Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
و منسوب به اردویی بود که وطن ما را استیلا نموده و پدر مرا کشته است!. با این چه فایده این
پیش آمد ها تا يك وقتی بالای اراده ما مؤثر شده میتواند ولی يك وقتی می آید که دیگر
به این چیزها اصلا فکر کرده نمیشود احساس و شعور تحت اراده يك قوه مرموز قرار
میگیرد و انسان را بهر جائیکه خواسته باشد می کشاند !.
شما گفته بودید که عشق وطن ندارد حال من با تمام معنی به آن اقرار میکنم دوستی و
محبت انسان را بلااراده بجایکه خواسته باشد می کشاند!..
خنده کینان از بند دست های ضابط گرفته بطرف خود میکشد :
ـ حق دارید فاروق ، دیگر بس است این بحث را بگذاریم!.. هر قدر انسان در
اطراف آن به پیچد امتداد پیدا کرده و ابرهای تاريك و ظلمانی آن پیش چشمان ما دور
میزند... بهتر همین است که ساکت باشیم مثل يك پارچه سنگی که در دم سیل قرار میگیرد توکل
کرده خود را بگذاریم که انجام آن چه میشود !..
ضابط باز میخواهد بحث را شرع نماید ، ماریا میگوید :
ـ فاروق ، دیگر بس است !.. نمیخوام که این موضوع را دنباله
بدهیم !..
ـ ماریا چون بعضی چیزهای غلط در مغز تو جا گرفته و ترا مضطرب می سازد لهذا برای رفع
اشتباه تو باید !..
ـ خیر کاپیتان نمیخواهم !...
ـ ماریا !..
ـ رجا میکنم فاروق !..
ـ خوب وقتا که اینقدر اصرار میکنی ساکت میشوم...
در راهی که از پرتو ماه روشن است پیش میروند آواز طيور شنیده میشود... برگها
در برابر شعاع کمرنگ مهتاب می درخشد ...
دختر ، بالای پیراهن لاجوردی خود جاكت پشمی هم پوشیده است !. نسیم برای برهم
زدن موهای سیاه و درازش کوشش میکند. دختر در حالیکه با دست های خود موهایش
را نمیگذارد که بر هم خورد میگوید :
ـ فاروق ، امشب چقدر قشنگ است...
١٥٠
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
