگ داشت اینهمه دام خیالستیکه برهم چیدەایم پست جرم ماوتوهمچون هستی تنك داشت جور گردون هم نکرد اصلاح سختیهای دل آسیا زین دانه کوئی زیردندان سنك داشت با همه شور هوس بی حسن تر از آئینه ایم حیرت آنجلوه مارا اینقدرها دنگ داشت عاجتت بایقین هوم آبد چندین شور بود رنگها کرداغمدطوفان کاری نیرنگ داشت دل شکستن شور طوفان هوسها آرمید شیشه تا خورده برسنك الحسین را بنك داشت عمر همچون سایه در اندیشه غفلت گذشت تا کبودی داشتم آئینۀ من زنگ داشت زیر تعظیم مارا کرعناد آئینه است هر که دامن از بساط خاك چیداورنك داشت شب که حسنش بود(بیدل) ماوت تا دیش بهار غنچه تا بیدار گشتن دامنی در جنك داشت دی بشبنم گریهٔ ما توکلی خندید و رفت از زبان اشك هم درد دلی نشنید و رفت از تماشا کاه هستی مد یا سیردل است چون نفس با بدرین آینه‌هم پیچید و رفت شمع محفل برخوشی بست و مبنا برشکست هرکسی زین انجمن طرز دگر بالید و رفت زین بیابان هر قدم خار دگر دارد نگین رهروان را پیش پای خویش باید دید و رفت عزم چون افتاد صادق راه مقصد بسته نیست اشك در بیدست و پایم اصر غلطید ورفت کوشش و اماندگان هرزه مجالی میبرد مرغ باقی میتوان چون آبله دزدید و فت عالمي صد ناله پیش آهنگ امید داشت يك نگاه واپسین ناگاه بر گردید و رفت ای سحر در اشك شبنم غوطه میباید زدن کز شکست رنگ برما عافیت خندید و رفت هیچ شبنم بر نمییارد سرز جیب رمق کز حامد گرچه گل خواهد نظر پوشید ورفت زان دهان بی نشان بوئی مر افی برده ام تا قیامت بایدم راه عدم پرسید و رفت صبحدم (بیدل) خیال نو بهار آئینۀ از تبسم بر گل زخم نمك پاشید ورفت دی ترقکی از شکست ساغرم گل کرد و ریخت ششه چیت کیفیت چشم ترم گل کردو ریخت شب چو شمعم وعدۀ دیدار در آتش فشاند تا سحر آئینه از خاکسترم گل کرد وریخت خلوت رازم بهشت غیرت طاوس گشت رنگها چون حلقه بیرون درم گل کردو ریخت تاتجرد از اثر پرداخت اجزای مرا سایه هم چون مو ز جسم لاغرم گل کردو ریخت ای هوس دیگر چه دکان قیامت چیده‌ست رگت خونین که چون گل در برم گل کردو ریخت سیر این باغتم تبدیل یکسحر فرصت نبود خندە واری تآگریبان زدرم گل کردو ریخت سرنگون شرم عصیان را چه محنت کوه کار آبروی من زدامان ترم گل کرد وریخت داغم از اوج وحضيض دستگاه انفعال وقفت هم يكمر قيد از اخترم کل کردوریخت سعی مژگان جزمندامت سازبرق اثری نداشت بسکه بالدم آبسا اشك از پرم گل کردوریخت صفحه‌ام پاد که آتش زد که نامز کان زدن صد نگاه واپسین از پیکرم گل کردو ریخت هیچ فردوسی بسامان دل غم سند نیست خاك هم گزخواست زیرو زبرم م گل کردوریخت تا بپوشم (بیدل) آن گنجی که در دل داشتم عالم ویرانی از بام و درم گل کرد و ریخت

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 93. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/93 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/93
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record