{"book":"adl0015","page":146,"text":"صحیفه (٦١٣) غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nباده تحقیق را ظرف هوس تنگی کند در و آتش لباس خار و خس تنگی کند در درزا جو لا نگه چون سینه عشاق نیست بر فغان مشکل که آغوش جرس تنگی کند\nبر جنون می پلیم واز خویش بیرون میروم کرد باد شوق را خاکی قفس تنگی کند عیش رسوائی نکام کوچه گردان و فاست ای خوش آن وضعی گرد خلق هس تنگی کند\nدر خیال راحت از فیض طپیدن غافلیم آشیان ایکاش بر ماچون قفس تنگی کند همچو آن سوزن که در ماند زکار نازسا مخروزنك سفی بازوچون نفس تنگی کند\nنه فلك در وسعت آباد دل دیوانه ام هست خططائیکه در پای مکس تنگی کند ما دو عالم شکوه در ضبط نفس خون کرده ایم تا مبادا خاطر فریاد رس تنگی کند\nغنچه ييك مشت زر صد رنگ خست چیده است اینقدر یارب مبادا دست کس تنگی کند شکوه می دزد کرده ام (بیدل) ز کم سختیست ناله در پرواز آید چون قفس تنگی کند\n\nبازما همزیست دوش چشم حیران میکشد محمل اجزای ما چون شمع مژگان میکشد ناتوانان مغتنم دارند وضع عاجزی کز غرور طاقت آسودن بجولان میکشد\nماضعیفان آنقدر ها زحمت باران نه ایم سایه باری دارد اما هر کس آسان میکشد هیچکس در مزرع امکان قناعت پیشه نیست کز همه کندم بود خمیازۀ نان میکشد\nصلح و جنك عرصۀ غفلت تماشا کردنیست تیر در کیش است و خلق از سینه پیکان میکشد دوری انس است استعداد اشیای خلق طفل میروزشیو آدم که دندان میکشد\nالتفات رنك امکان یکقلم آلود کیست مفت نقاشی کزین تصویر دامان میکشد وحشت آهنگی ز فکر خویش بیرون آمد شمع باز دامن تا کند سر از گریبان میکشد\nمحر او را هر سرمو یکجهان بالیدن است کاه حیرت دانم از قدری که مژگان میکشد میروم از خویش و جزحیرت دلیل جهد نیست و حشم در خانه آئینه میدان میکشد\nجسم کرشد خاك (بیدل) رفع اوهام دوئیست شخص از آئینه کم کردن چه نقصان میکشد\n\nباز اشکم بخیالت چه فسون میریزد صخره می افشرم آئینه برون میریزد هر کجا میگذرى كز درو طاوس است نقش پایت چقدر بوقلمون میریزد\nچه اثر داشت دم تیغ جفایت که هنوز تاك تصویر شهیدان تو خون میریزد عبرت از وضع جهان گیر که شخص اقبال آبرو بر در هر سفله دون میریزد\nعاقبت ساز تردد کده دانائی نیست مفت کردی که بصحرای جنون میریزد جام ناشیته این بزم جنون جوش می اند خون دله اینهمه بیرون و درون میریزد\nدر دبستان ادب مشق کلام ابلهت که الف میکشم و حلقه نون میریزد سر بی سجده عرق بست به پیشانی من صنم از شیشه نا کشته نگون میریزد\n(بیدل) از قید دل آزاد نشین صحراشو وسعت از تنگی این خانه برون میریزد\n\nباز چشمم احرام چه در می بندد کز غبارم نفس صبح کر می بندد فکر جولان همه تشویش عمارت سازیست فطرت آبله مضمون دگر می بندد\nغیر دل کوشه امنی که توان یافت کجاست بخیه امید نفس رخت سفر می بندد عرض جوهر زهی بی حمیدی نیست فلك ورنه چون آینه دستت چو تمر می بندد\nبی دلیل استن کجا ای هرزه در این طلب بال و پر ریختن ناله شکر می بندد دزدی ماده را جزای ضعیف است اینجا آسمان سنك بدامان شرر می بندد\nوحشت عمر کمین شیفته فرصت نیست صبح از دامن افتاده کمر می بندد ناپکی قصه مستقبل و ماضی خواندن باخبر باش که افسانه نظر می بندد\nعجزم از سعی وفا جوهر طاقت گل کرد آب در کسوت یاقوت جگر می بندد کسب جمعیت دل تخته ضبط نفس است تسکی قافیه موج گهر می بندد\nشمع این محفلم از داغ دلم نیست کرر آنچه دریا فندنم عجز دهر می بندد ناله ام مانع شد از بی اثری ها ( بیدل ) تیغ چون منفعل افتاد سپر می بندد\n\nباز دامان دل آهتك چه گلشن میکشد ناله تا میکنم طاوس کردن میکشد بسکه استحقاق کرم بی پر و بالم رساند هرکجا دامان تو میکرد سوی من میکشد\nپیش ازین نتوان چراغ رنك ناز افروختن خاصه تصویر بادام تو روغن میکشد ناله ام ره گمرانی بر نمی دارد ز دل سنك این کوه