Machine transcription
صحيفة (٥٤) غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الباء
نكویت بخطا ساز با صواب طلب كين كرامت زخود رفتنت شتاب طلب اگر حقيقت انجام در نظر داری زهر كجا كهرت میرسد حباب طلب
شكست آینه هر كام حاضری دارد سراغ آبی اگر خواهی از سراب طلب دل نگاهی اگر چیدۀ دماغ و صال بروز هجر ز مژكان تركاب طلب
برفع كلفت هر آفتی است تدبیری کز آتشی بدلم افتاد زودتر آب طلب جهان ز خويش تهی گشت تا تو باليدی بصفر نه فلك از قدر خود حساب طلب
کسی زمرد ا كز رسم زنده كی خواهد توهم ز عالم بیری رو شباب طلب مقیم بيكسی آسوده از پریشانیست چو كنج عافيت از خانه خراب طلب
تو قاصد هوسی از عدم بسوی وجود خليفت نفست خوانده شد جواب طلب ز جنبش مژه درس اشارتت آیاست که هرزه است نگاه اند كی حجاب طلب
بهار ميطلبی سير رنك كن ( بیدل ) ز جلوه آینه طبع داری از نقاب طلب
نیم آكله تهجران وصلابت زده ام خم و پیچ عنان ادب
زحقیقت حرمت و پاس حیا بفراغ عرض هوسان چه اثر
اگرت ز زده شك طلب دلت جمع شود سرو برك شفا
قدمت زه دامن شرم نشد كه يعنی كعبه نظر فكنی
همه عمر بمكتب كسب فنون دل غیر تو طپید بخون
تب و تاب مراتب عجز رسا مجه ناله كندول خسته ادا
زترانه حيرت (بیدل) من بجه نغمه طيد زاشعار سخن
زفاصل موج كهر زده ام در حبس ادا بزبان ادب
که کرسنه نان طمع نخورد قسم نمک سر خوان ادب
زعيار كساد متاع هوس نرسی بزیان دكان ادب
بطواف در تو رسد همه كس چو تو پا نكشی زمكان ادب
نشد آنکه رسد دودهن سیفت ز معلمی همه دان ادب
که اگر علم ره خط سپرم همه عقده دمد ز پیمان ادب
که زی شکند دم خرس نفس بروبال خدنگ کمان ادب
وقت پیری شرم دارید از خضاب مو سیاهی دیده است اینجا بخواب چشم دقت جوهری پیدا کنید جز بروزن ذره كم ديد آفتاب
اعتبارات اكنه دارد ذات است تا گهر كل كرد رفت از قطره آب چشم بستن رفتن معنی خواندن است نقطه میباشد دلیل انتخاب
جمع علم افلاس می آرد به جاه پیشترها پوست می پوشد کتاب زین بهارت آنچه آید در نظر عبرتی کردید باشد بی نقاب
سوز عشقی نیست ورنه روشن است همچو شمعت پای تا سر فتحباب جز روانی نیست در درس نفس سکته می خواند زلکنت شيخ وشاب
انفعالم خود نمائی میکند نم ندارد در جبین موج سراب فرع از بس مایل اصل خود است شیشه را در کور میبالد شراب
فرصت از خود گذشتن هم کم است یکعرق پل پرش بندای حباب از مکافات عمل غافل مباش آتش این پنسه از اشك كباب
ما ومن بی نسبت است آنجا كه اوست با كسان ربطی ندارد ماهتاب آن شکار افكن بخونم بر خواست چشم و مژکان بوی فتراک وركاب
(بیدل) استغنا همین پاس است وبس دست بردار از دعای مستجاب
هر کجا می رویت از چشمم برون میکردد آب کز همه رو پرده عذر است خون میگردد آب دل بسعی اشك در راه تو کامی میزند آتشی دارم که از بهر شكون میکردد آب
صافی دل خواهی از سیروسفر غافل مباش تخته مشق كدورت از سكون میکردد آب بزم خوبان را به پیشانی رساند انفعال ترك خود داری کند چون سرنكگون میکردد آب
آرمیدن بیقرار شوق را افسرده كيست چون بيكجا ماند و ساکن زن میکردد آب روز ها شب كشتم و خابی اختیار کرده ایم هر که در دو ماند ما از چشمش برون میگردد آب
عرض حاجت میکدازد جوهر ناموس فقر آه كاين کوهی ز دست طبع دون میکردد آب اعتبارت هر قدر پیش است کاهت بیشتر تيره كی بالد زدر یا چون فزون میگردد آب
