Machine transcription
فصل اول
۳۹
آنزمان اغتشاشات بدخشان باتمام رسید در این اوقات مسئله مهمی که از جمله
مکاشفات بود بجهت من رخ داد که لابد باید در این موقع مذاکره آنرا بنمایم و
باکمال مسرت در اینجا می نگارم
روزی بدر بار نشسته بودم کاغذی از جانب دستر (سردار محمد اعظم خان) که نامزد من
و در کابل بود بمن رسید مشارالیها بقاصد خود دستور العمل داده بود که کاغذ او بر شخص
خودم بدهد و باید کاغذ مذکور رادیگر کسی نه بیند و جواب را هم باید شخصا نوشته بدهم نمایم چنانچه قبلاً
بیان داشته ایم من هیچوقت مایل خواندن و نوشتن نبودم و اندکی هم که خوانده بودم
فراموش داشتم در این موقع میتوان تصور کرد که از رسیدن کاغذ مذکور چه
حالت مایوسانه داشتم قلم طلبیدن گرفته خودم را ملامتها کردم که اگر من لاف میزنم
و خود را آدم خوبی میدانم چون بی سواد هستم در حقیقت هیچ انسانیت ندارم شب
وقت خوابیدن گریه زیادی کردم بکمال عجز ارواح اولیا را نزد خداوند
شفیع نموده استغاثه کرده مکرراً دعا میکردم که خدایا نوری بقلب من فرستاد
قلب مرا روشن نما تا بتوانم بنویسم و بخوانم و مرا در انظار مخلوق خود خجل و شرمنده
مخواه بعد از گریستن بسیار وقت سحر بخواب رفتم در عالم رؤیا دیدم شخص قدسی
مآبی ظاهر شد قامتش میانه و آزاده و چشمهایش مشگل بادام ابرو های کشیده
محاسن انبوه صورتش بیضوی انگشتهای دستش باریک و در از عمامه نخودی بشکال
محرماتی بکمر و عصای بلندی که سرش آهن داشت بدستش بود با این هیئت دیدم
بطرف من ایستاده بکمال ملایمت میگوید عبدالرحمن برخیز نویس من سرآسیمه
بیدار شدم چون کسی را ندیدم دوباره بخواب رفتم مجدداً بهمان هیکل بنظرم آمده است
من میگویم بنویس و تو میخوابی من متردد شده باز بیدار شدم چون کسی را ندیدم
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
