{"book":"adl0015","page":231,"text":"سحيفه ۲۲۸ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nدستگاه شوق خاك زجود داری برا خانرا آشفتگی گردون محمل میکند منزلت خواهی مدارا کن که در فواره آب اوج دارد آنقدر کز خود تنزل میکند\nجلوه مستی شوق سر تا پایک سانم چه سود دیده ور اندیشه حیرانی تغافل میکند ا هگر نقد نفسها ریخت در جیب فنا از تردد هر که بیدل بند توکل میکند\nاز سلامت دست باید شست و زیند را گذشت موج اینجا از شکست خویشتن پل میکند موج چون برهم خورد بیدل همان بخراست و بس گم شدن از و هر هستی جزو را کل میکند\n\nهر کجا سعی جنون رهزم جولان بشکند کوه نادشت از هجوم ناله دامان بشکند دل بخون میغلطد از باد قسمهای یار همچو آن زنجیر کا بر روی پیلان بشکند\nدل شکستن تاب او را آنقدر دشوار نیست میتواند عالمی فکر پریشان بشکند بر نمی دارد تامل نسخه دیوانگی کو کسی اندیشه در مضمون هذیان بشکند\nبرافاق خانه ابروی او دل بسته ایم پاسبان مینا همان برطاق نسیان بشکند هیچکس در بزم دیدار آنقدر گستاخ نیست الغما در دیده آئینه مژگان بشکند\nکوه هم از ناله خواهد رنك تمكين باختن كر دل مانا بحرف پوچ نادان بشکند باد در شان ظالمان هم بر حساب غیرت اند سنك اگر مرد است جای شیشه سندان بشکند\nلقمه بر جوع مردم خوار غالب میشود به که دانا گردن ظالم باحسان بشکند بی مصیبت کریه بر طبع درشت سود بیست سنك در آتش فکن تا آبش آسان بشکند\n\nبر سر چغز ( بیدل ) تا بکی لرزد دلت چوز نوح آن جاکه هم در دست طفلان بشکند\n\nهر كجا شمع تماشای تو روشن میشود از زمین تا آسمان آئینه خرمن میشود ما ضعیفان لغزشی داریم اگر رفتار نیست سایه را از پا فتادن پای رفتن میشود\nموج گوهر با همه شوخی ندارد اضطراب سعی چون بی مقصد افتد آرمیدن میشود بسکه غفلت در کمین انقلاب آکهیست تا کسی چشمی کند بیدار خفتن میشود\nکز چنین افسردن دل عقده ها آرد ببار دانه ما ریشه گرنا کرده خرمن میشود فتنه دارد جهان ماه من كز آفتش زند کانان عاقبت مشتاق مردن میشود\nطبع ظالم از ریاست عیب پوش عالم است آهن قاتل جو لاغر گشت سوهان میشود از فروغ جوهر بی اعتبار بها مپرس شمع ما در خانه خورشید روشن میشود\nآفت دق قضا را چاره نتوان یافتن این گلستان هر چه دارد وقف گلخن میشود صنعت حق روزی تیقش تماشا کردنیست بسمل ما میتپداند بال و گلشن میشود\nفضل غفار است اما عجز بی دست و پاست من نخواهم او شدن هر چند او من میشود پیری و اشك ندامت هم چو صبح و شبنم است ( بیدل) آخر حاصل ما هر شب روشن میشود\n\nهر كجا عبرت بدرس وعظ رهبر میشود صورت پست و بلند دهر منبر میشود چشم حرص افزون مقدار جهان مختر همچو اعداد اقل كز صفر اکثر میشود\nبهر آغوش فنا در منزل آرام نیست کشتی ما را همان گرداب لنگر میشود در محبت پیش ازین ناکام نتوان زیست از گداز آرزوها زندگی تر میشود\nاز سلامت اینقدر آواره کرد خانه ام گرد ما کز بشکند سد سکندر میشود آه نالم سوز دارد رشته پرواز ما شعله آتش بر و بال سمندر میشود\nآخر کار من و مای جهان بیند کی است نیکه از دامن عریض چند انکه جوهر میشود راحت جاویدم از پهلوی عجز آماده است سایه در هر جا برای خویش بستر میشود\nناتوان رنگم سراغ شعله ام از درد پرس بیست جز آه حزین چون ناله لاغر میشود قامت خم خجلت عمر تلف گردیده است هر قدر مینا تهی شد سر نگون ترمیشود\n\nبسکه ( بیدل) زین چمن با درد کام سوختیم در سبد شبنم من غنچه مجمر میشود\n\nهر کجا عشاق را در مطلب منظور شد رفتن رنك دو عالم خون يك ناسور شد رنك منت برنمیدارد دل اهل صفا صبح زخم خویش را خود مرهم کافور شد\nبسکه دیدم الفت آفاق لبریز گزند دیده احباب برمن ناله زنبور شد بیقرار ان معاع حسرتى ميسوختند پیشتر ز ازرده پرورده چراغ طور شد\nدل چه سامان کز شکست آرزو