Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
نوشتنم حق هم کس زغفلت با تو بستیزد همان در کاسه سر خون او را گردش ریزد
دعای بیدلان از حق امید این اثر دارد که یارب آتش از بنیاد اعدای تو برخیزد
چو جا در سینه آوازه کوس ظفر چنگت همه کر شیمه باشد زهر ماتی چون ابا می ریزد
غبار موکبت هرجا نماید غارت آهنگی حسود از پی برون آید دوش رنگ بگریزد
بچاک آفتاب اقتدار از چرخ مینا زن عرق دشمن جاهت فلک خاک سیه بیزد
توکز خویشتن ایما توئی در من نمی گنجد گریبان عالمی دارد که در دامن نمی گنجد
گرفتم نوبهاری پیش خود نشو و نما سر کن بساط آرایی ناز تو در گلخن نمی گنجد
چو بوی گل و داع کسوت هستیست اظهارم سر موئی اگر مانی به پیراهن نمی گنجد
یکتائی است بطی نارد نرد بی نیازی را که در آغوش جانانمجهان سوزن نمی گنجد
بساط ماجرای سایه و خورشید طی کردم در این خلوت که او باشد خیال من نمی گنجد
غرور هستی و فکر حضور حق قیاس است این سری در جیب آگاهی باین گردن نمی گنجد
رون باز است عشق از دامگاه و هم جسمانی تو جائی در خود خود کشدۀ بیژن نمی گنجد
زپرواز غبار رفته ام بوئی آواز می آید که ناله خفتگان عنقا درین کلشن نمی گنجد
تو در آغوش بی پروای دل کنجیده و رنه درین دشت سرا امید گنجیدن نمی گنجد
چندانم حیرتش چشمم جلوه مطلق تماشا کن که حسنی داری و در دیده دیدن نمی گنجد
در شبهای طبع از عشق کرده قابلی نرمی بغیر از سعی آتش آب در آهن نمی گنجد
دل آگاه از هستی نبیند جز عدم (بیدل) بغیر از عکس در آئینه روشن نمی گنجد
چاک کسوت فقرم رنگ خنده می ریزد بخیه بی بهاری نیست گل ز ژنده می ریزد
در دماغ پروانه بال می زند اشکم قطر های این باران برطپنده می ریزد
در عدم هم اجزایم دستگاه زنهار یست این غبار و هم خاک خط کشیده می ریزد
ریشه در هوا داریم تا کجا هوس کاریم ناله شرر در خاک نارسیده می ریزد
باغ ما جبین دارد در زمین خاموشی غنچه باش و گل میچین گل بخنده می ریزد
بی غم شکر دندی محرم الف افسوس کاین درشتی طبعت از چپه رنده می ریزد
کسرد تا توان ما چند بر هوا باشد کز همه فلک ناز است بال کنده می ریزد
نامه کز ره میافکند غفلت خواه قاصد باش بالها چو شمع اینجا از پرنده می ریزد
جوهر تلاش از حرص باصال ناکامیست هر عرق که ما داریم این دونده می ریزد
پای آبرو تا خون فرق ناز کی دارد آن به تیغ می ریزد این بخنده می ریزد
جز حیا نمیباشد جوهر کرم ( بیدل ) همچو دز نمی دارد سر فکنده می ریزد
جام غرور کندام رنگ توان زد شیشه نداریم بچه سنگ توان زد
از هوسم واخریده عذر ضعیفی آینه بومی بپای لنگ توان زد
قطره محال است بی گهر دل جمعت مست مگیر آن گره که چنگ توان زد
نقش دگینخانه هوس اگر این است گل بسر نامها ز ننگ توان زد
کوس و دهل مایه شعور ندارد دگ نه چند دگ دگ توان زد
بسط شکنجه عید های مروت بر یاران پرکلنک توان زد
چشم کشا ليك بر رخ مژه بسـتن آینه باش آنقدر که زنگ توان زد
دور چیه ساغر زند کس به تخیل خنده مـگر برجـبان بتـنك توان زد
دامن مقصد که میکشد زکف ما کز بکریبان خویش چنگ توان زد
سخت چـو فـواره غافـل زنـه پا سـر بهـوا تا كجـا تلنـك توان زد
(بـيـدل) از اندوه اعتبار برون آ باری این شیشه ها بسنگ توان زد
جائیکه جلوه ر دمت آن مه خرام دارد مژگان کشودن آنجا مهتاب و ام دارد
بام است که کرعشاق در معبـد خيـالش گر رحمـن نیـاشـد بت رام رام دارد
