Machine transcription
صحیفه ۱۹۸
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
تیره گردون چون سحر در یکنفس گلشن پیر
رقم می كرم است از دم سردی و اعظم چه باک
می نوشتم نامهی مطلب قرنابیان
میشود موی اسیران زود در زندان سفید
برف نتواند شدن در فصل تابستان سفید
جوش نومیدی زبس کف کرد شد عنوان سفید
راه من بشب کقدر در کوی او گردید سالیست
انتظار تیغ نازش انفصال آورد بار
کاروان انتظار آخر بمسلك ميرسد
اشک را از دیده دوری کرد نامژگان سفید
چون عرق کردم ز آخر خون مشتاقان سفید
(بیدل) از چشم تر در آهیست تاکیهان سفید
صبح شبوای شب که خورشید من اکنون میرسد
میروم در سایه اش بنشینم و ساغر کشم
عید مردم کوبرو عید من اکنون میرسد
نونهال باغ امید من اکنون میرسد
بعد ازینم بی دماغ پاس نتوان زیستن
آرزو خواهد کلان ناز بر گردون فگند
دستگاه عیش جاویدمن اکنون میرسد
جام می در دست جمشید من اکنون میرسد
رفع خواهد گشت (بیدل) شبهه و هم دوئی
صاحب اسرار توحید من اکنون میرسد
صبحی بکوش عبرتم از دل صدا رسید
سعی نفس زدل سر موئی نرفت پیش
آسودگی بخاک نشینان مسلم است
طبع ترا مباد فضول هوس کشد
چون ناله که یکخرد از بند بند نی
در غفلت انفصال و بآگاهی انبساط
کای بیخبر بما نرسید آنکه وا رسید
جایی که کس نمرسد این نارسا رسید
این حرفم از صدای نی بوریا رسید
میراث سایه که زول هما رسید
صد جا شکست حسرت دل تا بما رسید
و هر که هر چه میرسد از مصطفی رسید
در پاست فطره که بدریا رسیده است
منزل ضرورتي که بخاکم قدم زند
دنیا که کج کج کلهان تختی پای اوست
عشاق در طراز که وفا آرزو کنند
تا وادی غبار نفس طی نمی شود
از خود گذشتیست فلك تازی نگاه
جز ما کسی فکر نتواند بما رسید
یاد قدمت بسیر بهارم عصا رسید
بر ما غبار رفت که تا پشت پا رسید
دل نیز رفته رفته بآن بیوفا رسید
نتوان بمقصد دل جدا رسید
تا نگذری ز خود نتوان هیچ جا رسید
خون دل بیدۀ (بیدل) مگر نماند
کز بهر پای بوس تو رنگ حنا رسید
صبحی که گلت بباغ باشد
ای سایه فشان خویش کم کن
مردیم بحسرت دل جمع
گل در بغل چراغ باشد
تا خورشیدت سراغ باشد
این غنچه گل چبا باغ باشد
تمثال شريك حسن مینهد
آسوی عدم دو کام وا کش
پوشد صفت جای خوبیست
کو آینه بی تو داغ باشد
کز آرزوی فراغ باشد
آنجا هم اثر دماغ باشد
(بیدل) بامید وصل شادیم
تو طوطی بخت زاغ باشد
صبریکه صبح این باغ از ما جدا نخندد
تا فکر کفر و دین است چندین شش و یقین است
جز سعی بی نشانان سلك فسرده جایست
زانو رسستم را بصد بهار ناز است
دور خمار افلاس بنشانده در و جام اند
چون نام روزها نشسته راه خود گیر
پاس حضور الفت از عالمیست کآنجا
گل میزند دورم باش تار قفا نخندد
کز طور دانش انجست مجنون چرا نخندد
باید گذشت ازین دشت تا نقش پا نخندد
شمع بساط تسلیم در رهرا نخندد
کریا کریم شرمست پیش گدا نخندد
نقش ننگین نکردی تا بر تو جا نخندد
گر زخم هم بخندد از هم جدا نخندد
جمعیت دل انجاست موقوف بستن لب
ماقصر امت دنیا تا چند شادی اینجا
گر پیبرم درین باغ از شرم لب کشاید
هریابی اختیاریست افلاس هم شماریست
ای کار گاه عبرت انجام عمر پیریست
زان چهره عرقناك پی بردی چه حرفست
هر چند کرد امکان دامان صبح گیرد
این غنچه را دمی چند بگذار تا نخندد
