Machine transcription
حرف الالف
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
ز گل مپرس که چو دل کجا وطن دارد نیافت مسکن من هم سراغ مسکن ما بچه ممکن است بگیرم دامنش (بیدل) که میرسد بپری دامنش از گرفتن ما
بسحر بیکه داری قوی کن میان را بحکمت نگرداند ماند آسمان را
نفس گرهمه موج گوهر براید زدست کسان نگرد عنان را
بحرص خراب کشودن نشاید تو چیدن میآشوب چلس دکان را
کسی بار دنیا نبود است برسر بتسلیم بوسیدن سنگ گران را
بمعراج دولت مکش رنج باطل کجا پست در هم فند نردبان را
زلفظ آشنا شو بمضمون نازل کبر حلقه کرده است موی میان را
ز خود داری ماست محرومی ما برون را ببند خنکی زن در گریان را
روان باش مدهوش بی اختیاری چه گیر رفتبار رنك روان را
درین انجمن تا کسی قدر دارد ز گرداب صدر کن آستان را
چه دام است دنیا چه نام است عقبی تو معماری این خانهای کمان را
بوهم تعین رمید از تو راحت زپرواز پرداز آشیان را
تنگ مایه فقر دارد سعادت ها گیر بی مغزی استخوان را
حیا نیست در اتفاق دو همدم عددهاست واحد زبان و دهان را
تبژی نقد محو این ترکتازان ندیدن کشوده است چشم جهان را
مرو کار دنیا عیان است (بیدل) مکرر مکن متصل امتحان را
بگلشن کز رافتنا زد روی ناز کاکل را هجوم ناله ام آشفته سازد زلف سنبل را
نفس دزدیدم طوفان خون در آستین دارد گلوی شیشه ام بای مرد برخاست قلقل را
چراغ بزم آخر باشک باس شد روشن زگرمیهل دمام سر مه چتم حلدلیل را
نداند کل کند منع طیش از طینت عاشق بساحل در داردموج این دریا تسلسل را
مکر خود گرد کشتیم و برون نریختیم ازراش فشار طرف بوده است آغوش تامل را
تغنا حسرت الفت بعمار چشم میکوفت سر اغ کوچه ناموس داند شیشه مدل را
چرا عاشق نگردم ز خطش درین بخود رفتن که بادل موج عدم داده موی اندردند گل را
ز جیب ریشه اسرار جن گل میکند آخر کمال جزو دارد دستگاه معنی کل را
درین گلشن اکر از سازنگرنگی خبرداری زبوی گل توان در یافت آواز بلبل را
ز فرط قرب وصاداز مشتاقان چه میپرسی توان از گردش چشمش نگه کردن تغافل را
زدل در هر طپیدن ناله دیگر تماشاکن مکرر نیست گرصدبار کوبیدشیشه قلقل را
علاج از خون مار گریکی ممکن بود (بیدل) بشنم عقده نتوان کرد عقد دامن کل را
بگلشنی که دهم عرض شوخی او را تحیر آئینه رنگ میکند بو را
سر نزیده هم انجا چو شمع بخو ابست مکن ببالنی دانی نیم پهلو را
چه ممکن است نگردد کباب حیرانی نموده اند بآئینه جلوه او را
غبار آئینه گفتی غبار دل میسند مبکن زشتی رو جمع زشتی خو را
دمی بیاد خیال تو سر فرو بردم به آفتاب رساندم دماغ زالو را
خموش کشتم و اسرار عشق پنهان نیست کسی چه چاره کند حیرت سخنگو را
ندام از اثر کوشش کدام دلست که میکشد بپابوس یار گیسو را
بسینه ناقفس هست مشق حسرت کن اعمال رنگ کشیده است حامه مو را
اگر خوان قناعت فیض نعمتی می بود کی نمود هلال استخوان پهلو را
گرفته است سویدا سواد دل (بیدل) لعمر فیست درین دشت چشم آهو را
باد و زورق نميخواهد محيط کبريا اینجا بهر سو سیر کشتی رنگی دارد گشا اینجا
غبار دشت بی رنگیم و موج بحربی ساحل سر آن دامن از دست که میگردد رها اینجا
ندارد آب میگردد ز شرم گردن افرازی زشبنم ریشهام کرهه کرده هوا اینجا
شبیخال جهان و سایه دولت چه فخر است این مکر در چشم خفاش آشیان بندد هما اینجا
