Machine transcription
صحيفه ۲۸
غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه
حرف الالف
رحم داغی چندین زبان دانسته است پیغام مرا
بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
عمرها شد در فضای بی نشان پر میزنم
آشیان درعالم عنقاست اوهام مرا
پردهٔ چشمم ببرق حسرت دیدار سوخت
انتظار آخر مقشر کرد بادام مرا
لوح الهام حضور یک نفس راحت بس است
سایهٔ دیوار دارد در بغل بام مرا
بشکند رنگی که گلزاری نپردازد زمن
كابك نقاش است ساقی گردش جام مرا
قاصد حسرت نصیبان دیتهٔ پیغام نیست
بخت برگردد که خواند پرتو پیغام مرا
بی نشانی مقصدم اما سراغ ماه من
جامه دارد که پوشیده است احرام مرا
درغبار گردش رنگم خرام ناز کیست
اشك از خویش رود اشمری کام مرا
قدردان فرصت سان قضا شایم چو شمع
جز غم آغاز دامی نیست انجام مرا
از سواد فقر گرد سرمه رنگ آورده ام
چشم اگر داری چراغ خانه کن شام مرا
جلوهٔ چشمی براه انتظار افکنده ام
برچشمان ای مژه تا نسکلی دام مرا
چارهٔ سودای من (بیدل) ز چشم یار پرس
عشق در مغز جنون پرورده بادام مرا
زفسانهٔ لب خامش که رسید مژده بگوش ما
که سخن گهر شد و زد گره زبان سکته خروش ما
کاسهٔ چه فتنه شکسته که ز حرف تیغ نبست
بسحر رسانده دماغ گل لب زخم خنده فروش ما
نفس از ترانه ساز دل چه فشاند بر سر انجمن
که صدای قلقل شیشه شد پری جنون زده هوش ما
بنگاهی عرق آمده زمالک جرأت جستجو
که بچشمت آئینه میکشد کف پای آینه پوش ما
بجنونی از غم بیخودی زده ام بساغر ماه من
که هزار صبح قیامت است و کش ز مستی جوش ما
همه را برعوهٔ ز دست خود اثر نوید رسیدنت
ز دماغ ما چه خبر دهد بدل شکسته سروش ما
تب شوق سجدهٔ نیستی چه فسون دمیده بر انجمن
که چوشمع تافته از جبین همه سرنشت بدوش ما
ز نشاط محفل زنده گی بجه نازد امشب مشتعل
قدحی مکدر بعرق زند زغبار خجلت دوش ما
دگر از تعین خود سری چه کشیم زحمت سوختن
که فتاد برکف پاکنون تگاء چراغ خموش ما
نرسید فطرت هیچکس بخیال ( بیدل ) و معنیش
همه راست بحری وبس چه شعور خلق و چه هوش ما
ز گفت وگو نیامد صید جمعیت بند ما
مگر از سعی خاموشی نفس گیرد کمند ما
اگر از طائرهٔ تاسیاه مرغی میتوان کردن
جزاین مقدار نتوان یافت از پست وبلند ما
زسیر برق تازان شرر جولان چه میپرسی
که بود از خود گذشتن اولین گام سمند ما
تو خواهی رحم رنگین ساز خواهی چهر ه گلگون کن
بهر آتش که باشد سوختن دارد سپند ما
ازان چشم عتاب آلود ذوق زنده گانی کو
خم بادام تلخی زد شیرقی زقند ما
ز جوش باده میساید سراغ نشه پرسیدن
همان چاک گلو بست عرض چون و چند ما
اگر نامحرم از مصنوع راهی میتوان بردن
چرا در بند نقش ما نباشد نقش بند ما
چوشمع از جستجوی عدم تا سر منزل داعی
تلاش نقش پایی داشت شبگیر بلند ما
نگاه حیرتیم اما درین صحرای بیحاصل
حریف صید کپکانی نمیگردد گند ما
نکرده هیچ کافر خو افسون غلط بینی
غبار خویش شد در جلوه گاهت چشم بند ما
جهان طوفان رنگ و دل همان مشتاق بیرنگی
چه سازد جلوه با آیینهٔ مشکل پسند ما
نگین ناله داریم در کرد عدم (بیدل)
زما کمتر صدائی رفته میجوید سپند ما
زهی چون گل بیاد چیدن ازشوق تو دامانها
چو صبح آوازهٔ چاک قبایت گریبانها
ز محفل رفته گان در خاك هم دارند سامانها
مشود غافل زموسیقار خاموشی نیستانها
ز چشمم چون نگه بگذشتی واوز غم محرومی
جدائی ماند چون خمیازه در آغوش مژگانها
دران محفل که رسوائی دهد کام دل عاشق
چو گل دامان مقصد جو شد از چاک گریبانها
طپشگر تازه گویان کز غبار پرتو اندارد
پرفانوس گردد جدول اوراق دیوانها
دران وادی نه گرد وحشتیم و خویش میدانیم
