Machine transcription
— غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه —
حرف لاف
طرف دیدۀ خوبان نگردی زنهار اشك چون آينه شد كام نهنك است اینجا شیشه تا داده ز كف مستی آزادى چند دامن ناز بری شیشۀ سنك است اینجا
دو جهان ساغر تكليف ز خود رفتن ماست دل هر كس بطپد قافیه تنك است اینجا منزل عیش و محنت كدۀ امكان نيست چين از سایه گل پشت پلنك است اینجا
وحشت آنست كه تا آبله باز خود بروم ورنه تا همتم شتاب است در ننگست اینجا ( بیدل ) افسرده کیم شوخی آهی دارد تا شرر هست ز خود رفتن سنك است اینجا
در داغ دل نهان بود از رفته كان نشانها این آتش آگهی داد ما را ز کاروانها چند انكه شمع کاهد با عافیت قرین است بازار ماندارد سودی باین زیانها
مشکی ز بس فشرده است این عرصۀ جدل را میدان خزیده يك سر در خانۀ كمانها این وادى غرور است فهمیده بایدت رفت در جاده است اینجا خوابا شدن سنانها
جوش بهار جسم است آثار سخت جانی جوهر فكنده بيرون زين رنك استخوانها پرواز تا جنون كرد گم شد مراغبارا حت پرواز بازو بالد خاشاك آشیانها
تیغ غرور بشکن در کار کاه کردن آتش زبانه دارد در گوش قمریانها در بار كاه تعظیم اقبال بی نیازست تمييز بوسه نیست منظور آستانها
تقلید فقر نتوان در جاه پیش بردن بحر از گهر چه نازد پرداخت کرانها جائی نمیتوان برد فریاد بی رواجى كشتی شکست تاخر تا تخته شد دکانها
پستی به بلند بسیار دارد ترده چاه همواریت رها کن بام است و نردبانها پرواز و هم ( بیدل ) زين بيشتر چه باشد برده است گردش سر ما را بآسمانها
در شهید راحتت فقیران بوريا آسوده اند در شکر ستان بوریا بر قسمت فتاده کی او پشت پازند نی میدهد بباختش از خوان بوریا
بر گیر و دار اهل جهان خنده میکنند دند برهنه پای بیابان بوريا با خاك خفته كان بخطارت نظر مكن آید صدای تیغ زعریان بوريا
وقت فتاده گی مشو از دوستان جدا اینست نقش مسلك ياران بوريا افتاده کیست سرمه آواز سركشان دوزند ناله بست بستان بوريا
در کنج خلوتیکه بلند است دست فقر پيچيده ايم پای بدامان بوريا بيدل سرکشان جهان چشم عبرت است سر تا بپای زخم نمایان بوريا
در طب تاچند ریزی آبروی کام را يك سبق شاگرد استغناكن این ابرام را داغ بودن در خمار مطلب نایاب چند پخته نتوان کرد ز آتش آرزوی خام را
میکشم از موقع شناسی ورنه در عرض نیاز پیش ازا برونفس غرت آمدن هنگام را میخرامد پیش پیش دل طپشهای نفس وحشت از نخجیر هم بیش است اینجا دام را
مانع سير سنك رویای خواب آلوده نیست بال پر واز است زندان ننگینها نام را دوری مقصد بقدر دستگاه جستجو است قطع کن و هم و خیال قاصدو پیغام را
حسن مطلق داشتم خود بینم آئینه کرد اینقدر هاهم اثری بوده است اوهام را چون غبار شيشة ساعت تسلی دشمنیم از مزاج خاك ماهم برده اند آرام را
زنده کی تا کی هلاك كميه و ديوت كند به که از دوش افگنی این جامه احرام را از تغافل تا نگاه چشم خوبان فرق نیست نشه يكر نگست اینجا در د وصاف جام را
حلقه آ زلف رونق از عیار دل گرفت دود آه صید باشد سرمه چشم دام را کی رود فکر مضرت از مزاج اهل کین مار نتوا ن جدا از زهر دیدن کام را
