Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
رنگ اطوار ادب سنجان قانون ریختند
مصرع موج گهر از سکته موزون ریختند
کس بنیرنگ تبسمهای خوبان پی نبرد
گردم تیغ حیا خون چه مضمون ریختند
بی نیاز بهای خوبان میل قتل کس نداشت
خشک سالی بره ناز و گره پوش خون ریختند
آبرو چشمه ان در ین ایام شد داغ تری
کز خجالت ابرها باران بجیحون ریختند
خرمن در مشت پندار ش است از رنگ بهار
اینقدر خون از دو یت غنچه کا بکون ریختند
شغل اسباب تعلق عالمی را تنگ داشت
دست بر هم سوده گردی کردهامون ریختند
ناقصانرا رنج هست میکشد نام لئیم
زهر بهر جامد گران بر دوش قارون ریختند
تا شکست اعتبار خودسران روشن شود
گرد چینی عالمیها از موی مجنون ریختند
آشنای فتنهٔ بی جا سر گیرد تسلت
خاک ما بر باد میدادند گردون ریختند
باچکیدن خون منصور حیا رنگی نمود
جز هدر ساغر سرشار افزون ریختند
عشق غیر از عرض رسوائی د ماغیزی نخواست
راز این پرده با مردم بیرون ریختند
گوهری در قلزم اسرار میبستند نقش
نقطه سرزد ز کلک (بیدل) اکنون ریختند
رنگ حنا در کفم بهار ندارد
آینه ام عکس اعتبار ندارد
حاصل هر چار فصل سروبهار است
نشهٔ آنرا دو خمار ندارد
بی گل رویت ز رنگ کاش هستی
خار بچشمی که او غبار ندارد
گردمن آنجا که در هوای تو باد
جلوهٔ طاوس اعتبار ندارد
طاقت دل نیست محو جلوه نمودن
آیینه در حیرت اختیار ندارد
وحشت اگر هست نیست رنج علایق
وادی جولان ناله خار ندارد
یکد لم وارسته در جهان شوان یافت
يك كل بي رنك و بوي يار ندارد
صید توهم شکار دام خیالم
نافه بکل خفته است و بار ندارد
عالم امکان چه جای چشم تماشا
رهگذر یاس انتظار ندارد
صافی دل چیست از تمیز گذشتن
آینه با خوب و زشت کار ندارد
تا بکشی رنج وحشتی که نداری
نغمهٔ آن ساز شو که تار ندارد
(بیدل) از آئینه ام مخواه نمودن
پستیم با کسی دو چار ندارد
رنگم نقاب غیرت آن جلوه میدرد
فطرت جنون کند که زبوم اثر برد
شادم که بی نشانی آثار رنگ و بو
بیرونم از قلمرو تحقیق پرورد
این بارسو اینکه سودای ناز کیست
عمریست ضبط آه من آئینه می خرد
خلقی در اصل زده با داغ پاس رفت
آتش بکار گاه فسون خانه خرد
دانم زجلوهٔ که غرور تغافلش
آئینه جابجا کند ایجاد و نکرد
هنگامهٔ قبول نفس بسکه تنگ بود
باکا سرم چو شمع زهم خورده دست زد
نقاشی شرم دار زپرداز انفعال
تصویرم آن کند که ز رنگم برآورد
آئینهٔ حرام بهار است گرد رنگ
من غش با خیال توهم جا که بگذر د
طاوس من بهار گشین چه مژده است
عمریست بال میزنم و چشم می پرد
(بیدل) جواب مطلب عشاق حیر تست
آنکس که نامه ام برد آئینه آورد
روز سیم سایه صفت جزو بدن شد
آسوده شوای آئینه زنگار کهن شد
شبنم بچه امید زد صرفه ایجاد
چشمیکه کشودم عرق خجلت من شد
قطب کافلم آخر ره تحقیق گریبان
فرصت نفسی داشت که پامال سخن شد
تدبیر علاج مرض ذاتی کس نیست
از شیشه شدن سنك همان توبه شکن شد
حسرت پسندید زما کرم نگاهی
رویم در ان بزم چراغی که لکن شد
تن زد زآگاهی ما کشت کدورت
جان بود که درفکر خود افتاد و بدن شد
جزپاس زلف من وما هییچ نبودم
تا و نفس از بسکه جنون بافت کفن شد
شب در خم اندیشهٔ گیسوی تو بودم
فکرم کرهی خورد که یکشافه ختن شد
چون اشك بینواری از ین دشت گذشتم
لغزیدن پا راه مرا مهره زدن کرد
گرد ره غربت چه قدر سعی وفا داشت
خاکم بسر افشاند بحدیکه وطن شد
(بیدل) آری پرده از یاد خرامش
