Machine transcription
صحیفه ١٥٩
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
تا میم نو بر قلب بال کشا میرود
قطع نفس تا کجاست خاک همین منزلم
قافله عجز و ناز حکم بهر سو بتاز
زین همه باغ و بهار دست بهم سوده کیرد
هرزه خرام است و هم بیتب و تابست فکر
مایهٔ شمع اند خلق ساز اقامت کراست
مقصد و مختار شوق کعبه و بتخانه نیست
در نظرم رختش عمر فصل نما میرود
شمع رهش تیره است سعی کجا میرود
بام و امید کجاست آبلهها میرود
فرصت رنك حنا از کف ما میرود
هیچکس آگاه نیست آمده یا میرود
یا کر افشرده اند سر بهوا میرود
بی سبب و بی طلب دل همه جا میرود
خواه نفس فرص تن خواه غبار هوس
نشه و نما کشته کوست در چمن احتیاج
سجده نمی خواهدت زحمت جهد قدم
در چمن اعتبار کز همه سبز دلست
موسم پیری رسید آئینه بر خود ببال
تا بکجا با دلم ماتم خود داشتن
اینکه بخود چیده ایم فرصت ناز و نیاز
نی سحر است و نه شام سیل فنا میرود
رو بفلك يك نظر دست دعا میرود
چون سرت افتاد پیش نوبت پا میرود
چشم نخواهی کشود عرض حیا میرود
روز تفصل شتا غنچه قبا میرود
یا نفس عمر هاست آب بقا میرود
دلبر ما يك قدم کام تمنا میرود
هر چه کذشت از نظر نیست رو از خیال
( بیدل ) ازین دشتکاه رفته بگا میرود
اطلس ما و من غبار نبود
سعی پرواز آشیان کم کرد
هر حبابی که بار کرد آغوش
وهم بی پردکی قیامت کرد
انتظار کل دکر دارم
حلقه کشتیم ليك بر در پاس
نشنیدیم بوی زلف دلی
عجز جز در پا کجا بارد
عالمی در خیال عشق و هوس
همه بودیم وغیر یار نبود
بی پر و بالی آشکار نبود
غیر دریای یکنار نبود
نفسه کس درین کار نبود
اینقدر رنك و بو بهار نبود
خلوتی داشتیم و بار نبود
شهپرت غیر يك مزار نبود
سایه آخر شتر سوار نبود
کار ها کردو هیچ کار نبود
نخل این باغ را بکسوت شمع
عالم آئینه ناله سو داست
چه حیا رنك ناز بیرون داد
عشق از هر چه خواست شور انکیخت
سیر بام سپهر هم کردیم
محرمی چشم ما ز ما پوشید
خم تیمار جسم باید خورد
هیچ کس قدر رنك نشناخت
اینکه مختار فصل نيك و بدیم
جز کداز خود آبیار نبود
جز بخود هیچکس دو چار نبود
دست ما نیز بی نکار نبود
خاك ما قابل غبار نبود
این هوا ها هوای پار نبود
چه توان کرد پرده دار نبود
رنج ما غنچه بود ار نبود
وصل ما هم درین انظار نبود
( بیدل ) آئین اختیار نبود
تبسم هم بکا رنك سخن زان لعل تر ریزد
کریبان چاکی دارند مشتاقان بیدارت
غبارم زحمت آن آستان دارد از کز آنجایی
بصورت کر تهی دستم بمعنی کنجها دارم
توان سیر تنک سرمایکیهای جهان کردن
ز آغوش رنك کل شوخی موج کهر ریزد
که کر اشق بعرض آرند صد طوفان سحر ریزد
بکو با ناله اش بردارد و جای دگر ریزد
که كريك چشم من دامن فشاند صد کهر ریزد
که همجا کرد شامی بشکند و رنك سحر ریزد
بآهنك نثار مقدم کلشن نما شایت
دلا خشكی ندارد دستگاه قطره آب
بناموس وفا در پرده دل آب میکردم
توئی کز همت بیدستگاهان غافل ورنه
چو اشك شمع نقد آبروی در کره دارم
چمن در هر کلی صد ترکستان سیم و زر ریزد
بجای خون مکر رنك کداز بیشتر ریزد
مبادا حسرت دیدار چون اشکم بدر ریزد
زعنقا آشیان پرتر تپد رنکی که پر ریزد
که تا در پرده است اینست چون ریزد شرر ریزد
کلاه عزت افلاك فرش نقش پا گیرد
چو (بیدل) هر که از راهت کف خاکی بسر ریزد
تدبیر عنان من پر شور نگیرد
در خلق خجالت کش تحصیل کمالم
