Machine transcription
(۱۱۳)
حکایت
مرا حاجی شانه عاج داد که رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنیدم که باری سگم خواند که نوعی ز مرغانش اندوه بود
بندخستم شانه کیبل بخوان نمی باید م دیگرم پیک خوان
مپندارچون سگ که خود دادم که چوجفت دادند حاوا برم
قناعت کن ای نفس پرامدی که سلطان در ویش امرد کی
چرا پیش سگ دون خوانش نهی چویکسو نهادی طمع حشمی
و گر خود پرستی شکم طبل کن در خانه این آرافت بله کن
حکایت
یکی خارهای یتیمی بخندید جواب مادرش دید صد خند
همی گفت و در روضهای حمید کزان خار بر مر گلستان دمید
مشو تا توانی زرحمت بری که رحمت برندت چو تخمری
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
