Machine transcription
صحیفه ۱۳ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف
یارب زحسین آرم چه سازد بینش ما داغ گذشتگان کرد بالین ما شکسته ایم دامن وحشت چو گرد باد دستی بلند کرد ز چین آستین ما
چندان نمک نداشت نمود چشم سوختن صد آفرین بغفلت غیر آفرین ما در مکتبی نیستی چه تصرف کند کسی عنقا که است درق قام تکوین ما
گشتیم داغ خلوت محفل ولی چو شمع خود را ندید غفلت آئینه بین ما بیدل غبار نم زده دارد زمین ما
()
پرتو آهی ز حیرت گل نکرد ایدل چرا همچو شمع کشته یی نوری درین محفل چرا مشت خون خود چو گل باید روی خویش ریخت بی ادب آلوده سازی دامن قاتل چرا
خاک صد صحرا زدی آب از عرقهای تلاش راه جولان هوس کامی نکردی گل چرا منزلت عرش حضور است و مقامت اوج قرب نور خورشیدی نخاک تیره مایل چرا
سعی آرامت قدس فرسوده آرام کرد سرنمی دزدی زمانی درد تململ چرا چون سلیمان هم کره برباد نتوانست زد ای حباب این سرکشی بر بحر مستعجل چرا
نیست از جیب تو بیرون گوهر مقصود تو بخیه سر میزنی چون موج بر ساحل چرا جلوه گاه حسن معنی خلوت لفظ است و بس طالب لیلی نشیند غافل از محمل چرا
تاریکی یی در مدعا چون شمع باید رفت جادهٔ خود را نسازی محو در منزل چرا بر دو عالم همزه برهم زدن خط میکشی نیست یکدم نقش خویش از صفحه ات زایل چرا
جودا گر در معرض احسان لفاظی پیشه نیست میدرد حاجت گریبان زلب سائل چرا کوهی عرض حباب آئینه دار حیرت است ای طلسم دل عبث گل کرده یی (بیدل) چرا
()
برسنگ زد زمانه زبس ساز آشنا در سرمه کرد میکند آواز آشنا امروز نیست قابیل طریق و امتیاز انحیاء کار دشمن و آواز آشنا
گر صیقلی بکار برد سعی اتفاق دل میخراشد آینه پرداز آشنا تاکی درین بساط زافسون التفات بروی شمع خنده زند گاز آشنا
داد کداد کار تظلم کجا برد زد حلقه بشکی بدر باز آشنا گر مدعای مرغ نفس آرمیدن است دارد قفس خوش است ز پرواز آشنا
بشنو نوای بیک وید از دور و دم مزن نی ناله داشته است ز دمساز آشنا چنك فضاست دهر امانگاه خلق نیست گنجشك را چه سود ز شهباز آشنا
منت کش تکلف اخلاق کس مباد بی تکلفانه ام ز خویش هم تر کز آشنا از هر چه دم زنی بخموشی حواله کن این انجمن پر است زغماز آشنا
مکتوب عشق قابل انشا کسی نیافت رویم مبر بمهر عدم راز آشنا (بیدل) بحرف وصوت هم آوازه گشت خلق آه از فسون غول بآواز آشنا
()
بر طاق نه تصور جاه و جلال را چینی سلام کرد بيك مو سفال را دائم ز دستگاه بقا طعمهٔ فناست چون شمع ریشه میخورد اینجا نهال را
برکشان و تهی شدن از خویش عالمیست آئینه کی عروج و نزول هلال را بر شیشه های ساعت اگر وا رسیدهٔ در باب کرد قطرهٔ ماه و سال را
محکوم حرص و پاس مراتب چه ممکن است با شرم کار نیست زبان سوال را تصویر حسن وقبح جهان نا کشیده اند بر دست دیده اند مقیم زکال را
یاران درین چمن بتکلف طرب کنید انجا خضاب هم شب عیدیست زال را طاوس ما اگر نه رافتتان ناز اوست رنگ پریده کرد چمن کرد بال را
در درسکا مصنع ز تعلیق ما مپرس با شغل خامه نسبت خشکیست نال را مینه شد هزار بار هلال و همان بدر دیدیم وضع عالم نقص و کمال را
خارا حریف سعی ضعیفان نمی شود صد کوچه است در بن دندان خلال را شاید خطی به رسم رسد از لوح سرنوشت جهد بیست ز جبین عرق انفصال را
(بیدل) بسرمه نسبت هم کس درست نیست مژگان شعردن است زبانهای لال را
()
رفتیم پیوچ هستی تانیکی و سواها پیمانه خواهد دمید آخر ازین كبابها شیفته ساعت طهر از ساز فرصت میدهد خود سران غافل مباشید از صدای طاسها
