BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 183

Page 183

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 183 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال صحیفه ۱۸۰ حرفیت مشقش آمده نیرنك دو عالم از کثرت آئینه رعنائی آن گل از جلوه چه لازم بخیال آینه چیدن دیگر بشنیدن چه امید است ببینید می بلبل ازین باغ هزار است ببینید ای هیچ پرستان همه بار است ببینید سرمایه هر ذره زخورشید مثالست فریادته زنجیر تسخیر شوان جست هر گامزه در هر رسد این باغ خزان است این قافله ها آبله دار است ببینید هر شبجهت آینه دوچار است ببینید تا فرصت نظاره بهار است ببینید هیچایم اشکی نطبید در کف خاکی ای خوش نگهان (بیدل) زار است ببینید دلدار رفت و بخودم در کنار ماند مژگان نبرد صرفه آهوی تو از وصال تمثال جست و آینه حیرت شکار ماند آخر نصیب دیده همان انتظار ماند زان رفتی که زمن بیدمید وزد فشاند چون صبح تا نفس زده ام سینه میدرم در عرصه خیال رهی از غبار ماند فرصت چه دام داشت گرد این خمار ماند اکنون سراغ جلوۀ او حیرت من است زان شعله امید همین داغ وار ماند دلدار رفت و دیده بحیرت دوچار ماند از ترك گل درین چمن وحشت آباد آگاهیم سراغ تسلی نمیدهد آنجا که من زدست نفس عجز میکشم یعقوب وار چشم سفیدی شگوفه کرد باما نشان برك گلی زان بهار ماند خواهد پری زطیار رنك بهار ماند از جوهر آب آینه ام موج دار ماند دست هزار خستك برو شرار ماند با من همین گل از چمن انتظار ماند خمیازه صیح تهمت عیش دمیده ایم پاسم نداد رخصت اظهار ناله غفلت شاز باش کل داد تکیه ام باید بفرصت طریم خون گریستن (بیدل) ازان بهار که طوفان جلوه داشت می آنقدر نبود که رنج خمار ماند چندان شکست دل که نفس در غبار ماند بای بخواب رفته من در نگار ماند تمثال رفت و آینه تهمت شکار ماند رنگم شکست و آینه در کنار ماند دلدار گذشت و نگهی باز پسین ماند دیگر چه نثار تو کند مشت غبارم گیرد نفس است بر افغان توهم هرچند غبارم همه برباد فنا رفت خاکیستر من نذر نسیم سر کویست دنباله مینای تکلف رفته ترش نیست از رفتن او آنچه باما ماند همین ماند یک سجده جبین داشتم آنهم بزمین ماند زین انجمن شوق نه آن رفت و نه این ماند امید بکوی تو همان خانه نشین ماند این کرد محال است تواند بزمین ماند دل رفت و بکوشم اثر آه حزین ماند چون شمع که خاکسترش آیینه داغ است گر هوش بود عبرت شهرت طلبهاست از نقش تو دارد خلل آئینه تحقیق بی برگیم از کلفت اسباب برآورد تا مفتعلی وا کنم از نسخه تسلیم ( بیدل ) رمق داغ زمین گیری اشکم من سوختم و چشم سیاهی بکمین ماند خمیازه خمیازه زشاهان نگین ماند هر جا اثر وهم و گمان رفت یقین ماند کوتاهی دامان من از غارت چین ماند چون ماه نوم بك خم ابرو بجبین ماند سردارد جان نتوان دوشه ترین ماند دلدار مقیم دل ما شد چه بجا شد گرد قدمی چیده که در سینه شگبتم چون سرو خجل کرد حیا بی بری من دل قطره اشکی شد و غلطید بپایت زلفش که بخورشید فشاندی سر دامان در ساده دلی عرض تمنای تو دادیم آن چشم که بستم زنظاره امکان جایش بچمین آینه وا شد چه بجا شد تعمیر دل یاس بناشد چه بجا شد دست تهی انگشت نما شد چه بجا شد این خون شده هم چشم حنا شد چه بجا شد از سرکشی خویش دوشا شد چه بجا شد بی مطلبی اندیشه تما شد چه بجا شد امروز بدیدار تو واشد چه بجا شد اسرار دهانش بجنون در رفتم آن ناله که مصدور قیامت نفس داشت احسان و کرم