بدوش نکهت گل میروم از خویش و می آیم که می آرد پیام ناز آن آواز با اینجا
امید دستگیری منقطع کن زین سبك مغزان که چون نی ناله برمی خیزد از سعی عصا اینجا
همیشه کوچه زالوفان ضربان دست آرد تپاند در فشار تنگی از بند قبا اینجا
دماغ بی نیاز ان ننگ خواهش برنمیدارد بلندی زیر پای آید از دست دعا اینجا
درین صحرا با داب تکه باید خرامیدن که روی نازنینان می خراشد نقش پا اینجا
لباس زیست هستی را که پوشد عیب پیدائی سحر از تارو پود جاك میبافد ردا اینجا
حضور استقامت میرساند شمع این محفل بپا افتد اگر گردد سر از گردن جدا اینجا
بگوشم از تب و تاب نفس آواز می آید که گرصد سال نالی بردردل نیست جا اینجا
صدای التفاتى از سران خوان نمیجوشد لب گوری مکر وا گردد و گوید بیا اینجا
برنك آمیزى اقبال منم نال ها دارد ندید این بخیه روی که میسازد صبا اینجا
طبایع را فسون حرص دارد در بند (بیدل) جهان لبریز استغناست کر باشد حیا اینجا
بعمر ساده کیشی مکن رنج امید انجا که خونها میخورد تا شیر میگردد سفید اینجا
محیط از جنبش هر قطره صد طوفان جنون دارد شکست رنك امكان بود اگر یکدل طید اینجا
زساز الفت آهنگ عدم در پرده کوشم توانی میرسد کز همنوائی ننوان شنید انجا
بکباب باده سوز آتش حسرت دلی دارم که هر جا نیلی آبی سوخت دودش سر کشید اینجا
مپرسیدای نفس از پرده تحقیق می گوید که تا از خود اثر داری نخواهی آرمید اینجا
مقیم ناز سالی باش پیش از خال گردیدن که می هر دو بام چون صرف خودهد چکید اینجا
گداز نیستی از انتظارات برنمی آرد ز خاکستر شدن گل میکند چشم سفید اینجا
درین محلت سرا آئینه اشك يتيمانم که در بزمست و بانی هم مرا باید دوید اینجا
نیاز سر کشان حسن آشوب دگر دارد کمین گاه تغافل شد اگر ابرو خمید اینجا
بتمناست آنقدرها آشیان عجز ما (بیدل) که بی سعی شکست بال و پر نتوان رسید اینجا
بخود هستی بی اثر چه نقاب شق کنم از حیا
اکرم دهد خط امتحان هوس کتاب به آسمان
چکنم ز شوخی طبع دون قدحی زد عرقو بخون
ز تخیلی که براد دین هم باطنم شده دل نشین
چو ز خاک لاله رون زند قدحی شکست بخون زند
ز نام آنچه بهم رسد نه زلوح و نی زقلم رسد
بامید وصل تو نازنین همه را نثار دلست و دین
توبمن مکر نظری کنی که دمی عرق کنم از حیا
مژه برهم آرم ازین و آن همه يك ورق کنم از حیا
که ببوس آن لب لعل گون سحری شفق کنم از حیا
بین این گمان برد یقین که خیال حق کنم از حیا
هوسی اگر بجنون زند بزمین اسق کنم از حیا
بخط نقش یارم رسد که منش سبق کنم از حیا
من (بیدل) و عرق جبین که چه در طق کنم از حيا
بودی معز سر شد خروش مینا امشب از باده خما آمده هوش مینا
زنده کی کردن مارا خشم عجز کشید باده زناز وفا بست بدوش مینا
ای قدح نوش شود مزده مستی در یاب کرم نطق است کنون لعل خموش مینا
چشم و دل زیب گرفتاری سودای هم اند خط جام است همان هاله گوش مینا
وقت آنشد که بدر بوز دشود سر خوش ناز کاسه داغ من از پنجه گوش مینا
ناقص هست چند زمرده شوق رسانت تا نسازد اثر باده خروش مینا
می کشد جاوه لعل تو بکفیت می آب حسرت زلب خنده فروش مینا
همه جا جلوه فروش است لب از دیده مپرس جام این بزم نیفتاد بجوش مینا
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
