Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمة
کابل رو اند اما نه از طپیدن داغ شد اضطراب این سپند از آرمیدن داغ شد هیچکس چون نقش پا در خاك را هم بر نداشت این گل محرمی از دیده بچیدن داغ شد
بیدما سی طلب حرص سراغ منزلم نافه ام با ناوره تا رسیدن داغ شد اعظم از حسن ادا اینقدر دانم که دوش برق حیرت جلوه دیدم که دیدن داغ شد
رق زدن ریخت آخر حسرت نشو و نما چون شرر این دانه از شخم دمیدن داغ شد از جنون پیمائی طاوس بیتابم مپرس پروزه چند است که در عالم پریدن داغ شد
محو دلدا، کیم کر دور باش جلوه اش رمز مخم قطره اشکم تا چکیدن داغ شد عافیت گردن کشان را طوق کردن نقش بست شعله هم اینجا بمجمر سر کشیدن داغ شد
وقت در آئینه آخر نال حیرت میزند آنقدر از بالشتم نار میدن داغ شد قهر غیرت شمع من زین انجمن حاصل نکرد آنچه در دیدن کفش بود از ندیدن داغ شد
ناله گردم بکش (بیدل) اثر شوقی کلی لاله ها را پنبه گوش از شنیدن داغ شد
بادم نیفت بعرض جلوه عریان می شود خون رز طر من چورنك از كل نمایان می شود کز جبین زین رنك مييالد بیداد مقدمت شاخ گل محمل کش پرواز مرغان می شود
تا نشاند برف تیغ او نقش جوهری در دهان زخم عاشق غنچه دندان می شود ترك خود دار پست مشکل ور نه مشت خاك ما طرف دامانی گز افشاند بیابان می شود
هر که رفت از دیده دائی بردل ما تازه کرد در زمین نرم نقش پا نمایان می شود کینه میبارد زواج اثر سرد مهریهای دهر آبروی آتش افزون در زمستان می شود
کاست اسباب رفع طبع حرص اندود نیست خار و خس در دیده گرداب مژگان می شود صافی دل را زبزنگاه بصیرت کرده اند هر که بیند خانه آئینه و یران می شود
حاکم معزول را از بیوقاری چاره نیست زلف در دورهجوم خط مکس ران می شود اشک در کار است اگر مارنك افغان باختیم هموچه دل گم میکند بردیده تاوان می شود
شعله ما هر قدر خاکستر انشا میکند حاصه هیولی ما را گریبان می شود دستگاه هستی از وضع سحر ممتاز نیست گردی از خود می فشاند هر که دامان می شود
کاهشم چون شمع منت دستگاه حیرت است نیست پیوند تماشا آنچه نقصان می شود ناتوانی (بیدل) از مشق فنا غافل مباش مشکل هر آرزو زین شیوه آسان می شود
باز جن دماغ را بوی بهار میرسد ضبط خود مچه ممکن است نامه یار میرسد گوش دلبار ترانه ام میکند چون کشید ناله بیاد آن شکه نشه سوار میرسد
شوخی وضع چشم و لب کشت بلا توأم سبب زین دو سه صفر بی ادب يك بچز از میرسد چند باین شگفتگی سخره هوس شدن از گل و لاله هم د ماست خنده بیار میرسد
گردن سعی هر نماید خرده زمار حرص با نمر عنا طمع دست چنار میرسد ماتم فرصت نفس زهر هیچکس مباد صبح چو بکشا رسد سینه فکار میرسد
تا دل ما تپیده نیست گرد نفس بلند نیست بعد شکست ساز ما رخنه تار میرسد درس کتاب معرفت حوصله خواه طاعتیست گر صفت بلند شد تا سر دار میرسد
باغت حرف و صوت خلق تنگی جان دید کیست اینکه تو میزنی نفس دل بفشار میرسد اره فرصت طرب سخت بلند چیده اند تا بدماغ میرسد نشه خمار میرسد
رتب ونآب کروفر ناز مچین نه تا سحر شمع بداغ میکشد فخر بعار میرسد پای شکسته تا کجا حق طلب کند ادا دست فسوس هم ما آبله دار میرسد
آه حزین از دلی کز شوم آشنائی لب مزده بدوستان برد (بیدل) زار میرسد
ناز ضعیف سر مزمان عجیبدن رسد آنچه زیر قدمم است بدیدن رسد پیش از انجام تماشا همه افسانه شمار بیدلی نیست که آخر نشنیدن رسد
ای طرب در قفس غنچه بر افشان مباش صبح مارفت بجائی که دمیدن رسد نخل باسم که در باغ طرب خیز هوس ثمر ما بتننای رسیدن رسد