ای محرمان بگریید کس در عزا نخندد
گل با وجود شبنم دندان نما نخندد
دلق کهن بهاریست کز میرزا نخندد
قد دوتا دولاب شد مرك از کجا نخندد
آن گل که آبیارش باشد حیا نخندد
(بیدل) شفق رنك بر روی ما نخندد
صد امید هوس طربخانه دنیا نخندد
خون سعی از جگر سنك چکاند هر جا
فیض عشاقا کرام کند رخصت عشق
صبح گلزار وفا ناله بی تأثیریست
از نواهای يك آهنگ ازل هیچ مپرس
نفس کردل سوخته ام جا نخندد
طپش از دل عشاق مبا نخندد
باخزان پیرهن رنك زيبا نخندد
اثر آن به که با نفاس مسیحا نخندد
حالم سر دادن شوقست اگر پا نخندد
سیر خطانه کثرت بدماغم زده است
آبروی جو کل آینه رکف دارم
شوق بر کسوت ناموس جنون میلرزد
نقش نیرنك دو عالم رقم لوح دل است
شسته می جوشد ازین بحر خط نسخه موج
شبانم نشۀ تحقیق دو بالا نخندد
لاله رویان مکرم رنك تمنا شا نخندد
هوش داغ مبادا بدیبا نخندد
همه از ماست کزین آینه بر ما نخندد
جرم ما قابل آن نیست که فردا نخندد
(بیدل) آزادی من در قفس گمنامیست
دام راه است اگر شهرت عنقا نخندد
صفا داغ کدورت گشت سامان من و ما شد
ز فکر خود گذشتم عشرت ایجاد جنون گشتم
ز تمثال فنا تصویر صبح آواز می آید
بقدر ناز معشوقست سعی همت عاشق
نمی دانم بیتقاتی بود ليك از پستی همت
بسر خاکی فشاند آینه کاین تمثال پیدا شد
گریبان تا مل صرف دامن گشت صحرا شد
که در آینه وضع جهان نتوان خود آرا شد
نگاه ما بلندی کرد تا سرو تورعنا شد
شرار من فسردن در گره بست و ثریا شد
زبار تنگله حسنم کرد فیض محو گردیدن
چراغ برق تحقیق نمیباشد درین وادی
زین بافت دور است ترك وضع خاموشی
دماغ در ددل داری صهبای طپیدن شو
سر و برك تعلق در ندامت باختم (بیدل)
بجز نقش ستم را خانه آینه پیدا شد
سیاهی کرد انجا کز همه خورشید پیدا شد
زبان بال طپشها زد اگر يك حرف گویا شد
بکوش عاقبت نتوان حریف ناله ماشد
جهان را سودن دستم پر پرواز عنقا شد
صفا فریب فقیهان نفس گداخته اند
ز وضع پر پری سرو بید عبرت گیر
ز عرض شوکت دونان مگو که موری چند
ز استقامت یاران عرصه هیچ مپرس
که هر طرف چو تیم و سوی ساخته اند
که کردهاند و عجب مختلف فراخته اند
زبال پر سر خود تیغ فتنه آخته اند
چو شمع جمله علمهای رنگ باخته اند
درین بساط بجز رنك رفته چیزی نیست
مآل رونق کل تا بداغ پنهان نیست
بدرد زیستی فضولی غبار امن بباد
بگرد قافله رفتگان رسیدن نیست
کسی چنان برد آن بازی که باخته اند
درین چمن همه طاوس های فاخته اند
بهیچ ساختگان قدر خود شناخته اند
نفس مسوز که بسیار پیش تاخته اند
مباش غافل از انداز شعر (بیدل) ما
شهید نیست توانیکه کم نواخته اند
صور می خندید آهنگ قیامت ساز میرد
ساز استعداد غیرت از جهان دیگر است
انحرافی استقامت الفعال کس مباد
تپها کم میکرد رخش رعد در آواز میرد
جوهر شمشیر دارد شور پرواز میرد
خجلت این سحر باطل میکند اعجاز میرد
کهکشانرا میشمرد از جادهای پی سپر
سر بکف میتازد انجا زره دار آفتاب
چون دم این تیغ برگردید قطع غیرتست
هر کجا بر اوج میزد کرد گردون تاز میرد
مشکلت بر خند افتاده است انداز میرد
آه اگر تنك بدا نجاصی کشد آغاز میرد
تیغ هم از سیقلها موج آبی بیش نیست
جز بروز امتحان روشن نگردد راز میرد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
