Machine transcription
صحيفه ١٨٢ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال
دلها كامل آئینه حسن مطلقند چندانکه میزنند نفس شاهد حق اند
طینت مباد تار مو هومى مثال کاین نقشها بخانه آئینه رونق اند
چون گردباد تاخنه های ریاض انس هم چند می پرند بگردون مطوق اند
در مكتب ادب رقمان رموز عشق نام و زبان بهم چو قلمهای بی شق اند
جز مکر در طبیعت ز هاد شهر نیست آن گربه طینتان همه يك چشم از رقاند
در جنتی که وعده امت شنیده آدم كجاست اكثر سگباش احمق اند
این هرزه قطره کان بحر عز وفن دخیل در نسخه قدیم عبارات ملحق اند
شرم طلب هم آینه دار هدایتی است پالها بزین محیط بآون کشته زورق اند
(بیدل) کباب سوختکام که چون سپند در آتش اند و کرم تماشا معلق اند
وامان شکوه من سعی نارسا نشود دو افتاد کیم ناله را عصا نشود
تراشك راز محبت بدیده طوفان کرد دل گداخته آئینه تا کجا نشود
علاج خسته دلها بجز ز طبع درشت که نرم تا نشود سنگ مومیا نشود
بیان اکرحمه مصروف خامشی باشد چه ممکن است که پنهان مدعا نشود
ز چرب رو خشك مهر استخوان مرائی هست ها و کبرنه چرا مایل كدا نشود
به پیری آنکه دل از شوخی هوس برداشت براستی که خجالت کش عصا نشود
جنون چشم ترا دستگاه شوری نیست که سرمه در نظرش بال ودستپا نشود
تزن بشعيده سامان رنك پیدا ئی خجا لتیست که يارب نصيب ما نشود
بسعی بی اثری آنچنان پرافقان باش که تیغدت گره خاطر هوا نشود
دل شکفته ندارد سراغ جمعیت برین گره قدری جهد کن که وا نشود
بدود و هم کز از چرخ بگذرم (بیدل) دماغ پستی شمعه ام رسا نشود
دماغ بلبل ما کی هوای بال و پر دارد ز اوراق کتاب رنگ کل جزوی بدردارد
چه امکانست گیرد بهره شوق از خط خوبان نگاه بوالهوس از سرمه هم خاك بر سر دارد
چو رك کل كز آسيب نسيمی رنك ميبازد تن نازك مزاج او زبوی کل خطر دارد
توان از نرمی دل محرم درد جهان کشدن که طبع مومیائی از شکستنها خبر دارد
بغیر از خاك کردیدن پناهی نیست ظالم را که تیغ شعله در خاکستر امید سپر دارد
بیاد تز مجت آئینه تا که منفعل کردی که آن کستاخ رویی سنکدل دامان تر دارد
شدم خاك و زوحشت برنمی آید غبار من نجا كمتر هنوز این شمع افسرده شرر دارد
دل آسوده تشویش بلای دیگر است اینجا صدف این تپاند از شكستنها كهردارد
بغیر از خود کدازی چیست در بنیاد محرو می دل عاشق همین خون کشتنی دارد اگر دارد
بنو ميدي ز اميد ثمر بوك قناعت كن که نخل باغ فرصت ریشه در طبع شرر دارد
ز احتیازی مغرور جاه این مشو (بیدل) لکه اندازی دزدد، دار دسر که خر دارد
دماغ و حشت آهنگم خیال آور نمیباشد سرما طایر ان رنگ زیر پر نمیباشد
خیال کایت و بسیار تاکی خواند افسونت سلامت نشنیند طاق این منظر نمیباشد
خیالش در دل است اما چه حاصل غیر نو میدی پری در شیشه جز در عالم دیگر نمیباشد
بسامان جهان پوچ تسکین چیده ایم اما باین صندل که ماداریم درد سر نمیباشد
حواس آوار دافتاده است از خلوت سرای دل و کرنه حلقه صحبت برون در نمیباشد
بعجز عجز طاقت گیر و مراهی که خواهی رو خط پیشانی تسلیم بی مسطر نمیباشد
زترك مطلب نایاب صید بی نیازی کن دل چنی کامم يخواهي درین کشور نمیباشد
کدورت کر همه بام است رحلت باری چیند نفس در خانه آئینه بی لشکر نمیباشد
سواد همرو دالم شسته است اشك كمن دارم رواج سرمه در اقلیم چشم تر نمیبا شد
مروت نسخه مخمود است در بخطانه مطلب جبین هیچکس با کجاهرفی ساکن نمیباشد
جنون فطرتی در رقص دارد نبض امکانرا همه کرپا با رفتن آوری بی سر نمیباشد