رم میدرد گیرد در بغل چندین بیابانها
باوج همتم افزود پستیهای عجز آخر
کدور خوردیگشت خود بود معراج دامانها
چه شد کز تنگ شد بربستر جولانگه هستی
در آغوش پر وا مانده دارم طرح میدانها
بچندین حسرت از وضع حوش دل بیایین
که این یک قطره خون در خود غوطی زد بوطوفانها
چنین کز شوق نیرنگ خیالت میروم از خود
توان گردن زند يك رفتنام طرح گلستانها
دل وارسته با کون و مکان الفت نیست آخر
نشست این مصرع از برجسته گی بیرون دیوانها
بروی چهرهٔ بی مطلبی کز چشم بگشائی
دو عالم ابزه نظاره بریزد چومژگانها
زعشق شعله خو پر محنت دود از خرمن امکان
تپیدن شبر آتش ریخت (بیدل) در نیستانها
زهی سودائی شوق تو مذهبها ومشربها
بیافت آسمان سیر طپیدن جوش یاربها
مبادا از سرم تا سایهٔ سودای گیسویت
چو مو نشود نهالی دیده ام در پردهٔ شبها
جدائی اشك شد چشم مرابیدشت حیرانی
همان خمیازهٔ خشكیست بی اطفال مکتبها
من است از دود دل جوهر فروش آینه داغم
بغیر از شام مژگان ندارد چشم کو کها
خاموشی توان شد ایمن از ایذای کج بحثان
تپش دزدیدنیست اینجا فسون نیش عقربها
بمنع اضطراب عاشقان زحمت مکن ناصح
که آتش زنده گی دارد بقدر شوخی تپها
چو تا هنك جرس ما ومكرو حانه جولان
كه از يك نعره دارش میطپد آغوش قالبها
عمارت غیر چین دامن صحرا نمیباشد
ز تسلیهای مذهب اینقدر بالید مشربها
زبان در کام پیچیدم وداع گفتگو کردم
سخن را پردهٔ رخصت بود بر بستن لبها
بهر بی نشان بام تو میدیم ( بیدل )
سرانجم میتوان گرد از شکست رنگ مطلبها
زهی نظاره را از جلوهٔ حسن تو زیورها
زلة رك گل از عکس تو در آئینه جوهرها
سر سودائی ما را خم دستار کی پیچد
که همچون غنچه از بویت بطوفان میدود سرها
حیرت رفته کانت فارغ اند از فکر آسودن
که بیمار یست خواب ناز این آئینه بسترها
ندارد هیچ قاصد تاب مکتوب محبت را
مگر این شعله بر بندیم ببال سمندر ها
غمی کز شمع امیدی برافروزد سیه روزی
زندهٔ صبح موج شعله جوش از چشم اخترها
قناعت کو که فرش دل کند آئینه کردانیم
چو چشم حرص تا کی باید دزد حلقه بر درها
اگر زلف تو بخشد نامهٔ پرواز آزادی
نماید صید مضمون هم بدام خط مسطرها
بچشم آینه تا جلوه کر شد چشم مخمورت
زمستی چون مژه بر یکدگر افتاد جوهرها
همان چون صبح مخمور اند مشتاقان بزم انرت
نه بندی تهمت هستی برین خمیازه ساغرها
گشاد عقدهٔ دل بی گداز خود بود مشکل
که نگشاید غیر سودن گره از کار گوهر ها
حوادث عین آسایش بود آزاده مشربرا
که چین موج دار دارشکست خویش جوهرها
ادب فرسوده ایم از ماهیت تعظیم میخواهی
نخیزد نالهٔ بیمار هم اینجا زبستر ها
سواد نسخه دیدار اگر روشن توان کردن
بآب حیرت آئینه باید شست دفتر ها
بآزادی علم شودست در دامان کوشش زن
نسیم شعله پرواز دارد جنبش پر ها
دل آگاه نایاب است (بیدل) کاندرین دوران
نشسته پنبهٔ غفلت بجای مغز در سر ها
زین کاستان درس دیدار که میخوانیم ما
اینقدر آئینه نتوان شد که حیرانیم ما
سنگ این کهسار آسایش خیالی بیش نیست
از زمین گنیری همان آتش بدامانیم ما
عاشق را وحشت ما چون سحر آوازه کرد
چين فروش دامن صحرائی امکانیم ما
سینه چاك غيرتيم از سنك هم چشمی مپرس
هر که بر رویت گشاید چشم مژگانیم ما
در نفس آئینه گرد سراغ ما گم است
نالهٔ جمعیت خراء ناتوا نانیم ما
غیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی
از خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما
هر نفس باید عبث رسوای خود بینی شدن
تا نمی پوشیم چشم از خویش عریانیم ما
مشت خاک ما جنون زار دو عالم وحشت است
از رم آهو چه میپرسی بیابانیم ما
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