برهم بچید بسکه موا ورد این چینی سر فغفور شد بزم بی تصویری صرف تماشای کجاست دل خرابی کرد کاین ویرانه ها معمور شد\nترك انصاف از رسوم انتظام این نیست بسکه چشم از معلم پوشید خامه کور شد ناله طوفان غضب از چین ابرو باك نیست از شکست پیل نقره سیل چون زنبور شد\nزین همه حسرت که مر دم در خمارش مرده اند جمع شد خمیازه چندو دهان کور شد آبلہ پی سهمی پامردی کی آید بدست ریشه ناله از دویدن صاحب انگور شد\n\nمخت پیریست ( بیدل ) حاصل عیش شباب هر که شب می خورد خوا هد صبحدم مخمور شد\n\nهر کرا اجزای موهوم نفس دفتر بود کر همه چون صبح رنجر خش بر دلبر بود عشرت هستی بقدر دستگاه وسع اوست تلخی را دود برخاست و گل اخگر بود\nهر که هست از هدم تا جنس ابقا میکند رنك فرصت خون فاسد دردم نشتر بود بالدب در کن بخوبان ورنه در تیغ تغافل بال پروانه کلوی شمع را خنجر بود\nنا توانی از غبار بیکسی سربرمتاب کوهی از گرد یتیمی صاحب افسر بود مایه نو میدی در کار دارد سعی آه بی تکلف دست مکن تیر ما را بر بود\nهمچو مجنون هر گز از داغ سودا ام مپرس گرد بارش خیمه بريك روان لشکر بود ای جنون زنجیر نافرسای گردون بشکنیم طالع برکشته تاکی گردش ساغر بود\nبی فنا مزگان براحت کرم نتوان یافتن شمع را خواب فراغت در ره صرصر بود کسرائی و اکشم از وحشت موهوم خلق آئین این کاروانها فاش خاکستر بود\n\nانحراف طور خلق از خلت ایجاد کیست کج نباید سطر ما ( بیدل) اگر مسطر بود\n\nهر کرا دیدم زلاف ماه من شرمنده بود شخص هستی چون سحر هم غافل و زنده بود ماجرای چرخ با دلها همین امروز نیست دانه کرداشت دایم آسیا گردنده بود\nخود فروشان خاک گردیدند و نامی چند ماند عالم عنقاست اینجا نیستی پاینده بود خلق ازین آفاق شك خفت میکند بنده ها ربطی اگر میداشت دلقی دژنده بود\nآرزوها در کمین تب غیرت خاک شد کام هم چو عود رفتن زخمی کننده بود صورت آئینه جز مستقبل تمثال نیست بی تکلف رفته ما بودا گر آینده بود\nز کشتها نهایت کانجوش از غبار این چمن خونی بشکافی از حیا چشمی بخاك افگنده بود بی سر فرهاد ناقدر قیامت میکند تیشه کزی تیزی روی شیرن کنده بود\nعالم از بین انجمن در خویشتن دزدیده رفت تا کجا بوی چراغ زندگان تابنده بود هستی و مخموری این بزم بی تغیر نیست باده نابوده است یکدر رنك کر ماننده بود\nنه فلك دیدیم و نگذشتیم از راه دونی از دم یکشیشه کز این شیشه ها آکنده بود دوش چو با اختیاری مبحث تحقیقی داشت جز مخیریت نزد (بیدل) چه ساز زنده بود\n\nهر کز بدستگاه نظر یا نمیرسد کور عصا بدست به بینا نمیرسد\nکل خاك کشت و شوخی رنگ حنا نیافت افسوس جبه که بآن پا نمیرسد\nاز نقش اعتبار جهان سخت ساده ایم تمثال کس بآینه ما نمیرسد\nمارا چوسیل خانه بسر گردش است و بس تا آسمان که دست بدریا نمیرسد\nيك مست نید مد سحر وشام روزکار هیچ آفتي بمان كل رعنا نمیرسد\nبر من دهان پاره ما بخود از میری طمع مطیع ما بعصا نمیرسد\nآخر بخاك خفتى قدم خاك شدن است آئینه پیش یار کسی وا نمیرسد\n\nهر طفل غنچه هم سبق درس صبح نیست هر صاحب نفس بمسیحا نمیرسد\nاینست اگر حقیقت نیرنگ و عده ات مانم و هرستیکه بفردا نمیرسد\nدر جستجوی ما نکنی زحمت سراغ جان رسیده ایم که عنقا نمیرسد\nآسوده اند صاف دلان از زمان خلق از موج می شکست مینا نمیرسد\nدر کشتيگاه هست جهنم كدام رنك یعنی دمای بوی گل آنجا نمیرسد\nزاهد دماغ توبه بکوثر رسانده معذور کاین خیال بصهبا نمیرسد\nپیدل بعرض جوهر اسرار خوب وزشت آئینه بصفحه سیما نمیرسد","chars":5899,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00231.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/231","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/231","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}