{"book":"adl0015","page":70,"text":"صحیفه 67\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nبسکه بی قدری دلیل دستگاه عالم است\nچون پر طاوس يك عالم نگین بی خاتم است\nهر دو عالم در غبار وهم طوفان میکند\nاز گهر تا بحر در حاوانکاوش نم است\n\nکز حیا ورزد هوس آئینه دار آبروست\nچون هوا از هرزه گردی منفعل شد شبنم است\nپیش از آفت مفت تدبیر آدم میکنند\nخون زخم را چکیدن انفعال مرهم است\n\nپیر گردیدی و شوخی بکسر موکم نشد\nپیکر خم گشته ات همچون ابروی خم است\nشعله ما را همین دود دماغ آواره کرد\nبر سر اسباب رعنائی الم را پرچم است\n\nآب گردیدن ز مابین انفعالی ها نبرد\nطبع ما را چون کددر شیشه رنگش کم است\nسعی آبی از عرق میرزد اما سود نیست\nچون نفس در سوختنها آتش ما مبهم است\n\nبی وجود ما همین هستی عدم خواهد شدن\nتا درین آئینه پیدائیم عالم عالم است\nاز تعلق یکسر مو قطع نمودیم حیف\nتیغ تسلیمی که ما داریم بر لا مك دم است\n\n(بیدل) از عجز و غرور فقر و جاه مأیوس\nناقض بانیست زین آهنگ سازد وبم است\n\nبسکه حرف مدعا نازك رقم افتاده است\nتا ده ام چون حیرت آئینه یکسر ساده است\nطینت عاشق نگردد از شفق بافصال\nکرده بر خاك حرق بر زبان افتاده است\n\nنشئه دارد دماغ بیقراریهای من\nپیچ و تاب بخود ان مجرنك موج باده است\nکرده ام شوقم و همزیست در دشت جنون\nخیمه ام چون چرخ بر سر گشتگی استاد است\n\nآه و طرف نمی بندم باقات نگاه دل\nبی دماغیهای شوقم سر بصحرا داده است\nزینت ظاهر غبار معنی اسرار ماست\nشیشه رنگین حجاب آب و رنگ باده است\n \nدر طلب باید گذشت از هر چه می آید به پیش\nکز همه سر منزل مقصود باشد جاده است\nگر بود تسلیم سر مشق حیات چون غبار\nدامن هر کس که می آری بکف سجاده است\n\nوضع محویت تماشا خانه نيرتك کیست\nيك جهان آئینه ام تا حیرتم رو داده است\nبرق جولان آه (بیدل) با پر و بال است و بس\nالخذر ای مدعی این دود آتش زاده است\n\nبسکه دارم غنچه سان شوق تو پنهان زیر پوست\nرنگ خونم نیست بی چاک گریبان زیر پوست\nدر جگر هر قطره خونم شرار دیگر است\nکرده ام از شعله شوقت چراغان زیر پوست\n\nمیپردم چون لاشه مژگان خاری تر کنم\nدر رهت تا چند دردم چشم گریان زیر پوست\nدر هوای نشتر مژگان خواب آلوده\nموج خونم شد رك خواب پریشان زیر پوست\n\nعاشقان در حسرت دیدار سامان کرده اند\nپرده چشمی که دارد شور طوفان زیر پوست\nاز لب خاموش نتواند حریف راز عشق\nچند دارد این حباب پوچ افغان زیر پوست\n\nشمع راکی پرده فانوس حایل میشود\nمغز کرم ماست از شوخی نمایان زیر پوست\nچون حباب از پیکر حیرت سرشتم عیب نیست\nنقش مانی دردم پنهان است پنهان زیر پوست\n\nاز تماشای دل صد پاره ام غافل مباش\nبرگ برگ این چمن دارد گلستان زیر پوست\nتا ابد در عالم صورت مقید کرده اند\nزندگی در کسوت نبض است نالان زیر پوست\n\nقطره اشکی بیفرد شد ظاهرم و رنه نیست\nغیر مشت خون چه انسان و چه حیوان زیر پوست\nعیب ما بی پرده است از کسوت افلاس ما\nنیست پنهان استخوان ناتوانان زیر پوست\n\nایمن از حرف لباس خلق نتوان زیستن\nبیشتر خونهای فاسد راست جولان زیر پوست\nخرقه براهل حسد آئینه رسوائیست\nکی تواند گشت (بیدل) مار پنهان زیر پوست\n\nبسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه است\nهر کرا رنگی بگردد لغزش مستانه است\nاهل معنی از حوادث دست خواب راحت اند\nشور موج بحر در کوش صدف افسانه است\n\nتهمت الفت بنقش کارگاه دل مبند\nآشنای عالم آئینه بر بیگانه است\nدر دماغ هر دو عالم سوختن پر میزند\nشمع این ویرانها خاکستر پروانه است\n\nمحو زنجیر نفس بودن دلیل هوش نیست\nهر که می بینی بقید زنده گی دیوانه است\nصافی دل زنگ محب از طینت زاهد نبرد\nاز برای خود پرست آئینه هم بتخانه است\n\nدر خراب آباد امکان گردی از معموره نیست\nنوحه کی بر دل که این ویرانه هم ویرانه است\nاز