Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
(حرف التاء)
شیخ تا محرم پرواز شکست صد وضو تازه کرد و باز شکست
طوق افکند برزمین مسواك وجد دندان این گراز شکست
شیشه درس تأمل من و تست رنگ تحقیق از امتیاز شکست
عیش سر بسته داشت خاموشی لب کشودن طلسم راز شکست
بر زمین تاخت حادثات فلك باجیب آمد از فراز شکست
ادب آموز بود وضع سپهر گردن مینا خم نیاز شکست
دل خراب آماده درد است شیشه را حسرت گداز شکست
نا امیدی کلید مطلبهاست ای بسا در که کرد باز شکست
دستگاه آنقدر نمیباید چید آستینی که شد دراز شکست
مطرب این ندامت انجمنیم نغمه ماست عجز و ساز شکست
(بیدل) از پیکر خمیده ما تا نوا کی کشد نیاز شکست
شیشه کرد سنگ میآمد نوای چنك داشت خام گر از دست میافتاد پیش آهنگ داشت هوش نیما در قفس سازی نمیپرداخت ساز بیخودی هم صد ترنم در شکست رنك داشت
صاحب خلق حسن کلها بدامن داشتست چرب و نرمی در طبایع آب و روغن داشتست
بادل جمع آشنا شو از پریشانی برا در بهار نادمیدن دانه خرمن داشتست
وصل خواهی زینهار از فکر راحت قطع کن وادی عشاق منزل نام رهزن داشتست
بی نشانی همتان از هر چه گوئی برتر اند منظر این شاهبازان بام نشیمن داشتست
آفت جانکاه دارد برك و ساز اعتبار شمع از پهلوی چرب خویش دشمن داشتست
زیر گردون سود و سودای همها گردش است این دکان سنك ترازو در فلاخن داشتست
داغم از تزویرم ساز خیال آهنگ عشق هم خودش میفهمد آن حرفی که با من داشتست
کاروان عمر را يك نقش پا دنباله نیست شوخی رفتار ما بیدشته سوزن داشتست
چیست مغروری ز فکر خویش غافل زیستن از گریبان آنکه سر بر داشت گردن داشتست
جانکنی در عجز و طاقت تا کجا آمادهیست از تکین نا قوامان فرهاد کندن داشتست
بهمت عیش و الم بیدل مبندید از ثبات هر چه دارد خانه آینه رفتن داشتست
آتش افتاده است (بیدل) در قفای کاروان کشتن ما آنچه دارد باب ناخن داشتست
(O)
صاف طبعانرا غمی از خار خار کینه نیست زحمت حق نان بچشم گوهر و آینه نیست
در زراعتگاه امکان سنگریم آفتست خلق را چون دانه گندم دلی در سینه نیست
فیل صاحب منصب است و گاو خر دوشینه دار فطر انسانی ز روی منصب و روزینه نیست
قسمت منعم ز دنیا بند و سواس است و بس قفل را جز عقدۀ دل حاصل از گنجینه نیست
ابر دارد در نمد آئینۀ گلزار را پنبه دانم بغیر از خرقۀ پشمینه نیست
مشکلمت آئینه از زنك صفا پر وا خلق گر همه سنك است دل فارغ ز مهر و کینه نیست
جز خیالت دل نشین ما نگردد نقش غیر عکس چون حیرت مقیم خانۀ آینه نیست
در محبت ره نورد جادۀ دردم و بس چون سحر جولان ما بیرون جانسینه نیست
بی نبرد اندیشه بر بطلان احکام نفس سالها رفت از خود و تقویم ما پارینه نیست
چند روزی شد بپستی ریشه پیدا کردنت میتوان کند از زمین کاین نخل دیرینه نیست
پرده بینوائی صبر تسکین است و بس دست بر دل زن که دیگر داق ما را پینه نیست
سعد و نحس دهر (بیدل) گرد همت کوش ما همچو طفلان کار ما با شنبه و آدینه نیست
(O)
صبح از دل چاك که درین باغ سخن رفت کز جوش گل و لاله قیامت بچمن رفت
آن مطلب نایاب که هرگز نتوان یافت دامان کفی بود که دوش از کف من رفت
یا لخت سینه یاد شب عید ندارم یارب چه هما بر سر من سایه فکن رفت
گلچینی فرصت چو سحر زد بدماغم تا دامن رنگم بشبیخون شکن رفت
جز زرع عبرت در فکرم ننگذردند هر دشته که واشد ز گریبان بکفن رفت
پیر است مخم حسرتها کنون بچه توان خورد نعمت همه آبست چو دندان و دهن رفت