از صدا باز فلاخن میکشد\nشمع این محفل نیم اما بذوق تیغ او نا نفس دارم سری دارم که کردن میکشد پیر و سعی تجرد در نمی ماند بعجز رشته از هریپوهن خود را بسوزن میکشد\nاعتبار اهل فقر از عالم اقبال نیست آتش آلوداست آن آبی که آهن میکشد نشئه بر دیوانه شد دشت و در از عریان تنی کیست فهمد بی گریانی چه دامن میکشد\nساعی در پای و هیم آه از تدبیر پوچ مغز آماج خدنگ و پوست جوشن میکشد عمرها شد سرمه سای کار گاه غیرتیم خاکساری انتقام ما زدشمن میکشد\nسایه را (بیدل) ز قطع دشت و در تشویش نیست محمل تسلیم دوش آرمیدن میکشد\n\nبازم از شرم سجود امشب عرق بیتاب شد آسمان او بیاد آمد حبابم آب شد تا قیامت بر نمی آیم زشرم نا کسی داشتم کرد سرش کردیدلی کرداب شد\nعجز بردیم و قبول بار رحمت یافتیم آنچه اینجا کاسه ما بود آنجا باب شد حرص پهلو ها تهی کرد از حضور بوریا در خیال خواب مخمل عالمی بیخواب شد\nآنقدر ها نیست این پست و بلند اعتبار صنع تصحیفی است کز بواب مانواب شد ناتوانی ستی ندارد این تعلقها بجاست با گسستن بست پیمان رشته چون بتاب شد\nکز گذشتن شد یقین بگذر زتدبیر جسد فکر کفائی چیست هر که آبها یاب شد دانه مهری بود در طومار و هم شا يموك دل ز جمعیت گذشت و عالم اسباب شد\nزندکی گر عبرت آهنگ همین شورو شر است چون نفس نتوان بساز ما و من مضراب شد خاک کردیدیم اما رمز دل نشگافتیم در پی این دانه چندین آسیا بی آب شد\nجستجوی رفتکان سر برهوا کردیم حیف پیش پاودا نچه ما را در نظر نایاب شد قامت خم گشت (بیدل) تا کر تسجده باش ناتوانی هر کجا بی پرده شد محراب شد\n\nباز مخمور است دل تا بخودی افشا کند جام در حیرت زند آئینه را مینا کند زاد کان کو مده از نقش موهومم نشان عکس را محرمست کر آئینه استغنا کند\nرفته ایم از خود بدوش آرمیدن چون غبار آه ازان روزیكه بستیابی طواف ما کند تا نکشو نا از هوای قامت او بگذری هر که از خود رفت سیر عالم بالا کند\nانجمن پرداز و همم چون حباب از خامشی به که بکشایم لبی تا از خودم تنها کند مگذر از کوشش مبادا روز کار حیله جو باعمال راحتت چون صورت دیبا کند\nدر عدم مانیز یاد زندگی خواهیم کرد شعله خاموش اگر یاد طپیدنها کند بار تسلیمی اگر چون سایه باید پیکرم تا در او خاك عالم را جبین فرسا کند\nناله دردی بساز خامشی کم گشته ام شوق مخراز است می ترسم مرا پیدا کند بی طواف خویش در بزم وصالش بار نیست در دل دریا مگر کرداب رقص وا کند\nای خوش آن شور طرب جوش خستان فنا کز گداز ما دل هر ذره را مینا کند سنگ راه خود شماره کعبه و بتخانه را هر که چون (بیدل) طواف کو شدلها کند\n\nباغ نیرنگ جنونم نیست آسان بشگفد خون خود دصد شعله با دانحی بسامان بشگفد آبیار ما ادیکا ران گداز جرأت است چشم ما مشکلی که بر رخسار جانان بشگفد\nبیدماغی فرصت اندیش شکست رنك نیست کل برنك صبح باید دامن افشان بشگفد تنگنای عرصه موهوم امکان را کجاست آنقدر وسعت که يك زخم نمایان بشگفد\nدر شکست من طلسم عیش امکان بسته اند رنگم آغوشی کند تا این کستان بشگفد مهر ورزی نیست اینجا کم ز باد مهرگان چاک زن جیب وفا تا طبع یاران بشگفد\nوضع مستوری غبار مشرب مجنون مباد داغ دل يارب برنك ناله عربان بشگفد قابل نظاره آن جلوه گشتن مشکل است کز همه صد کوهستان چشم حیران بشگفد\nهیچ تخمی قابل سر سبزی امید نیست اشك باید کاشتن چندانکه طوفان بشگفد زین چمن محروم دارد چشم خواب آلوده ام بی بهاری نیست حیرت کاش مژکان بشگفد\nدر کلستانیکه دارد اشك ( بیدل ) شبنمی رنگ برکش ناله بلبل بدا مان بشگفد","chars":5977,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00146.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/146","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/146","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}