Machine transcription
(٤٣٠)
و مرابضرب تازیانه بیرون می کند و با زن من تا صباح میباشد. احدی را مجال
آن نیست که داد من از ان ستمگار فاسق بستاند ! کنون بتوپناه آوردم
باداد مرا از او بازستان یاصبر کنم تا منتقم حقیقی بفریاد من رسد. سلطان
گریست و گفت تو این سخن بادیگری در میان منه در سرای خویش برو شبی
که آن مرد آمد بیا و مرا آگاه گردان - سلطان بدربانان نیز فرمان
داد که چون او بیاید بگذارند واگر سلطان در حرم باشد بدون درنگ
از آمدن او اطلاع دهند. شبی دیگر آن جوان ستمگار بخانه او آمد و به آئین
دیرین ویرا از سرای راند. مرد بیچاره بشتاب سلطان را آگاه گردانید
سلطان خود برخاست و بسرای وی فرود آمد دید شمع میسوزد و جوانی
با زن وی در يك فراش خوابیده است سلطان شمع فرونشانید و خنجر برآورد
و بيك زخم کار او را ساخت - سلطان امر داد تا مرد چراغ بیفروزد به نعش
ستمگار نگاه کرد و سجده نمود و آب خورد آن مرد متحیر شد و دست
بر دامن قبای سلطان در افگند و گفت چرا شمع را کشتی و سجده نمودی و آب
خواستی و نوشیدی. سلطان گفت شمع را بدان جهت کشتم که مبادا این جوان
از نزدیکان من باشد و چون نگاه من بر او بیفتد رحمت آرم و دادتو
نستانم وسجده از ان جهت کردم که دیدم از فرزندان و نزدیکان من نبود و من
در گناه وی انبار نبوده ام و آب بران سبب نوشیدم که از ان ساعت که
تو این داستان را بمن گفتی من از غصه آب و نان خورده نتوانستم. سلطان
چون دشمن را به اسارت می گرفت امر میداد که بازنان و فرزندان آن تعرض
نکنند و آنها را عزیز و مکرم نگهدارند این کار را که سلطان با علی تگین
نموده فرخی بنظم بسته است:
علی تگین را کزپیش تو ملك بگريخت
هزار عزل همان بود و صد هزار همان
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