بی طلب رنك دو عالم همه سازاست اما حرص مشکل که برنج طلبیدن رسد شرر تا نپذت آماده صد پرواز است صفحه آتش زن اگر مشق پریدن رسد
نشود حکم قضا تابع تدبیر کسی یکعنان فلك افسون کشیدن رسد جوهری لازم آئینه عریانی نیست عالمی کسوت دیوانه نچیدن رسد
مطلب پای ثبات از چمن عشرت دهر همچه بر رنك شد جز به پریدن رسد شرح چاك جگر از بالم تحریر جداست آه اگر نامه عاشق بدریدن رسد
(بیدل) افسانه راحت زخس چشم مدار این نسیمی است که هرگز بوزیدن رسد
باز گرد انتظارت مستقیمم کرده اند رو سفید الفت از چشم سفیدم کرده اند تو بهار کردش رنگ تماشا نیستم از قدیم آئینه شوق جدیدم کرده اند
نفعه ام اما مقسیم ساز دو هوم نفس در خیال آباد پنهانی پدیدم کرده اند تا نفس باقیسث از گرد من و ما چاره نیست هرزه تا ز عرصه گفت و شنیدم کرده اند
دیده قربانیم برک نشاطم حیرت است از کفن خلعت طراز بهای عیدم کرده اند آرزو تا نگذرد زین کوچه بن نشین درد طفل اشك چمد در بوی میدم کرده اند
پای کونا هم سامانی آرا دی کند عا قبی را رام تسخیر امیدم کرده اند چون نفس از ضعف جز قلب هوا انشکافم فتح باب بیدری وقف کلیدم کرده اند
حسرت من می طپد هم دوش نبض کائنات در دل هردز محد بل شهیدم کرده اند (بیدل) از پیری سراقوام خم تسلیم ریخت سرد این گلزار بودم شاخ بیدم کرده اند
تا حصار غنچه ام مضراب تکبیرد آهک جنون دامن آداب نگیرد عاشق که بیایش همه رویش خرابیست چون دیده چرا خانه بسیلاب نگیرد
بر پای تو کز باز شود دیدۂ مخمل چون آینه هر کز خبر از خواب نگیرد چون ربك روان در سفر دشت تو کل باید قدمی آ بله هم آب نگیرد
بی کینه ام از خلق برنگی که چو یاقوت مو از اثر آتش من تاب نگیرد درویشی من سر خوش صهبای تسلی است ساحل قدح از گردش کرداب نگیرد
زین خواب گمان وا نشود چشم یقینت از تیغ اجل تا بکلو آب نگیرد غفلت بکمین دم پیریست حذر کن کز رتو صبحت بشکر خواب نگیرد
آخر بکهر محو شود پیچ و خم موج تا چند دل از عالم اسباب نگیرد ( بیدل ) بعبا دنکده عجز پرستی جز نقش کف پای تو محراب نگیرد
تا شدم کرم طلب مجزو دوایم کردند کام اول چو سرشك آبله پایم کردند چه توان کرد زمیگبری تسلیم رساست خلعت فرسوده این کهنه سرایم کردند
نك سر پایم از اطلس افلاك تافت بی تکلف چقدر تنک قبایم کردند عمر ها شد غم خود میخورم و می بالم پهلوی کاست چون شمع غذایم کردند
سخت جانی شقایق غم جانم فرسود استخوان داشتم افسون همایم کردند چون یقین منحرف افتاد دلایل بالید راستی رفت که مجنون عصایم کردند
تا زهر کوشه رسد قسمت شکر و کرم قابل ژله چو کشكول كدایم کردند سبح دریاست درین دشت تماشای سراب تا شوم محرم خود دور نمایم کردند
زند کی عاشق مرك است چه باید کردن تشنه خون خود از آب بقایم کردند زحمت هستیم از قامت پیری در یاب چقدر بار کشیدم که دو تا یم کردند
میکند گریه عرق گز مزه بر میدارم تا کجا منفعل از دست دعایم کردند الم هین و شوی میکشرو حيرانم يارب از خود بچه تقصیر جدا یم کردند
نقش خمیازه و ازون جبابم ( بیدل ) آه ازین ساغر عبرت که بنام کردند
تا عرق كامرك حسنت يكدو شبنم آب داد خانه خورشید ریخت ناز و سیلاب داد کی بضبط دل چه پردازد که عرض جلوه ات حیرت آئینه را هم جوهر سیماب داد
در محبت غافل از آداب نتوان زیستن حسن کوش حلقه های زلف اهم تاب داد ترکتی مست بشارا وانکرد از خواب ناز آنکه باشورا جوشیم دیده خواب داد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