گرچه ندارد عمر تمیز از کسب صفا شد دلم کشف معانی یاروی توگل لاف طراوت زد از انرو عمری بهوا شم ما هرزه دوی کرد دل میطلبید امروز بامید وصالت آن پیرهن و هم قبا شد چه بجا شد پیش نگهت سرمه نوا شد چه بجا شد آن لطف بی در کار گدا شد چه بجا شد آئینه ام اندیشه نما شد چه بجا شد پمال ره باد صبا شد چه بجا شد آخر زحیا آبله پاشد چه بجا شد در خانه آئینه هوا شد چه بجا شد در کرد سحر جوهر پرواز هوا بود (بیدل) نفس آینه ما شد چه بجا شد دل در جسد شبه عبارت چه نماید زحمت مکش از هیأت افلاك و نجومش تمثال خیالیگه نه رنگست و نه بویش پرعالم بی ساخته صنعت نتوان یافت مقدار جهد فهم کن و سعی معاشش کاهی تو و ما کاه من و اوست دلیلات آئینه روشن شب تارت چه نماید اندیشه تصویر بخمارت چه نماید کرم شود آئینه دو چارت چه نماید مهتاب کتان پست زمارت چه نماید خاک از يك و بو غیر غبارت چه نماید تحقیق کر این است عبارت چه نماید شور شبدی و یکدره تسجید یقین بام همه نقش پر طاوس خیال است با این ره فرصت که نگه بستن چشم است وضع طلب آیینه آثار صداع است يك غنچه نقاب از چمن دان نكشودى ( بیدل ) بکشاد مژه هیچت نمودند هستی بتوزین پیش عبارت چه نماید اینجاد کر از رنك بهارت چه نماید شرم آبله دار است شرارت چه نماید خمیازه بجز شکل خارت چه نماید ای بی بصر آن لاله عذارت چه نماید تا بستن چشم آخر کارت چه نماید دل زپیش محرمهاست سجده گین میرود با شك و كاز نفس عزم عنان تاب نیست خواجه بیددار در جاه جز دو سه دم کر وفر تازه بکن چون سحر زخم دل ای بخبر گرهمه سر ر هواست نقش قدم مدعاست سایه بره خفته است ليك چنین میرود آمدن انجا کجاست عمر همین میرود پشه چو بالش نشاند ناز طنین میرود کرد بخرام نفس پر نمکین میرود قاصد ما همچو شمع آبله بین میرود قافله بانك جرس دارد و کرد فسوس تعب نگهدار رو ناله شهرت کنین شیخ گر این سودن است دست تو و جادما خاك عدم مرجع خجلت چا یکیست فرصت این دشت و در نیست اقامت اثر پیش تو آن رفته است بعد تو این میرود بام شبان زین هوس زیر نگین میرود آبله سبحه ات از کف دین میرود کوشش آب نشك زیر زمین میرود خاك مقيمان برى خانه چوبین میرود ( بیدل ) کر این بود تاز هوس چیدنت دامنت آخر چو صبح در پی چین میرود دل زحیا همشه با رنگی مقابل می شود لی فرو نشینم تا رفع دوئی انشا کنیم خامشی رارام راحت کن که انجا بحرهم آنقدر آنم زنسك منت اینشادن هم مرك صاحب دل جهانی را دلیل کلفت است در خور تمثال این آینه بسمل می‌شود در میان ما و تو ماوتو حایل می شود هر قدر در دو نفس در خویش ساحل می‌شود کز خجالت خاك كردیمم بسر گل می‌شود شمع چون خاموش گردد داغ محفل می‌شود مژده ای (بیدل) که امشب از تغافلهای ناز لات اشکست موقفوف مژه برهم زدن کام رحلت نیست تحريك نفس بي وحشتي گرد بیدردی عروج دستگاه حاجتست دانگاه عشق خالی نیست از تخمیر حسن عاشق را کلفت اندوه تخمیر کرده ام آرزوها باز خون می گردد و دل می‌شود ریشه ما گر نخند برق سلاسل می شود جهد رهپرویشتر در قرب منزل می‌شود اعتبار رتبه آب روی سائل می‌شود حلقه آغوش مجنون عرض محمل می‌شود با هزار آئينه يك آهـم مقابل می‌شود

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 183. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/183 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/183
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record