ای شمع سحر فرصت پرواز نداریم باید مژه افشاند کنون بال زدن رفت
واماندگی از مقصد گمگشته سرا نیست لب ناخن قدم بود بگرده که سخن رفت
هستی الم خفت منصور دی ما هاست یکنیست نفس کشته کش دارو رسن رفت
صیقل گر آئینۀ تجدید قدیم است نتوان شوی غافل ازین ساز کهن رفت
چون سوت خواب از من و ما هیچ ندیدم کامد بجه رنك آمد و رفتن بچهفن رفت
(بیدل) پی هستی بعدم میرسد آخر عمریست تك و تازيست که خواهد بوطن رفت
(O)
صبح این بادیه آشوب طپشهای دلست شام گردی ز جنون تازی سودای دلست
عجز اینجا همه کو شست برآواز سپند آسمان خانه زنبور زغوغای دلست
نا طپش کاه فغان کاه جنون میطلبد برق نازيکه در آئینه اخفای دلست
نیست حرفی که ازین نقطه بیاید بیرون شو و ساز دو جهان اسم مسمای دلست
نه همین اشك بطوفان طپش میغلطد داغ هم زورق طوفانی دریای دلست
شیشه بی خون جگر کی گذرد از سر جام چشم حیرت زدهام آینه بای دلست
حسن بی پرده و من سر بگریبان خیال اینکه منع نگهم میکند ایماى دلست
نوبهار عجب از وهم خزان باك داشتم غم امروز من اندیشه فردای دلست
طرف و مظروف خیال آینه یکدگراند هر کجا از تو تهی نیست همان جای دلست
نیست جز بی خبری راحله ريك روان رفتن از دست بدوق طلب پای دلست
کس بتسخیر نفس صرفۀ تدبیر ندید بهوس دام مچین وحشی صحرای دلست
(بیدل) احیای معانی بخموشی کردم نفس سوخته اعجاز مسیحای دلست
(O)
صبح هستی نیست نيرنك هوس بالیدهاست اینقدر طوفان که میبینی نفس بالیدهاست
هیچ آهنگی رون تاز بساط چرخ نیست نالههای این جرس هر در جرس بالیدهاست
پرتو عشق است تشریف غرور ماو من شعله پیش افتادهی ما خار و خس بالیدهاست
از سیه کاریست اوهام عقوبتهای خلق تامیاهی کرده شب بیم عسس بالیدهاست
چون نفس عاجز نوای درد نومیدی نیم نالۀ دارم که تا فریاد رس بالیدهاست
دستگاهی داری ای منعم ز افسردن برا بر فشان مفت حسرتها قفس بالیدهاست
نقش و هم و ظن تو هم چند انکه خواهی و انما علمی آئینه دارد دل ز بس بالیدهاست
با کدامین ذره خواهی توام پرواز بود چونکو اینجا حسرت بسیار کس بالیدهاست
پاس مطلب نیست (بیدل) مانع ابرام خلق آرزو در سایه بال مگس بالیدهاست
صد هنر در پردۀ دل فرش اقبال صفاست پیشتر در خانه آئینه جوهر بوریاست
سجده تعلیم است عجز نارسائیهای شوق چین کلافت برجبینم نقش محراب دعاست
شمع بیدی عبرت از هنگامه آفاق گیر کز وبال شعله فرسودی فروغ بزمهاست
دولت شاهی ندارد پیش ازین رنك ثبات گر هوا پرور دکان سایه بال هماست
مرهم ایجاد است کرطبع از درشتی بگذرد سنك این کهسار چون گرد دملایم مومیاست
از هجوم اشك در گرد ستم خوابیدهام جیب و دامانم زجوش این نمد دان کربلاست
نالهها در پردۀ ساز تکلم کردهام مرد مك مهر خموشی بر زبان چشم ماست
از حیا نبود اگر آئینه آب میشد قد چشم پوشیدن ز خوب و زشت تدبیر حیاست
غافلان عاقبت را هر قدم مانند شمع خفته یکپا بر زمین و پای دیگر در هواست
عاقبت نقش دو عالم يك خواهد کرد عشق شعله بهر خوردن خاشاك يكسر اشتهاست
وهم خلق را بحرك اشيا میپرورد يك نهنك مرده اینجا بحر صد ماهی غذاست
نغمه ما در نیستان عجز طوفان میکند موجیما رادر شکست خویش تحریر صداست
قامت پیری ز حسرت شد کمینگاه اصل ورنه خم گردیدنت بر هر دو عالم پشت پاست
شیوۀ خوبان عجب نازك ادا افتاده است شوخی آنجا ناعرق آلود میگردد حیاست
شامها چون صبح (بیدل) یکجهان خمیازهاند بادل چاك که امشب طره او آشناست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
