Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
از سکته شعله طبشم برق تاب بود آبم بچشم ترنم اشک کباب بود اظهار میکداخت خس در حیاج شرم حیرت سوال خامشیم را جواب بود
مالیده بود اشک طناب نقاب رازیم در گرد سرمه ام بدو عالم خطاب بود
اندیشه اگر آتش سودان کله دارد دیوانه هم از خار بیابان گله دارد در عالم آسودگی از خویش روایم موج از تپیدن دامان گله دارد
چون اشک درین بزم حبابم چه توان کرد مستوری عشق از من عریان گله دارد آئینه دلم را ز نفس نیست رهائی دریافت از شوخی طوفان گله دارد
دیوانگی و هرش بیکجا نه نگنجد از دست ادب چاک گریبان گله دارد کودک که به دانم زشت ناله فروشست کو اب که توان گفت ز جای گله دارد
ای بخیه از کم خردان شکوه چه لازم آدم نبود آنکه ز حیوان گله دارد در ساغر و مینای تهی ناله شراب است مفلس همه از عالم سامان گله دارد
آئینه ما ثنت بیهوش فمید مشتاق تو از دیده حیران گله دارد در نسخه کیفیت این باغ وفا نیست مضمون کل از بستن پیمان گله دارد
محسور فنارا چه خوشی چه تکلم چندانکه نفس میزند انسان گله دارد ( بیدل ) بهوس داغ محبت نفروزی این شب که تو داری ز چراغان گله دارد
از تفاضل ذوق ترك سبب باید کرد روز خود را بغبار مژه شب باید کرد کرد وارستگی کوی فنا باید بود خاك در دیده اندوه وطرب باید کرد
همچو آئینه اگر دست دهد صافی دل جوهر ناطقه شب را ره لب باید کرد کعبه مفتی خط امواج سرابم همه عينك از آبله پای طلب باید کرد
اشک اگر شیشه ازین دست بهم برچیند مژه را روشن بازار حلب باید کرد تا شود طبع تو آئینه تحقیق وفا خلق را صیقل زنگار غضب باید کرد
دم صبحی مکسر افسون نباشم دمد شمع ما را همه شب خدمت تب باید کرد دیده را که بپین پرور دیدار تو نیست بقنا شستن کل در لاله ادب باید کرد
تا نقدر شیشه تر کس عیار تو نام که ز خاک طمع آب عنب باید کرد يک تبحر دو جهان در نظرت میسوزد آتش از خانه آئینه طلب باید کرد
دل و دانش همه در عشق بتان باید باخت خویش را ( بیدل) دیوانه لقب باید کرد
از چرخ نه هر ابله نادان گله دارد جای گله اینست که انسان گله دارد اسباب بر آراده دلان سخت حجابیست نظاره ز جمعیت مژکان گله دارد
زنجیر ز دیوانه نبیند الفت آرام از وحشت دل طره جانان گله دارد بر وحشت اشکم نبود تاب مژها راست این موج ز پیچ و خم دامان گله دارد
اظهار غریق خجات دیباچه شرم است مکتوب من از شوخی عنوان گله دارد ترسم شود آزرده ز تاب نگه کرم رخسار تو کز سایه مژگان گله دارد
از طاقت ما هم جگر شعله کبا بست از آبله ام خار مغیلان گله دارد اشك طپش آهنگ جنونم چه توان کرد آسودگی از خانه بدوشان گله دارد
زنهار نحسود اسیر ترحیم کمالی امروز درین انجمن احسان گله دارد ( بیدل ) مسم آن گوهر دریای تخجل کز لشکر من شورش طوفان گله دارد
از بيم دعوی شمعها گردن ببالا میکشند رسوا حیف است چنسی کوی ها میکشند شبنه سوان کردد طراز کار کام امروزوید روز کاری شد که از ما نام ماوا میکشند
معنی ما بی عبارت لفظ ما بی امتیاز بوی گل نقشی زما پنهان و پیدا میکشند می رستان از خمار آگاه باید زیستن انتقام عشرت امروز فردا میکشند
رحم بر قارون سرشان کن که از افسون حرص این خران زیر زمین هم بار دنیا میکشند چون تغافل رفت دیگر ذوق آزادی کجاست خار با بالشوخی رفتار یکجا میکشند
قاصدان ساحل چشمت و پایهای عجز دام ماهی گر کنند از آب دریا میکشند بکه وقف مشرب اهل قناعت سرخوشیست کر همه خمیازه باشد جام صهبا میکشند
خواهد آخر بی نفس گشتن بعریانی کشید مدتی شد رشته از پیراهن ما میکشند گوش مستان آشنای حرف و صوت غیر نیست کوه اگر نالد همان قلقل زمینا میکشند