دی آن نگار مخمور در ره کرشمه ی ماشت امروز صد خرابات مینـاو جام دارد
کم سایـکان بهر رنگ سامان انفعـال اند هستی دو روزه عصيان زحت دوام دارد
رنگ بهار امکان از گردش آفریدند هر صاف درد چاشت هم صبح شام دارد
جز انفعال ازین بزم نام دگر نجوئید لذات عالم خواب يك احتـلام دارد
چندان طپيـد محرومیست دارد آواز کل صبح پرفشان باش این دشت دام دارد
ضبط نفس درین بحر جمعيت آفرین است کوهر هزار قلاب مصروف کام دارد
آثار جوهر عهد پنهـان نمی توان کرد تیـغ کشیده کوه سـنك از نیـام دارد
دل را ودیمت و هم بان زسرتادا كرد از خلـق آئینه دارد آئینـه وام دارد
طفل جنون و حرف است ای شیشه در بر چند چیزی بگوی وبگذر قاصـد پیـام دارد
گفتم بدل که محرمیست ذوق وصال دارم خندید كاین خيـالت سودای خام دارد
جوش خطیست (بیدل) زنگار مرغز حسن دود چراغ این بزم پروانه نام دارد
جائیـکه سعی حـرص جنون آفرین دود در سنك تب ریشـه چـو آتش نگین دود
تر دامنیست مایه معراج انفعال این موج چون بلنـد شود برجبین دود
بر جاده ادب روشـان پا شمرده نه لغزش بهانه جوست مباد از کمین دود
خست بقع جود خسیسان مقـیم است هم چند دست پیش کشند آستین دود
ای مایل طمع دلت غصه دلت است دم نیست فطرتت که فضای سرین دود
کرد سواد وادی حسرت نشانده یست اشکی خوش است با تکه واپسـین دود
تحصیل دستگاه تمم دنائت است چندانکه ریشه موج زند در زمین دود
آزار دل مخواه کزین چینی لطيف موکر دهد زهند شبیخون بچین دود
شوخی نجیب وفرض اخلاق عیب نیست روغن بروی آب بهار آفرین دود
راه طواف مركز تحقیق بسته یست پرکار اگر شوی قدم آهنين دود
شرم است دستگاه فلك تازی نگاه در دامن آنکه با شکند اینچنین دود
(بیدل) غنیمت است که عمر جنون عنان پا در رکاب خامه پرفشان زین دود
جائیکه شکوهـا بصف زیزوم رسد حلوای آتشی است دولب كریهم رسد
پوشیدن است چشم ز خاك غبار خیز زان سفله شرم کن که بجاه وحشم رسد
تغیـر وضع ما ز تـپهای فطرت است خط بی نسق شود چو باوراق نم رسد
ناخن کش و عیـار کمال دماغ کنيم تا میوه آفتاب نخورده است کم رسد
تا اینتی بعـالم دل نا رسـیدن است آهو زرم رباید اگر تا حرم رسد
در دست جهـد نیست عنان سبك روان هر جا رسد خيـال وفطر بی قدم رسد
قسمت نفس شماره رنك و شتاب نیست باور مکن کـه نان شبت صبـحدم رسد
ای زندگی بحسرت و صل اضطراب چیست بنشین دمیک قاصـد ما از عـدم رسد
هنگام انفعـال حزین است لاف عهد چون نم کشید کوس برا واز عم رسـد
يك قطره در محیط تهی از محیط نیست ما را ز بخشش تو که داری چه کم رسد
(بـيـدل) کشودن لبت افشای راز ماست معنی بخط ز جاده شق قلم رسـد
جیبه حرص ا کز چین نزدره هوس کشد آینه در مقـابل کو بالش نفس کشد
هرزه در است گفتگو ورنه تامـل نفس پیش رود کاروان هر قدمی که پس کشد
سنگ ترازوی وقار میل شکست کس نکرد تنك عدالت است اکر کوه كم عدس کشد
آتش سنك طینتیم شعله شمع فطرتم حیف که ناز سر کشی کردن ما عس کشد
عهـد وفای بسـته ایم با اثر شکست دل محمل پاس ما بس است ناله این جرس کشد
تا کی از استخوان پوچ زحمت بی حلاوتی کاش مصور هوس جای هما مگس کشد
رستن ازین طلسم و هم بر زدن خیال کیست جیب فلك درد سحر تا نفس از قفس کشد
عیب و هنر نمود تست ورنه درین ادب سرا تغییری چه ممکن است آینه پیش کس کشد
(بیدل) ازین ستمکده راحت کس کمان مبر دیده ز خس نمیکشد آنچه دل از نفس کشد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