نفس یکسر طپشهای دلم باید شمرد\nسبحه دارم که سر تا پای او یکدانه است\n\nگز بخود دستی فشانم فارغ از آرایشم\nهمچو گیسوی بتان در آستینم شانه است\n(بیدل) امشب گرد دل میگردد از خود رفتنی\nپر فشانیهای رنگ این شمع را پروانه است\n\nبسکه دشت از نقش پای لیلی ما پر گل است\nگردباد از شور مجنون آشیان بلبل است\nحسن خاموش از زبان عشق دارد ترجمان\nسرو مینا جلوه را کوکوی قمری قلقل است\n\nبسکه مضمون نزاکت صرف سر تا پای اوست\nکز کف دستش خطی دارد رك و ك كل است\nدر خرامش زخم عرض رونق دل دیده ام\nچشمه آئینه را جوهر هجوم سنبل است\n\nنیست کافت تن بتشریف قناعت داده را\nغنچه را صد پیرهن بالیدن از يك شبر گل است\nآدمی را ولباس صوف و اطلس فخر نیست\nدیده بانی این لباس اکثر سنور از اجل است\n\nهمچو قمری سرو هم از بند هم آزاد نیست\nحسن و عشق اینجا نیاز عجز و بر کردن غل است\nباید خم گشته از هستی توان آسان گذشت\nکشتیم کز وار کون گردیدرین در یاپل است\n\nبعد مردن هم نیم بیدستگاه میکشی\nهر کف خاك من از نقش قدم جام مل است\n( بیدل) از خلق ابد خوبان چمن صیاد دل\nشاهد گل را فغان آشفتن بوی گل است\n\nبسکه راز عجز ما بالید پنهان زیر پوست\nیکقلم چون آبله کشتیم عریان زیر پوست\nگز شکست رنگ ما دیدی ز حال ما مپرس\nنامه مجنون ندارد غیر عنوان زیر پوست\n\nنیست ممکن از لباس و هم بیرون آمدن\nزنده کانی عالمی را کرد زندان زیر پوست\nتا نگردد قاتل ما جز بکنجینی سحر\nهمچو گل خون مجل کردیم سامان زیر پوست\n\nنالهها در پرده ساز جنون دزدیده ایم\nخفته شیر بیشه ما را نیستان زیر پوست\nجیب ما چون غنچه آخر بال صحرا میکشد\nبر سر ما سایه افکنده است دامان زیر پوست\n\nخلوت راز است چشمی کز تماشا دوختیم\nعین یوسف شد نگاه پیر کنعان زیر پوست\nاز نقاب غنچه رنگ شور بلبل میچکد\nشیشه دارد خون تپش هم پرستان زیر پوست\n\nساز هستی پرده دار شوخی درد است و بس\nهر که بینی ناله کرده است پنهان زیر پوست\nهمچو تارم عقده از کار دل تا وا شود\nسرخ کردم همچون می دندان زیر پوست\n\nگفتم آلهای امکان زیر گردونست و اس\nزنده گی نالید و گفت این جمله طوفان زیر پوست\nبسکه مردم جلس ایثار از نظر پوشیده اند\nدر هم ماهیست اینجا همچو همیان زیر پوست\n\nعضو عضوم حسرت دیدار می آرد ببار\nنخل بادامم سرا پا چشم حیران زیر پوست\nهیچکس آتش نرد بر صفحه یخساحمر\nور نه من هم داشتم (بیدل) چراغان زیر پوست\n\nبسکه ساز این بساط آشفتنکیهای دل است\nبی شکست شیشه امید چراغان مشکلست\nصید مجنون طینتان بی دام الفت مشکلست\nهر که بیمار محبت گشت سر تا پادل است\n\nچشم وا کردن کفیل فرصت نظاره نیست\nبرتو این شمع آغوش وداع محفل است\nوحدت و کثرت دوچشم درمانده آغوش هم اند\nکاروان روزوشب بر اند دل هم منزل است\n\nدر غبار بیدلان دام نزاکت چیده اند\nکیست دریابد که لیلی پرده دار محمل است\nدیده تنها کاسه در یوزه دیدار نیست\nاز طپش در هر بن مویم هجوم سایل است\n\nدانه مجنون سرشت مزرع رسوائیم\nریشه ام گل کردن چاك گریبان دل است\nحسرت آئینه با شوخی نمیگردد بدل\nبیخودیها جلوه او تکلیف هوشم مشکلست\n\nهیچ موجودی بفرض شوق ناقص جلوه نیست\nذره هم در رقص موهو میکه دارد کاملست\nبسکه هم عضوم از پرورده بیداد اوست\nرنگ اگر در خون من یابد حنای قاتل است\n\nغرفه صد کلفتم از عجز من غافل مباش\nهر نفس کز سینه ام سر میکشد دست دل است\nعرض نيرنك طپشهای عیانم کزار نیست\nاشك هم مژگان زدنها را نگه دیگر بسمل است\n\nتا به بیدردی توانی ساختی آسوده زیست\n( بیدل ) از الفت تبرا کن که الفت قاتل است","chars":5908,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00070.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/70","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/70","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}