دل ز ضبط کریه چندین شعله طوفان میکند تا سر این چشمه می بندم جنون میکردد آب بسکه سر تا پایم از درد تمنایت كداخت همچو موج در زانوی جای خون میگردد آب
زین خمار آباد حسرت باده پیدا نشد شیشه ام از درد نومیدی کنون میگردد آب دل بطوفان رفت هر جا جو هر طاقت كداخت خانه سیلابست (بیدل) کزستون میکردد آب
هر کرا کردند راحت محرم احسان شب چون سحر مآله عمل بست در هجران شب تیره بختان را نوا دان بچشم کم مبین صبح با آن روشنی گردیست از دامان شب
آسمان بشناخت موقع ورنه در بحر نقیض بی بیاض صبح شوخی خط ریحان شب جو ممع شکوه تخم سرده سائی میکند ليك ازین غافل که می بالد بلند افغان شب
كزحضور صبح اقبالی نباشد کو مباس از سیه بختی بسامان کرده ام سامان شب از فلك نادان برداری شکم پرپشت بند آفتاب انجاست داغ آرزوی نان شب
پاچین خوابیکه ختم مایه دار نقد توست میتوان کردن ادا امروز من تاوان شب سطر آهی نارسا افتاد رنك صبح ریخت زان همه مشقی که کردم در دبیرستان شب
الفت بخت سیه چون سایه دائم کرده است شبحست روز است و من دارم همان دامان شب (بیدل) از یارش بترك خواب سودا کرده ایم ورنه جز مخمل قماش نیست در دكان شب
هر که باغ پیتو فكندم نظر در آب تمثال می برآمد از آئینه تر در آب جائی که شرم حسن تو آئینه کر شود کس روی آفتاب نبیند مکر در آب
صبحی عرق بهار كذشتی درین چمن هر جا کلی دمید فرو برد سر در آب نتوان دم تبسم لعل تو یافتن یاقوت زهره که ندارد جگر در آب
ای طالب سلامت از آفات نکذری در ساحل آتش است تو کشتی ببر در آب اجزای دهر تشنه جمعیت دل است هر قطره راست حسرت سی کھر در آب
چون موج در طبیعت آفاق حر كتی است آن کوهرش هنوز نداده است سر در آب پرواز در محیا كدة زنده كی تر است ای موج بخيه بشكن بال و پر در آب
فرياد اهل شرم بكوش که میرسد پیش از حباب نیست نفس برده در در آب جز سعی مرك صیقل زنکار طبع نیست این شعله را شبی است که دارد سحر در آب
غرق ندامتیم و همان پیش میبریم چون موج با زدن بسر یکدگر در آب خلقی بداغ یحوی غوطه خورده است من هم چو شمع خفته ام آتش بسر در آب
(بیدل) کجاست هر دو جهان در کرازشوق آن کیست کبره از تمك خود سیر در آب
همیشه سنك لاشنيد نامدار طرب زخنده نقش نكین را بهم نیاید لب زبان حاسد و تلمیذ راستی غلط است كجی بدر نتوان برد ازدم عقرب
سواد فقر اثر مایه صفای دل است چو صبح باد نما چهره بدامن شب بغير عشق ندارم هیچ آئینی كزيده ایم چو پروانه سوختن مذهب
هنر باهل حسد میدهد نتیجه عيب ز جوهر است در ابروی تيغ چين غضب هوس چگونه کند شوخی از دل قانع بدامن كهر آسوده است موج طلب
بدشت عجز تحیر متاع قافله ایم اگر بر آینه محمل كشيم نيست عجب چو چشمه زنده كی ماشك موقوفست دكر ز كريه ما میخوان بدرس سبب
بساط زلف شود چیده در دمیعن خط بچاك سینه صبح است چین دامن شب جهان قلمرو اظهار بی نیازیهاست كدام ذره که او نیست آفتاب نسب
سراز ره توچسان وا كشم کاي قدمت ركاب بادلہ سنگین نمی کند قالب ز بسکه دشمن آسوده كيست طينت من چو شعله میشکند رنگم از شکستن شب
قدح پرستی از اسباب نارهم دارد کتاب درد سری بسته ام بآب عنب بخاصتی طلب از لعل یار كام اميد که بوسه رویدهد تاهم نیاری لب
به پیش جلوة طاقت كداز او ( بیدل) كزيد جوهر آئینه پشت دست ادب
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
