Machine transcription
فیض هشتم
جنگ اول قاچق
صفحه ۲۹۱
نخستین بضبط بلاد کریت که اسلام را بود زیور ببیت رعایای آن بشیر عیسوی بدولت مطیع و محبت قوی
ز یونان نمودند عسکر نشین که گویند بیرق دران سرزمین همان گروه اندیشه باختن نیز زدند آتش کینه را دامن
بتحریک آن قوم پرخاشمند بخود متفق جمله را ساختند زبس کینه با مسلمین داشتند لوای شرارت برافراشتند
دران نقطه اسلامیان را تمام پریشان نمودند از خاص و عام بکشتند جمعی از ان مسلمین چو کفار حربی بهنگام کین
ببنیاد غارت کشادند دست که بر ملک اسلام آید شکست بضبطیه چو رفت این خبر پاکنیسد بعقد هر دُم کمر
بتسخیر یونان کشادند بال چو عشاق در خوابگاه وصال زخیرت تمام صغار و کبار رعایا هم آندم ز شهر و دیار
سوی ارک سلطان نهادند بخفتند کی خسرو نیک خو چو فتنه بوقت پرستی بود باسلام کی روی هستی بود
که یونانیان در کریت از عناد نمایند تحریک بهر فساد و نصرانیان جمله از راه کین بتازند میگونه بر مسلمین
کنون یا تو خود چاره کار کن عزیمت بتسخیر کفار کن و یا ده اجازه که ملت تمام برآرند شمشیر کین از نیام
بران باغیان حمله آور شوند باسلامیان یار و یاور شوند فرستادن اعلیحضرت سلطان عثمانیا بخواهش ق
امت عالمت چند دسته عساکر خون بها بلک کریت و پیل شدن با ممالک مجاوردی عثمانیا و افلان نا
بمالند ازین گفته مت بهت بخونخواهی مردم حق پرست فرستاد سلطان تسلیم روم بسی توپ و لشکر بآن مرز و بوم
که نصرانیان را بسازند کار برآرند ز اعدای ملت دمار چو سوی کریت اندران سپاه ز یونانیان از پی سد راه
گروهی مهیا بجنگ آمدند مسلح بتوپ و تفنگ آمدند همه نیزه و تیغ را کرده تیز گرفتند ره را بزم ستیز
پیاپی ز یونان سپاهی دگر بامدادشان آمد از بهر کدر با قلیم اسلام کردند رو چو گرگان درنده پرخاشجو
ازین کرده اسلامیان سینه کینه با عزم کردند با سلمان جنگ دران حین از کشور مسلمین درخشان چو خورشیم صبح برین
زقسطنطنیه سپاه گران کمک آمد از بهر اسلامیان پی رزم یونانیان خواستند دلیرانه صفها بیار استند
علمها شد از هر دو لشکر بلند چو بالای خوبان خوبان پسند کشیدند شیپور پرهای کو چو صور سرافیل از چارسو
سپاه یمین با یسار عده شدند اندران ورزکه دوده زآواز موزیک و فریاد کوس صدا رفت تا گنبد آبنوس
پل آگاه با توپ آتش فشان صف خصم از هر طرف شد نشان چو رو در رویشان بفصل بهار مهیب مخوفا دران کارزار
از ان توپهای مکرر فگن سپه را بسی رفت آمد بتن تفنگ دو لشکر همه ناد یکی دلی آفتاب گلشن زند بیکی
نمودند بر جانب یکدگر نشان سینه و شانه و پا و سر گلوله زروی هوا چون تکرگ ببارید به تر زبانان مرک
یکی تیرش اندر بناگوش خور که مجروح بیچار بنیاد روز یکی را کلوله بسینه رسید که در دم شد از زندکانی نامید
یکی دیده اش گشت لبریز خون بفتاد از پشت مرکب نگون یکی را سر از پیکر تر برفت که آسوده از زخم شمشیر رفت
یکی را جیگر گاه سوراخ شد که از دل بلندش صدای است یکی را سپر خورد تیر قضا یکی را بدست و یکی را بپا
یکی گشت پنهان میان سپاه یکی اندر افتاد بر خاک راه یکی دشت در پیش مکان بدن یکی شد گریزان بسوی وطن
یکی زندگی را فراموش کرد یکی حلقه مرک در گوش کرد یکی زنده بردست دشمن فتاد یکی سر بسوی بیابان نهاد
در ان گیر و دار و در ان هیمه که رفت از دل پردلان دلهه باسلام لطف خدا کشت یار برآمد ز اعدای ملت دمار
فرستادن
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
