Machine transcription
صحيفه ۱۷۹ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال
چاک سي تو معجز است دلیلت کز با توئی آبله بیمار نگردد
بگذار دو روزی ز هوس کرد برآریم هستی سر و هیست که بسیار نگردد
هر چند حیا باب ادیکاه وصال است یا رب مزه پیش تو نکو نسار نگردد
(بیدل) بسر ابر تو خود شید تو دارد آن سایه که پیش و پس دیوار نگردد
--- ۰ ---
دل نامنظور کشود بخویش آفتاب دید
فطرت بهرچه وا برسد آئینه خوداست
در درسگاه عشق دلایل جهالت است
فرصت کجاست تا سوی هم چشم وا کنیم
از انتقام سوخته جانان حذر کشید
آئینه خیال که ما را بخواب دید
گوهر زموج بحر همان يك سراب دید
طبعی بهم رسان که نباید کتاب دید
نتوان ز انفعال روی حباب دید
آتش قیامت از تم اشك كباب دید
صد پرده پرده دار ترا در من غیب بود
حرف تصنعن من و ما آعتبار نبود
اشك سر مژه بشمامل رسیده ایم
عبرت نگاه دور خیالم زبر چرخ
بودم ز بستگی منفصل دعوی وفا
آن بی نشان که ترا بی نقاب دید
عالم بجشم صفر رقم وهم حساب دید
خود را ندید کی که مرا در و کاب دید
باید همین بشیشه ساعت شراب دید
گفتم بحال من نظری کن در آب دید
ورق جنون دمیکه زداکش بصفحه ام (بیدل) بيك جهان نقطم انتخاب دید
دل چو آزاد از تعلق شد منور میشود
قطره کز موج دامن چید گوهر میشود
کرد هستی عقده پرواز عالی فطر تیست
از حباب دود خویش این شعله اخگر میشود
اینکه از لطف حقیقت آکهی خاموش باش
يك سخن هم گردو لب خیزد مکرر میشود
در خموشی بس حلاوتهاست از نی کن قیاس
چون نوا در دل گره گردید شکر میشود
هیچ کس را در محبت شرم همچشمی مباد
در هوایت هر که کرید دیده ام تر میشود
عیب جو کز لاف بینش میزند آئینه وار
غیر یاران زان طلسم جوهر میشود
گاو خر از آگهی انسان نخواهد گشت ليك
آدمی کز اندک غافل شود خر میشود
شوق میباید ز پا افتاد کیا هم عصاست
خضر راهی کز نباشد جاده رهبر میشود
باذکر از سر برون کن ورنه مانند حباب
عاقبت این باد در سر میشود
تا گهر دارد صدف از شور دریا غافلست
آب در گوش کسی چون جا کند کر میشود
سجده سنگین دلان آئینه نامر دیست
میل آهن کردو باشد حلقه در میشود
عجز نومید از طواف کعبه مقصود نیست
لغزش پای ضعیفان دست دیگر میشود
در عدم هم دور حسرتهای ما موقوف نیست
خاکستان رنگ تا کرداد ساغر میشود
غیر خجلت نیست (بیدل) باعث افشاء خلق
مرغ شهرت را خزان دام شهپر میشود
--- ۰ ---
دل چو شد روشن جهان هم مشرب او میشود
شخصیت در خانه آئینه یکرو میشود
جوهر اخلاق نقصان میکشد از اتصال
رنگ گل هرگه در آب افتاد بو میشود
هرچه گفتیم از حیا دادیم بر باد عرق
حرف ما محجلان سیز از لب جو میشود
در کمین مردقاری خلق خوابیده است
سنك اين كهسار آخر بر تراز و میشود
فکر خویشم زهر زانست از باغ و بستانم مپرس
کز هجوم بر چرخ تارم سبزه زائو میشود
شکر احسان درد مین نیکی در ریشه نیست
سایه دستی که افتد بر سرم مو میشود
بزم تجدید است اینجا فرصت تحقیق کو
من نمی دارم که نادا میر سم او میشود
قید هستی را دو روزی مغتم باید شمرد
ای ز فرصت بیخبر ضیادت آهو میشود
در خموشی لفظ و معنی قابل تفریق نیست
حرف پیرنگ از گشلا لب دو پهلو میشود
ناز بیکاری نساز غیرت مردی مکن
این حنای پنجه بنك دست و بازو میشود
از تکلف نیز باید پرده اخلاق زد
هر چه مما آری شکر از محل خو میشود
از تواضع نگذری کز آرزوی مختیست
(بیدل) این وضعت بچشم هر کس ابرو میشود
--- ۰ ---
