Machine transcription
حرکت به جبهه
بعد از يك ساعت ...
اولین امر جنرال (كوش) قوماندان عمومی اردوی دانیوب قرار آتی است:
ـ بایست تمام قوا تا وقت طلوع آفتاب به هر وسیله که بتواند بطرف جبهه
حرکت بنمایند ! ..
صبح است و آفتاب آهسته آهسته بالای دانیوب بلند میشود... در سرتاسر شهر شورش
و ولوله دیده میشود... راه ها، میدان ها، جاده ها، همه از عسکر پر است ... آواز طرم از هر
طرف شنیده میشود... تمام اهالی ایراثیل از عقب آئینه های پنجره های خود اطراف را
تماشا میکنند ...
ساعت از شش گذشته است ... در خانه میخائیلسکو ها هستیم ... کاپیتان باعجله
فوق العاده دروازه را باز کرده داخل حویلی میشود... بشتاب از زینه ها بالا رفته داخل
اطاق خود میشود ، یکنفر عسکر هم در حالیکه بکس بدست دارد آهسته آهسته از
زینه ها بالا میرود ...
اولین روشنی صبح از پنجره ها داخل اطاق میگردد...
ماریورا، مثل يك هيكل بی روح در راه رو استاده است... موهای سیاهش پریشان
رنگش پریده ... قلبش با يك هیجان فوق العاده میپرد.
عسکر هم مانند سایه از جلو دختر میگذرد و با قدم های آهسته بطرف اطاق کاپیتان
رفته و داخل میشود. ماریورا هنوز در راه رو متحیر ایستاده است... در وجودش قدرت حرکت
نیست... دروازه اطاق ضابط تا حال باز نشده است... دقایق با هیجان میگذرد يك... دو
سه... پنج... ده !. بالاخره دروازه باز میشود!. ضابط با لباس حرب بدهن دروازه ایستاد
است. دفعتاً با دختر چشم به چشم میشود، نه يك صدا است و نه يك حرکت!...
ضابط با آهستگی نزديك دختر شده دست خود را بطرف او دراز میکند:
ـ خداحافظ ماريا!..
ـ کجا میروید؟..
ـ میدان حرب!.
چشم های دختر پر اشك شده و از گریه خودداری کرده نمیتواند !.. اشك هائيكه از
-١٠٥-
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
