BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 72

Page 72

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 72 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء بنده کی با معرفت خاص حضور آدمست آه از ان دلها جدا کردیم و نشناختم داغ زد و وا تاش بستر و در دیده اشك سوختی منت گذار جلوه فرمایان مباد آتشی کو کز چراغ خاكشم گیرد خبر خلق در موت و حیات از صوف و اطلس با کفن ورنه ابنای دد و طدچون ما یکسر همست چونگهر غلطیدن اشکم ز درد بی پیست شمع را در انجمن بودن چه جای خرمیست جز بعینایم بهر جا بیغشای مرهمیست خام سوز داغ دل را سوختن هم مرهمیست هر چه پوشد زین سیاهی وسفیدی ماتمست با سجودت از ازل پیشانیم را توا مست فرصتم خاکی ز پی آبی کند رنج نفس حاصل اشغال محفل دوش پرسیدم زشمع یاد و عالم آشنا طالم است یکسر ز بسش جز بهر چیدن کسی را با تصرف کار نیست تا ابد فولادست (بیدل) نغمه ساز حیرتمان دوری اندیشیدم زان آستان نا محرمیست ساز قلیانی که دارد مجلس پیری دمیست گفت افزون نفس میسوزد و قسمت کمیست پیش ازین هستی فناها داشت اکنون هم عدمست گندم انبار است هر سو لیك خط آدمیست اوج اقبال و حصیص فقر زیری و بمیست طوق گردن همچو قمری خط جام لباس است يك نفس مقدار در آئینه دل تجلی است کوهن ما را کنار عافیت در دامن است بهر ضبطت گر نباشد حاجت استطناس است مویی در چون کاسه چینی شکست ناماس است شمع داغ آرایش دل نیست مجنون مرا می پرستان فارغ اند از عرض اسباب کمال عرض هستی توأمان حجلت کذابمال ناز داغ نیرنگم بآب آتش دیگر گراست یکشرر برق جنون کار دو عالم میکند جوهر آئینه ایندشت نقش پا بس است موج صهبا جوهر آئینه مینا بس است گرد پروازت همان در بیضه عنقا بس است دوزخ امروز ما اندیشه فردا بس است انتقام از هر چه خواهی آتش سودا بس است بی سر ی که هنگامه عشرت پرستی پاس است کر بساط راحت جاوید باید چیده اند هرزه زین طوفان روی آب نتوان آمدن در بساط دهر کم فرصت چه در دارد کسی حاجت سنک حوادث نیست در آزار ما کز نباشد ساز گل کشت جنن (بیدل) چه غم بادبان کشتی من دامن صحرا بس است بهار آئینه رنک نه باشد صرف تمثیلت خجالت در مزاج بوی گل می پرور دشمم نمی چیند بيك در با عرق جز شرم همواری وقار برخط عهدت کرم فرما چو جهدت شکفتن فرش گلزار یکه بوسه پای در تکلیت بآن طرز سحن یعنی نسیم برك تسريفت تپیدنهای موج گوهر از روی برجیلت ترحم پشنده کیفت مروت امت دیفت هر نفساز حیا از جبهه ات ناز دگر دارد چه امکانست همسنک ترازوی تو گردیدن تحیر صید مژکان هم بهشتی در نظر دارد زیار نگاه یکتائیست الفتخانه دلها به شبنم داده خورشیدی گهر پرداز پرویت مگر کوه وقار آینه پردازد ز تکلیفت زير بال طاؤس است دل در چنگ شاهیفت نگردد غافل از آئینه یارب چشم حق بینت پنج حسرت (بیدل) که دارد کار خود کامی شکر هم میخورد آب از تبسمهای شیرینت بهر استقبال نازش هر که کامی پیش رفت نالد میبایدش چون بوی گل از خویش رفت خاك کویش بسکه سامان بخش اقبال غناست شاه برمیگردد آنجا گر همه درویش رفت نخل نادالی بهیچز ریشه مینماید غنچه دستگاه نازشد هر کس نیاز اندیش رفت بیا ای جام و مینای طرب غش كلف بینت شکوه جلوه ات جز در فضای دل نمیگنجد توان در موج ساغر غوطه زد از نقش پیشانی مروت صرف الفت کن که مابین خدا داند هوا خواه تو اکسیر سعادت در بغل دارد خرام موج میمخمور طرز امد جوینت جهان پر گرددار آئینه تا خالی شود جایت بستی کردهند فرمان نکه در قلب جابنت ادب تعمیر بنیادت حيا آثار سیمایت نفس بود م سحر گل کردم از فیض دعاهایت طبی در سایه تختین احسان خلوت سینت برآ سالمت أکرتوفیق بخشد نور پیدائی فروغ شمع هم مشکل تواند رنگ کو ماندن نظر اندیشی و هم دماغ الم میسوزد تپى از سجده شوقت سر موئی نمی یا بم نکه دزدیده شبم پرور باغ تماشایت تماشای بهشت از کوشه چشم تمنایت در آن محفل که منع دور ساغر باشد ایمایت ملی آئینه سازم کز تو ریزم رشك همتایت سراپا در جبین می غلطمم از یاد سرپایت ازو محمودیای (بیدل) است امید آن دارد که ماند دین و دنیا در پناه دین و دنیایت بی ادب بنیاد هستی عافیت دربار نیست حرص خلق رادرین محمل مجموری گداخت سخنی دل ناله را سنک ره آواره کیست غفلت عام فزون از سر گذشت رفتگان مدت چشم تأمت سير اين چمن اما چه سود چون نفس یکسر وطن آواره نومیدیم غیر ضبط خود شکست موج را معمار نیست غير چشم سیر میابی هیچکس درشار نیست رشته نامناصب کر نیاند در هن هموار نیست هیچکا افسانه باشد هیچکس بیدار نیست اینقدر رنگی که میبالد کم از دیوار نیست گرهمه دل جای ماند که ما را بار نیست هر کجا اجزای دودجمعست در شمع دوده است حسن و عشق آیینه شهرت گرفت از اتفاق تماشا ما را همین کار ظن باید کشید ناتوان از صورت انجام خود و اقفت شدن اشك ما را پاس ناموس ضعیفی داغ کرد نی توان (بیدل) حریف چاك رسوائی شدن خود فروشان عرق آئینه دز بازار نیست تانیباشد از دو سر محکم صدا در کار نیست شمع یکره فارغ از وا کردن زنگار نیست باو جود نقش پا آئینه در کار نیست ورنه مژگان را بچیبد دامن آنمقدار نیست چون سحربیر اهن مايك كريمان تار نیست بیا که آتش کیفیت هوا نیز است غبار هستی من عمرهاست رفته بیاد کدامشم طپيها بجستجوی مراد رفیقی خاك دل انداز ناله داریم چه گونه تلخ نگردد کام جان من عيش دو اسبه میرو از عرصه گاه امیدم حمین رنگ گل و لاله مدنی انگیزاست هنوز توسن ناز تو گرم مهمیز است هوای وادی امید آتش آمیز است چو غنچه تنك مشو صبح خامش خیز است که شربت لب شیرین بکام پرویزاست اگر غلط نکنم تخت میر شبدیزاست یکلانمیکه نگاهت فشاند دامن ناز نسیم زلف توصبحی گذشت از بن کاین چونزا هد آنهه مشوان بدر د تقوی مرد گداخت مهره بن صفحه بر نمی افشان رفت مبوم غبار هوایی سرم تماشا گهی ست خمار چشم که کردهاست مته ( بیدل) چو لاله دیده نرگس سرمه لبریز است هنوز سلسله موج گل جنون خیز است اگر نه طبع سلیمی چه جای پرهیز است که سینه نسخه و یز زن شرر بیز است که یاد حلقه دزدل از دل آویز است که تیغ شعله از خویش رفتنم نیز است بیا که هیچ بهاری بحسرت ما نیست زما ومن بسكوت ای حباب قانع باش چو موج اگر بشکستی رسی عیبت دان اگر زوهم رهایی چه روح دکو گرداب ازینمید مکش نع رنجانیم از خویش شکته رنگی امید بی تماشا نیست که غیر ضبط نفس نام این معما نیست درین محیط که جز دست عجز بالا نیست جهان بخویش فرو رفته است دریا نیست دلیل مقصد ما سر گذشتگان پانیست غبار پر زدن ناله وسعی دارم ند مجنون بشتراست صحرا نیست نا مواء که تمثال هستی امکان بدون آئینه احتیاج پیدا نیست بهر چه مینگری وقتمان بی رنگیست که گفته است جهان آشیان عنقا نیست حباب هیچکنی تا کحا توان دادن بقا کدام چه هستی فاهم از ما نیست بهر زهاله مینشان در بن چمن (بیدل) که هر طرف نگری جزدر قفس وا نیست بشتابی عشق از پهنه نیرنك هوس ریخت از تاب و تب حسرت دیدار میومید روشن گر جمعیت دل جهد خموشی است عنقا پری افشاند که طوفان مگس ریخت در دیده چو شمع مکهی بز زدو حس ریخت نتوان چو حباب آینه بی ضبط نفس ریخت مستفنى گشت چمن و سیر بهارم از یکدم نفس صبح هم ایجاد شفق کرد دنباله رو قافله مینای رحیلم نی لك و پربها جند ر گل قفس ریخت هستی دم تیغیست که خون همه کس ریخت این باده جنون داشت که در جام جرس ریخت ( بیدل ) ز فضولی همه بی نغمت غیریم آب رخ این مائده ما سیر وعدس ریخت

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 72. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/72 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/72
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record