از ديك تو آمید سرابم نه محیطم
عریانی از اسباب جهان مغتنم انکاز
ای بی دول آرایش حرفه چه قماست
هر پنبه سر شیشه منصور نگیرد
پر خرمن من خورده مکر مور نگیرد
معیار کلم کسی از دور نگیرد
تا بند کربیان تو هر کور نگیرد
نام تو همان به که لب کور نگیرد
دارد ز سرو برك فنا دامن فقرم
با من چو کلنك بخت سیاهیست که صد سال
محروص شوق از لی سخت عذابیست
قطع امل الفت دل عقد محال است
بر منتظر وصل بغیر ما مزه بستن
چینی که بحولی سر فغفور نگیرد
در ماهش اگر غوطه دهم نور نگیرد
خمیازه خروش توره طنبور نگیرد
چندان ببر این ناله که انگور نگیرد
انصاف قدح از کف مخمور نگیرد
( بیدل ) هدف ناوك آفات بزر کیست
عنقا بکمسالی نرسد نور نگیرد
ترك آرزو کردم دفع هستی آسان شد
خامشی بدامانم شور صد قیامت ریخت
برصفای دل زاهد اینقدر چه مینازی
حیب اکر بدارت رفت دامنی بدست آرم
برق رفتن هوش است باخیال دیداری
سوخت بر قضا مینا کاین قفس کلستان شد
کاشتم نفس در دل ریشه نیستان شد
هر چه آینه کردید باب خود فروشان شد
ای جنون بصحر زن نوبهار عریان شد
چون سپند از روزم آتشی نمایان شد
عالم از جنون من کرد کسب همواری
هر کجا نظر کردم فکر خویش را هم زد
عشق شکوه آلوداست تا چه دل فشرد امروز
جریان تقدیرم قول وفعل ما عجز است
چین نازپرویز است کرد وحشتم (بیدل)
سیل کر به سر دادم کوه و دشت دامان شد
غنچه تا کل این باغ پیرهن کربیان شد
سیل میرود نومید خانه که ویران شد
وهم میکند مختار اینقدر که نتوان شد
دامی کر افشاندم طره پریشان شد
تسل کو اکر منظورت اسباب هوس باشد
درین محفل حیا کن تا تکاپوی ناله مخراشی
چه امکانست ما و جرات پرواز کلزارت
بدل و امانده الزلاتی ما و من تبرا کن
مکن ساز اقامت تا غبار خویش بشکافی
ندارد رنك راحت هر که را در دیده خس باشد
نفس هم کم خروشی بیست کر فریاد رس باشد
نکاه عاجز ما را سایه مل کان قفس باشد
مقیم خانه آئینه باید بی نفس باشد
نفس بر میفشاند شاید آواز جرس باشد
زهستی هر چه اندیشی غبار دل مهیا کن
نمی کیردبغیر از دست و تیغ و دامن قاتل
ببالیدیم برخود ذره در عرض پیدائی
چه لازم تنك کیرد آسمان ارباب معنی را
شکست رنك امید یست سر تاپای ما (بیدل)
کسوف آفتاب آئینه عرض نفس باشد
سرادر کوچه های زخم رنك خون عسس باشد
غیار ما مباد افتاده بال مکس باشد
شکنج ماهیان مضمون که نتوان بست بس باشد
زسیرما مشو غافل اگر عبرت هوس باشد
آسور جوهر آهی قدرت نجا دارد
ندید از آبله ريك روان منع جنون تازی
عریق مأتی برون نامحرم تحقیق سازندت
بهار فضل آن سوی لفظ رنکها دارد
بتومیدی زمامشین که هیوا مانده پندارد
که این دریا بقدر موج دست آشنا دارد
نهال آید برون تخمی که افشانند بر خاکی
بکردون میبرد نظاره را و اماندن مژگان
اثرهای دعا روشن نشدبی احتیاج اینجا
درین صحرا زپا افتادن ایجاد عصا دارد
مشو غافل ز پروازیکه بال نارسا دارد
زاسرار کرم کر آکهی دارد کدا دارد
سرا با هوشو تا چند گاهی شوی (بیدل)
بقدر کم شدنها هر که انجا رهنما دارد
تغافل چه خجلت نخود چیده باشد
طرب مفت دل کز همه صبح محشم
که آن نازنین سوی ما دیده باشد
ز کل کردن کرد خندیده باشد
حیا نیست رنك بهار سرشکم
اظهار هستی مشو مانع خجلت
ندانم بپای که غلطیده باشد
همان به که این عیب پوشیده باشد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