عبرت آنجا کز مکافات عمل گیرد عیار ناخنی دارند در چنگ درودن داسها اهل دنیا را به نزهت گاه آزادی چکار در مزابل فربه اند از بوی گل کناسها
عالم بالیده است از دمشنه خود سری اشتری می خواهد این جمعیت آماسها تا بود ممکن بوسع خلق باید ساختن آدمیت پیش نتوان برد با اسناسها
حسرت دیدار بادنیا و عقبی شد طرف بوی امیدی کبابم کرد چندین پاسها بینوائی چون بسامان جنون پوشیده نیست صبح خندد بر گریبان چاک افلاسها
شرم میدارد درشتی از مزاجیم طینتان قالب افتاده است ( بیدل) در پنیر الماسها
()
بر نکرده جزو لاغیر اکتاب ما در انتظار نقطه م است انتخاب ما همدم زدن بوهم دگر غوطه میزنیم طوفان ندارد اهت موج سراب ما
کردی دگر بلند نمیگردد از نفس تصویر میدمد زبنای خراب ما فانوس جسم شمع هزار انجمن بلاست هستی رفتن شیته ندارد شراب ما
انجاد شرف کم چقدر تنك فطرت است ننشند جبریل بحرز وسع حباب ما قسمت زگشته کامی گوهر کباب شد در بحر نیز دست وتم شست آب ما
باما ستیزه در حق خود ظلم کردن است آتش تأمل که نکرید کباب ما صید افکن از غرور نگاهی نکرده یف شبنم خند بر زمین سر دو راز رباب ما
صد دشت ماند درة ما آنسوی خیال آه از سیاهی که نکرد آفتاب ما زین قیل و قال دلواپس واپسین کم است خاموشی که میدهد آخر جواب ما
آسوده ایم ليك همان باقبال و هم مانند سایه زیر سیاهست خواب ما صد چرخ زد سپهر و نما پستی نبرد صفرد گر تو نیز فزا بر حساب ما
عمری شرار وبرق بفرصت نمی کشد (بیدل) گذشته گیرو رنگ از شتاب ما
()
برنك غنچه سودای خطت پیچیده دلها را رك گل برشته شیرازه شد مجموعه ما را خرامت بال شوقم داد در پرواز حیرانی که چون قمری دایع در چشم دارم سرو مینارا
نگه شد شمع فانوس خیال از چشم پوشیدن فنا مشکل که از عشق برد رنگ تماشا را درین محفل سراغ گوشه امنی نمی یابم چو شمع آخر گریبان میکنم نقش کف پا را
کف خاکی ندارد قابل تعمیر خود داری جنون افشاند بر ویرانه ام دامان صحرا را بغیر از پستی لوح عدم نقشی نمی بندد اگر خواهی نگردی جلوه گر آئینه کی ما را
ندارد حال ما اندیشه مستقبل دیگر که کم کردیم در آغوش دی امروز و فردا را نه از موج نسیم است اینقدر ها جوش بیتاب تپید شوق کسی در رقص دارد نبض دریا را
خموشی غیر افسردن چه گل ریزد بدامانت اگر آزادهٔ با ناله کن پیوند اعضا را اقامت تهمتی در محمل کم فرصت هستی چو عکس از خانه آئینه بیرون کرم کی جارا
مآل شمع هم دادیست اگر کس در مق خواهی بصد گردن مدداز کف جبین سجده فرسا را نشانها نیست غیر از نام آبها توئی (بیدل) جهانی دیده بشمار نقش بال عنقا را
()
پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تو ما را چه مضمون است در خاطر نگاه حیرت انشا را نگردد مانع جولان اشکم بخیه مژگان رسنا هی نگیرد دامن امواج دریا را
نه از دین است اگر چون شیشه می قلقل آهنگم شکست دل صلای میزند رنگ تماشا را سراغ کار وان دردم از عالم مشو غافل ببین داغ دل و دریاب نقش پای غمها را
نه بندی بر دل آزاد نقش تهمت حسرت که پیش از بخودی دستان تهی کردند مینا را شکوه کبرپای او ز عجز ما چه میپرسی نگه ملی زیر با نبود سر افتاده ما را
بعید زرد متاع هوش با یوسف خریداران مدام افسون خود داری نگاه جلوه سودا را مقام ظالم آخر بر ضعیفانست ارزانی که چون آتش زپا افتد بحاکستر دهد جارا
غبار ماضی و مستقبل از حال تو می جوشد در امروز است کم گرو اشکاف دی و فردا را بهوش آیا باین آهنگ عالم گوش تیزت که در چشم غلط بیست چه پنهانست پیدا را
باین کثرت تماثی غافل از وحدت مشو (بیدل) خیال آئینه ها در پیش دار شخص تنها را
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