دل جهان دیگر از مرآة یکدیگر شود
نسخه را باید چندان کین ورق دفتر شود
ناز دارد ریشه آشفتگیهای نیاز
زلف معشوق است کار من اگر ابتر شود
محو گردیدن سراپای مرا آئینه کرد
چون نگاه در حیرت افتد عالم دیگر شود
نامحد هم جلوه من عرض حسرت نامه
این کف خاکی که دارم کاش مشت پر شود
ای فلک از مشت خاک من ز انکار ان غبار
شاید این تنگ هیولا قابل پیکر شود
با شب محتاج نبود صاحب کسب و کمال
بی نیاز از سحر گردد قطره چون گوهر شود
هیچه دارانی ز چون نریمان بی کیفیت اند
جاده این کاروان یارب خط ساغر شود
همچو عکس زنگی از آئینه میگردد عیان
بر رخ ویرانه ام مهتاب اگر چادر شود
نیست غیر از وعظ خاموشی زفریادم بلند
همچو نی کز بند بندم پند منبر شود
بی خموشی نیست ممکن پاس تمکین داشتن
موج در گوهر خزد هر جا نفس لنگر شود
(بیدل) آدم فاش تا دزدا کی و من کوب چیست
از هوس تا کی کسی الان ناوخر شود
دل جهان دیگر از رفع کدورت میشود
خانه از رفتن ز یار تسکاد وسعت می شود
پاس خواب غفلت از منعتم حضور فقر برد
بوریای سایه بی دیواری آفت می شود
شمع را انجام کار از تیره روزی چاره نیست
عزت این انجمن آخر مذلت می شود
ضبط موج است آنچه آب گوهرش نامیده اند
حرص اگر اندک عنان گیرد قناعت میشود
زینهار این میبش از قامت وضع غرور
سرکشی چون ذره بار دوش طوق لعنت می شود
از جنون ما و من برزند کی دقت مجين
چون نفس تنگی کند صبح قیامت میشود
محرم معنی نه فرصت شمار وهم باش
شیشه از بی تهی پامال ساعت می شود
بیشتر از صبح یاران در چمن حاضر شوید
ورنه گل بآب کشانید خنده قسمت میشود
از نمکرویان تیرا کن که با آن لشگری
چون در آب افتد و قارسنگ خفت میشود
حاضران آنجا که بر خلق تو دارند اعتماد
گر بگوئی حیف عمر رفته غیبت میشود
خاك گردم تا برایم ز انفعال ماو من
ورنه هرچند آب میگردم خجالت میشود
مفت این عصر است (بیدل) کرمیان دوستان
گاه گاهی دیدو و ادیدی بدعوت می شود
--- ۰ ---
دلداد سر کوی و قاشد چه میباشد
سردد ره تیغ تو فدا شد چه میباشد
اشکم که دلی داشت گره بر سر مژکان
در کوی تو از دیده جدا شد چه میباشد
ما را به بساطی که توچون فتنه نشینی
بر خلق از خویش عما شد چه میباشد
چون سایه بخاك قدمت جبهه ما را
یک سجده بصد شکر ادا شد چه میباشد
این دیده که حسرت کد فشوقی تماشاست
ای خوش نکهان جای شما شد چه میباشد
از حسرت دیدار تو اشك هوس آلود
امشب نگه چشم حیا شد چه میباشد
چشمت بغلط سوی دل انداخت نگاهی
تیریکه ازان شصت خطا شد چه میباشد
رسضحه روی تو ز كلك يد تقدير
خط سیه انگشت قماشند چه میباشد
در بزم تو آخر نگهی شعله عسیانم
چون شمع زاشک آینه پاشد چه میباشد
لخت جگری بر سر هر اشك فشاندیم
حق نمك گريه ادا شد چه میباشد
گردی که بامید تو دادیم ببادش
آرایش صد دست دعا شد چه میباشد
چون سایه سر راه دو زلفی نگرفتیم
روز سیه ما شب ما شد چه میباشد
زین یکد و نفس عمر میان من و دلدار
گیرم که اداهای بحیا شد چه میباشد
( بیدل ) هوس نشه آوار گی داشت
چون اشك كشون بی سر و پاشد چه میباشد
--- ۰ ---
دل خلوت اندیشه یار است ببینید
این آینه در شغل چه کار است ببینید
زان پیش که بر خرمن ما برق فروشند
آن شعله که امروز شرار است ببینید
در بحر چو گوهر نتوان چشم کشودن
امروز که گوهر بکنار است ببینید
بر نسخه هستی مپسنید تغافل
هر چند خطش جمله غبار است ببینید
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