طاوس پرون آگا خیال تو چمن شد
روز کاری شد که از اهل وفا دل بردهاند
رخت خود زین بحر کوهرها بساحل ردهاند
ماضی از مستقبل این انجمن پر میزند
انچه پیش چشم می آرند از دل بردهاند
رنگ حال هیچکس رهیچکس روشن نشد
شمع گل کردند یاران باز محفل برده اند
بردر ارباب دنیا حلقه میکوبد چو چشم
از تغافل بسکه آبروی سایل برده اند
ما در عالم جلوه يك تمثال پیدا نیستم
صورت آئینه ما از مقابل برده اند
شمع سان داریم بار سر بتقديريك غفلتك
رنك هم از روی ما بسیار کاهل برده اند
از سر مو تا سر ناخن درین تسلیمگاه
هرچه آوردیم نذر تیغ قاتل برده اند
کرد ماه قصد تلاشمان تا کجا گیرد قرار
نامه ها هم سو بیال سعی بسمل برده اند
سیر مینا بایدت کردن پری بی پرده نیست
هر کجا درند لیلی را بمحمل برده اند
در سراغ عاقبت بیهوده می سوزی نفس
زین بیابان رفتگان با خویش منزل بردهاند
از فسون سحر کارهای این مزرع مپرس
خلق خرمن میکشد اوهام حاصل بردهاند
این تماشاغ حسرت از چه حرمان آبداشت
درد پیش آمد بهر جانم (بیدل) بردهاند
روز کاری که بعشق از هوسم افگندند
بال و پر کنده رون قفسم افگندند
ما و من خوش رو بالی بخیال افشا کرد
مور بودم بغرور مگسم افگندند
تا کنند عبرتم آگاه زهنگامهٔ عمر
در تب و تاب تپید نفسم افگندند
خون خشکم بجوی از قدر نیرزند آخر
صدره از پوست برون چون عدسم افگندند
نقش پا کرد تصور بتغافل زدو رفت
در ره هر که خط ملتمسم افگندند
ناله دارم بغباريکه زبیداد فلك
سرمه شدتا بره داد رسم افگندند
چه توان کرد سراغ همه زین دشت گم است
درپی قافلهٔ بی جرسم افگندند
شکوهٔ من زفراموشی احباب خطاست
از ادب پیش گذشتم که بسم افگندند
سخت زحمت کش اسباب جهانم (بیدل)
چه نمودند که در عقده خسم افکندند
روزیکه هوسها در اقبال کشودند
آخر همه رفتند بخوابیکه نبودند
زین باغ گذشتند حریفان بندامت
هم رنگ که گردید گلی بود که سودند
افسوس که این غافلیاسد فاهم
يك نقش قدم چشم بعبرت نکشودند
ابنا همه در پردهٔ ناموس انان
خود را تماشیکه نشد فهم ستودند
اعدا در یکی بود چه پنهان و چه پیدا
ما چشم کشودیم کزین صفر فزودند
از حاصل هستی بفشانیم تسلی
در مزرعه ما همه تا کشته در ودند
کزاج کران هستی موهوم زهرست
توفیق یقینی که داریم ربودند
زین شکل حبابان که در غماز دوئی رنگ
گفتم بکجا کل کنم آئینه نمودند
چون شمع بصیقل مزن آئینه دانم
با هر نگهم انجمنی بود زدودند
خامش نفسان معنی اسرار حقیقت
گفتند دران پرده که خود هم نشنودند
عبرت نسکیا را تماشا که هستی
(بیدل) مژه بر دیده گران گشت غنودند
روز يكه بيتو دامن صنعم بچنك بود
عکسم زآب آئینه در پرزنك بود
چون لاله زین بهار نصیبم غیر داغ
آئینه داری نفس اظهار رنگ بود
پرواز هاز بم فلك محول ماند
گردی نشد بلند زین عرصه تنگ بود
بوس کفش تهتر صبح امید کیست
اینجا همین بهار حنا گل بچنگ بود
در عالمی که بیخبر از خود گذشتن است
اندیشهٔ شتاب طلسم درنگ بود
صبری مکر تلافی آزار ما کند
مینا شکست آنچه بدل بست سنگ بود
زنجیر ماچو زلف بتان ماندنی صدا
از بس غبار دشت جنون سرمه رنگ بود
حیرت کفیل یکمژه تمهید خواب نیست
آنمژه داغ سایهٔ دیوار زنک بود
تهی نکرد گل که دمی از خودم نبرد
رنك شکسته ام پرچند ین خدنگ بود
(بیدل) بجیب خویش فرو برد حیرتم
چشم بهیچ نیامده کام نهنگ بود
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
