Machine transcription
(۱۳۳)
یاد شاهان متأخر
نمودند و بهر دروازه شهر افسران بزرگ و خدمتگاران های هوشیار
مامور فرمودند و توپ های آتش فشان باسوار و پیاده در بالای دروازه
خانه و اطراف قلعه مقرر کردند لاكن قلعه بندى هرات قاعده دارد
که حاکم ولایت در وقت جنگ بچهار سوی بازار استقامت میکند و دولت
بسیاری از طلا و نقره در نزد خود میگذارد و کدام جانب که مقدمه سخت پیش آمد دشمن از
بیرون زور آورد حاکم با آواز بلند خدمتگار جنگجی طلب میکند و میفرماید که
هاهر مردی بمردی کمربسته میرود و كمك میرساند و مرد میدان میشود چقدر مردم باوی
همراه میشوند فی نفر پنج طلا انعام نقدی داده میشود و یا خود شخص افزون تری مرحمت میگردد
خواه لشکری باشد یا غیر آن مقصد بهمین منوال قانون جنگ هرات است اما سردار
فتح محمد خان در بغل بده شهر رفته خیمه و خرگاه زده انتظار مقدمه شد عوض همان
شخص شجیس فراری که از مقدمه دشت رو گردان شده واپس بشهر آمده بود در چهارسو
مقرر شد و اختیار انعام و بخشش بوی امر گردید بطریقه بالا ذكر شد بهر حال مختصر
کلام تا اینکه سردار محمد يعقوب خان بهمراه لشکر سلامی با اتمام با اطراف شهر رسیده
و خیمه و بارگاه خدا دادگی برپا گردید بعد از ان بجهت دوستان قدیمی و خدمتگاران
صمیمی که دران شهر بودند چه افسر و چه سپاهی فرمان فرستاد و و نیز با بزرگان ولایت
قدردان امر بخدمتگزاری نمود و ترغیب دولت خواهی کرد زیرا که جمله از ان وی
بودند و شب و روز سردار مذکور را از خداوند میخواستند و دیگر بدو واسطه از سردار
فتح محمد خان آزرده خاطر بودند اول اینکه بالشکرو سپاه کم رفتار بودند و گمانشده بود
که بالای شکر رفته بزرگان، نوازش فرموده باشند دوم اینکه لشکر هرات کلیه خدمتگار
قدیمی سردار محمد يعقوب خان بودند لازم که بمرحمت و مهربانی و دانه ریزی از خود
میکردند مقصد که ازین رهگذر قطعا از باخبری بری بودند اضافه بران درین وقت که
کار دشوار افتاد بوقلمونی پیش آمد پنجنفر بزرگان عرض کردند که روی دادهرات
و خرابی لشکر را برای فراموز خان سیاه سالار در سبزوار فرستاده سالار مذکور را
با لشکرها از سبزوار بسرعت طلب کنید سردار محمد یعقوب خان از مغروری و سوء تدبیر
و خود پسندی این حرف را قبول نکرده بلکه از خودرائی اژورود سردار محمد یعقوب خان
اطلاعات خبر نفر ستادند مختصر كلام در مدت سه روز تمامی مردم سر کرده فوج و بزرگان
ولایت که درون شهر بودند بحضور سردار محمد یعقوب خان عریضه فرستادند چنانچه روز
سوم صبح وعده دادند و ترغیب یورش کردند سردار محمد یعقوب خان از خوف لشکر سبزوار
هر روز که تا خیر میشد گویا سالی بخود قیاس میکرد از وعده دادن مردم شهر گویا
مائده آسمانی و مژده غیبی پنداشته خورسند و مسرور گردید و امیدوار صبح صادق شد
و تمام شب را بدرگاه ایزدی بعذر و تضرع وزاری و گریه گذرانده فتح شهر را میخواست
تا اینکه شفق دمید و آثار صبح پیدا شد و روشنی ظاهر گشت بعد ازان با مر سردار محمد یعقوب خان
از بیرون شهر شورش در افتاد و آواز توپ و تفنگ بر آمد واز دوجانب
مقدمه بر پاشد تا اینکه طلوع آفتاب لشکر بیرون دروازه های ماموری پورش بردند
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
