Machine transcription
۱۲۸
حکایت
شنیدم یکی عارف سالخورد در آمد مکه روشن روان می سپرد
تن عورش از تابش آفتاب چو موم اندر آتش چو شکر در آب
یکی گفتش ای پیر دیرینه روز تن از تابش آفتابت بسوز
نبستی چرا در سرای سپنج سپنج سرائی پی نفع و رنج
بزرگان چنین از جهان رستند نه چون ما دل اندر جهان بستند
چو صاحبدلان جهان دل منه به بیهوده گل بر سر گل منه
حکایت
یکی در صنعت گشتی گرفتن سر آمده سیصد و شصت
فن فاخر بدانستی و هر روز بنوعی گشتی گرفتی مگر گوشته خاطرش
بجمال یکی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه فن دریباوخت
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