تشنه وصلم بآن حسرت که نقاشان صنع کر کشند از پرده تصویرم زلها میکشند ماهیت ( بیدل) قید باهم در افسرده ایم خانمانها نیز رخت خود بصحرا میکشند
از خفتۀ دهانش هر گه سخن برآید آب از عقیق ریزد در از عدن برآید از شوق صبح تیغش ماننده موج شبنم گلهای زخم دل را آب از دهن برآید
از روی داغ حسرت کر پنبه باز گیرم باصد زبانه چون شمع از پیرهن برآید بند زبان خجلت چون بیضه سر نگونی بر پستنون دردم کر کوهکن برآید
وصف بهار حسنش گر در چمن بگویم چون بلبل از گلستان کل نعره زن برآید تاز شکه رساند نظاره را برویت هر کس پیام خورشید با این رسن برآید
( بیدل ) کلام حافظ شد هادی خیالم دارم امید کاخر مقصود من برآید
از حوادث خاطر آزاد ما غمگین نشد جبهه این بحر از سعی هوا پر چین نشد بالياس فقرم از آلایش دنیا چه باك این نمد هرگز بآب آبله سنگین نشد
از قبول خلق نتوان زحمت منت کشید ایخوش آنسازیکه قابل نغمۀ تحسین نشد سفه را بیدستگاهی خضر راه واستیست این پیاده مکروی فکرف نامورزین نشد
سینه صافی هم نمیکردد علاج بد گهر تیغ قاتل را وداع زنك رفع كين نشد دست بردارید از رنك نشاط این چمن شبنمی را پشت ناخن زین حنا رنگین
صبح تیغش تا نکرد ابرو بلند از خواب ناز همچو شبنم تلخی جان باختن شیرین نشد در بهار صنعت آباد معانی رنگ و بو چون دهان من بيك اندیشه کس گلچین نشد
شوخی باد خزان سرمایه اکسیر داشت نیست زین گلشن برگلگی که او زرین نشد خواب راحت بود وقف بخودی اما چسود رنگ ما پرها شکست و قابل بالین نشد
بسكه آزاد است( بیدل ) از عبارات دوئی ناله هم این مصرع برجسته را تضمین نشد
ازدیم بگذشت و خون در چشم حیرت ساز ماند گرد رنگی باد کارم زان بهار ناز ماند پیش از ایجا دو هم جوهر جان داشت جسم نیازی در شوخی آمد شیشه از پرواز ماند
کاروان ما و من یکسر شرر دنباله است امتیازی دامن وحدت گرفت و باز ماند شمع یکرنگی زفانوس خوشی روشن است نیست جز تارنفس پیون ناله از آواز ماند
امتیاز گوشه گیری دام راه کس مباد صید ما از آشیان در چنگل شهباز ماند حلقه سرگشتگی دارد بگوش گرد باد نقش پایی هم تر از مجنون بصحرا باز ماند
کیست در راهت دلیل کاروان شوق نیست ناله بال افشاند هم جا طاقت پرواز ماند داغ نیرنگ وفا را چاره نتوان یافتن جلوه خلوت پرور و نظاره بیرون تاز ماند
سایه پی رنگست سیر پر فشانیهای رنگ یافت انجام آنکه سر در دامن آغاز ماند صیقل تدبیر بر آئینه ما زنگ ریخت شعله این شمع آخر در دهان کاز ماند
یاد محزونانه ( بیدل ) خجات بیحاصلیست باز پیوستن ندارد آنچه از ما باز ماند
از شکست رنگم آب روی شاهی داده اند همچو موجم سر بسیر کج کلاهی داده اند چشم باید وا کنی ساغر بدست غیر نیست نشه تحقیق از مه تا بماهی داده اند
فتنه این خاکدان اندکی آشفته باش در خور شورت قیامت دستگاهی داده اند قطرها تبخیر سامان جوش اسرار غناست هر چه را شایسته خواهی نخواهی داده اند
بر حفیض طالع اهل سخن باید گریست خامه ها را یکقلم سر در سیاهی داده اند از بهارم پرتو شمع سحر نتوان شناخت اینقدر خاصیتم در رنگ گاهی داده اند
ناز پنهانی درین محفل تغافل مشربیست کم نگاهیها را برات خوش نگاهی داده اند محو دیدارم رموز حیرتم پوشیده نیست از نگاه رفته مژگانها گواهی داده اند
نافتا بیوششمع خواهم سر بجیب از خو With رفتن آقدر بالي که باید گشت راهی داده اند تا نفس باقیست ( بیدل) بر فشان وهم باش کوشش بیحاصات چند انکه خواهی داده اند
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