عرض مطلب دیگر واظهار صنعت دیگر است (بیدل) از آئینه نتوان ساخت وضع جام را
در عالمی که با خود رنگی نبوده مارا بودیم هرچه بودیم او وانمود ما را مرآت معنی ما چون سایه داست زنگی خورشید التفاتش از ما زدوده مارا
پرواز فطرت ما در دام بال میزد آزاد کرد فضلش از هستیبود ما را اعداد ما نمی کرد چندان که صفر گشتیم از خویش کاست اما برمافزود ما را
در فكر حق و باطل خورديم عبث خونها این صنعت الفاظ است با شوخی مضمونها برهر چه نظر كرديم كيفيت عبرت داشت گردون ز كشاواكرد دلما بچه مجنونها
نظم گهر معنی چون نثرفراهم نيست از بسکه جنون انگیخت پی ربطی موزونها در خلق ادب ورزی خاصيت افلاس است فقر اینهمه سامان كرد موسائی قارونها
برسم درم حاجت صد فاقعه باید خواند هر جادر جودی نوبت دمیده مد فونها جز کنج مزار امروز کس دادر س كس نیست انسان چکند با این خرس و سنك و ميمونها
تدبیر تكلف چند بربام آزادی ممسوره قیامت کرد در دامن هامونها تابي نفس شوید آلوده گل هستی چون صبح بکردون رفت جوش کف صابونها
غواصی این دربار ضبط نفس ختم است در شکل حباب ایجاست خمیاز فلاطونها از عشق چه میگوئی از حسن چه میپرسی مجنون همه لیلی كير ليلى همه مجنونها
( بیدل ) خبر خلوت از حلقه در جستم گفت آئینه درون دارد پیداست زبیرونها
در محفل ماو منم محو صغير هي صدا تم خـورده ساز وحشتـم زين نغمه هاى تر صدا
حيرت توا افسانه ام از خو يش بربیکا نهام نأدر در ون خانه ام دارم برون در صدا
ياد نگاه مست مه كون خوانده است برخام فسون مشكل كه بيمار مرا برخیزد از بسـتر صـدا
در فکر آن موی میان از بسكه كشتم ناتوان می ميردم صد پیرهن بریکر لاغر صدا
زان جلوه یكعز كان زدن آئینه را غافل شدن دارد چو زنجیر جنون جو شاندن از جوهر صدا
رنج غم و شادی میر کو مطرب و كو نوحه کر مشت سپند مجمر دارد درين محمر صدا
در کاروان وهم وظن نی غربت است ونی وطن خلقی زكرد ماو من بستست محمل بر صدا
از حرف و صوت بی اثر شد جهل لنگر دار تر بر کوه خواند تا کجا افسون بال و پر صدا
چند از طپش پرداختن تیغ نظر آختن بیرون نخواهد تاختن زین گنبد بیدر صدا
آخر درین بزم تعب افسانه ماند و رفت شب از بس نخفتی زد طرب میگشت در ساغر صدا
آسان نبود ای بخیر از شوق دل بردن اثر در خود شکستم آقدر کاین صفحه زد مسطر صدا
( بیدل ) مخود تا زنده ام صبح قیامت خنده ام کر شور نظم افگنده ام در گوشهای کر صدا
درزی خیالیم و قتی نیست در ينجا جز و هم و جو دوعدمی نیست در ينجا دزدد جهان از ورق آینه خواندیم جز گرد تحير رقمی نیست در بنجا
با وهم میا گربیداد شکست است این طرفه کمان شبستمی نیست در پنجا تمثيل این بام بهم واری رنگست جزكج نظري پیج و خمی نیست در بخا
بر عصمت دنیا چه هو سها که مخشیم هر چند غذا جز قسمی نیست در نجا برهم نزنی سلسله ناز كريمان محتاج شدن بی كرمی نیست در نجا
كرد حشم بیكسیت سخت بلند است از خویش برون آعلمی نیست در نجا ما عتبیران قافله دشت خياليم برخاست بكردش قدمی نیست در نجا
از حیرت دل بند نقاب تو کشودیم آئینه کژی کار کمی نیست در نجا بیدل من و بیکاری و معشوق تراشی جز شوق بر همی صنمی نیست در نجا
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