تامل نی کمالی نیست در ساز نفس (بیدل) اگر شد بر شناخت لاخن کره لاغر نمیباشد
دمیکه که تیغ تو خون مرا محال کرد محرم ناز سرا پای من بدال کرد
نجات اشك که در عالم خیال توام هزار آئینه با جلوه متصل کرد
مزاج عاشق و آسودکی بآب داد که شعله رنك هواهای معتدل کرد
محبت است نگاه ادب سرشت وفا که شمع جلوه بآ ئينه مشتعل کرد
بهار عمر و طراوت زهی خیال محال مگر حیا تعرق از طبع منفعل کرد
کسی رد چونکه لفت شد اسانی که بونی خویش بهر جلوه مضمحل کرد
خوشم که ناله ام امروز خصم خود داریست چوسرو تا بکی آزاد کی بکلی کرد
تبخال و حشت عرزدام جو شور جنون کسیکه نکذر د از خود مرا خجل کرد
ز شرم ( بیدل ) خویش آب میکردم میاد آینه پیش تو ام دل کرد
دندان بخنده چون بکشد آن لعل ترسپید سیمابی است اگر شود آنجا كهر سپید
برطبع پختگان نتوان فکر خام بست مشکل دمند چو نفره و لولزز زر سپید
از اصل جاه ناز جوانی نمیرود یعنی چه ممکن است کند موی سرسپید
زین دوری تمیز که دارد نگاه خلق کردد در آفتاب سیاهی مقر سپید
طغیان هوس بجوهر تحقیق ظالم کرد دل شد سیاه چند کنی بار و در سپید
کر وا رسی پستی شبهای روز کار یکسر چوقاه دل سیه هابند و سر سپید
شد پیرو زار خواهی طبع دلی بجاست که خوردن از چه رنك کند زاع پرسید
خجلت سیاهی از رخ زنگی نمیبرد من چند قل کند عرقش در قطار سپید
من اسم خاص وضع معمای دیکر است اشوب مکو چو کشت در وباب خرسپید
آنجا که سینه صاف مردان قدم زند افگند بیست کرهبه کرود سپر سپید
کو درد عشق تا بخلاوت علم شوم می کردد از کداز مکرر شکر سپید
عمریست در قفای نفس هرزه میدوم برما رهی نگشت ازین راهبر سپید
( بیدل ) بنزم معرفت از لاف شرم دار شب را کسی ندید به پیش سحر سپید
دنیا و تلاش هوس بیخبری چند بچیده هوای کف خاك بسری چند
هنگامه اسباب زین تفرقه ساز است غم دل کنی بحر که بانی کهری چند
بيرنم نخته دو نتوان آبله بستن سر چیست بغیر از کره درد سری چند
محل کش این قافله بونك حواست در خانه روایم جسم همسفری چند
از عالم تحقیق مکو لید و مجسید تنك است ده خانه زبیرون دری چند
صورتکر آئینه نازند درین بزم بچون دسته نرگس چمن بی بصری چند
با اصل تو کس زهره پقسوت ندارد پندار همان سنك تراشد جگری چند
ایجا دل آزرده ما شکوه نوائیست هم بیضه کدشتست برون ریخت بری چند
در وادی نا کامی ما آبله پایان هم نقش قدم ساخته پاچشم تری چند
کو کوش که کس بر سخنم فهم کارد مغرور توانستی خویشند کری چند
خواب عدمم تلخ شد از فکر قیامت فریاد ز فریاد خروس سحری چند
از صومعه بار آن ز عمامه و دستار مر می کشد انجا الم پشت خری چند
با خلق خطاب تو ز تحقیق نشاید ای بخرد افسانه خود بادگری چند
( بیدل ) نه کردون بخیال لك و نوراقت چون دانه بفر بال سر در بدری چند
دود کردون کا مساغ جام عیشم تازه کرد بشکرم چون ماندنك سر طعمه خمیازه کرد
کودر رووم نسخه فطرت بمبشال کند چشم بستن خواهد اجزای هوس شیرازه کرد
رونق شام و سحر پر انفعال آماده است چهر دشعکی بخون زین پیش نتوان غازه کرد
شهرت صبح از غبار رفته برباد است و بس سرمه کردیدن حیات مرا بلند آوازه کرد
کنی سر موئی برون زین خانه نتوانست رفت وقف عهدتوار اگر چون شانه صددر وازه کرد
خاك كرديدن طبع تند عرق کردم زشرم این تمیم تشنه غیرت وضویم تازه کرد
(بیدل) ایجاندره تا خود شبد لبریز غناست ساختن مارا فضولی غافل از اندازه کرد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
