{"book":"adl0015","page":209,"text":"سفینه ۲۰۶ - غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه - حرف الدال\n\nقامت خم گر حیا سوی زمین رو میکند فهم میخواهد اشارتهای ابرو میکند هرکجا باشیم در اندوه اثر خود رفتنیم شمع ما در بزم هم صیح را نو میکند\nسایه واقبال را کم نیست گردستی بیاد شرم خفت سنك ما را بی ترازو میکند چشم بند سحر الفت را نمیباشد علاج دل گرفتار خود است و یاد گیسو میکند\nاینچنین گر ناتوانیها شکستم داده اند گر رسد چینی ببادم نوحه برمو میکند بسکه باران در همین ویرانه ها کم کشته اند میچکد اشکم زچشم و خاك را بو میکند\nروز بازار تصنع آنقدر مالوف نیست خلق چون شبیشه دکان در چشم آهو میکند ناتوان هم بپای میرسد سرمنزل باش سایه کار قاصد مطلب بپهلو میکند\nبا توکل کس نمیپرداخت گرمیداشت شرم دستگاه نعمت بیخواست بدخو میکند طبع ظالم دور بخت مایل اصلاح نیست تیغ را بد در خوتپزی سنك رو میکند\nحالت از کف میرود در فکر مستقبل مرو این خیال دور کرد آخر ترا او میکند تا کجا (بیدل) زگردون خجلم باید کشید این کمان سخت روز درم بپازو میکند\n\nقدحی بکف است و شمع گل در آستین دارد درین محفل عرق میریزد و هرکس جبین دارد بشوق سر بلندبها تلاش خاكساری کن نهال این چمن کز ریشه دارد در زمین دارد\nبجمعیت قریب این چمن خوردم ندانستم که در هر غنچه طوفان پاره ئی کمین دارد نفس کادر جگر باقیست از آفت نیم ایمن که چون نی استخوانم چشتم در آستین دارد\nندیدم چاره از وحشت اگر خواری و کرعزت زمژگانم این ویرانه یکسر حکم زین دارد گره در طبع نی هرچند افزون ناله رعنا تر کشد مار سالی در خورسامان چنین دارد\nلب او را همین خط نیست منسوخ مسیحائی چنین صد معجز آن سحر آفرین در آستین دارد ندیدم از خجالت خویش را تاچشم وا کردم درین دریا حبابم طرفه وضع شرمگین دارد\nسزاوار خطای هم نیم از ننك بیقدری بحالم نسبت نفرین غرور آفرین دارد رهائی نیست ما را از فلك بخاك گردیدن بچرخا دانه هست آسیا زیر نگین دارد\nبدوش سجده از خود میروم تا آستان او برنك سایه جبهه عاجزان با از جبین دارد سرشکم دور آهن شمنهایم داغ دلم (بیدل) چو شمع از حاصل هستی سراپایم همین دارد\n\nقضا تا نقش بیداد من بیکار می بندد حنا می گرد و در پنجه معمار می بندد زجاك سینه بی رویش همجا میکشم آهی سحر شورش قیامت برسر دستار می بندد\nمگر شرم طپیدن نقش وآلی تواند زد سرا پایم عرق آئینه دیدار می بندد بساط عبرت این انجمن آئینه دارد که نامی کان بهم آوردة زنگار می بندد\nنمیدانم بیاد او چسان از خود برون ایم دل من کین بدوش ناله ام کهسار می بندد در آن محفل که من حیرت کمین جلوه اویم فروغ شمع هم آئینه بردیوار می بندد\nرعنائی چو شمع از آفت شهرت مباش ایمن زقد گردن بزهر عنکبوت سری بردار می بندد چه دارد قابلیت جز نم تکلیف پیمودن درین محفل همین دوشم بدوش یار می بندد\nزمان فرصت ربط نفس بادام مقطوعست وان کرین تار این گره چون باز شد دشوار می بندد اسیر مشرب موجم کزان مطلق عنا نیها کرش لنگر لیف بر کشتی کفی زنار می بندد\n\nبمضمونی زسیر این چمن غافل مشو (بیدل) که غنچات در روی هر کشد مختار می بندد\n\nلبش رنگ ز بس بیحجاب می بافند بروی گل زدریدن نقاب می بافند مبـــاش منکر اسرار دیـــه جا کی ما بکار گاه سحر آفتـــاب می بافند\nززخم تیغ حوادث توان شدن ایمن بخویشی که ز موج شراب می بافند بيك نفس سر عجز می شود رسائ چـدا زپشم کلاه حبـــاب می بافند\nدرین چمن که هوا داغ شبنم آرائیست تسل بهزار اضطراب می بافند تو خواند مرك شمر خوابزندگی اندیش همین بطبع کسان ماهتـــاب می بافند\nکرامت آب رسانی بجهت فرصت عمر گسسته است نفس تاجواب می بافند توان شناخت زتاريك ریشی انقاس که در قلمرو هستی چـه باب می بافند\nکبــــاب شد عـــدم ما زتهمت هسـتی بر آتشیکه نداریم آب می بافند ز گفتگـو ببـــار تسلتی مشو ( بیـدل) که بهر چشم زافسـانه خواب می بافند\n\nقیامت خند عزیز می و هزار من گل افشان شد زشور آرزو هرذرة خاكم نمكدان شــد بشغل سجدة او کز جنین فرسوده میگردد جبین در كسوت نقش قدم خواهد نمایان شد\nندانم در شکست طرة مشکین چه پردازد که گردامین شکست آئینه دار چنگلانهان شد چه امکاست از نیرنگ نقاشان نشان دادن | کرمیرنگادم حيرت شدی آئینه نتوان شد\nحیا سرمایهها نیست بی سامان مسثوری نگه در هر کجا بی پرده شد محتاج مژگان شد تحیر معنی دارد که لفظ آنجا نمیگنجد چو من آئینه کشتم هرچه صورت بود پنهان شد\nبهاری در نظر دارم که شوخیهای نیرنگش صیادر پردة اندیشه خون کرد و گلستان شد عدم چیدائی موج و حباب مایه میری بی همان بین شکست این شیشه ها را طاق نسیان شد\nدو عالم داشت بر مجنون ما بازار دلتنگی دماغ رفت سودا جوش که آشفت و بیابان شد چوشبنم ساخت دردم بآسمان نقد حاصل سر ازیم دهم یکجا عبث تارکیشم گریبان شد\nسراغ غنچه دیگر ندارد عجز امکان تو دل بدردید روشن کن برون خواهد چراغانشد طلسم کار معشوقست سر تا پای من (بیدل) غبارم ترز جا برخاست زلف او پریشان شد\n\nقیامت کرد صبح این فیض جولان که می بینزد زمین شد آسمان این گرد را داه که می بینزد چمن خواهد بطوفان آیدو باجلوه اش رقصند بهار آید که شوخی کرده و پارنگش آمیزد\n\nخط حیرت سوادش نسخة کردون کندروشن گل کیفیت او می بمینـــای هوا ریزد\n\nکار جهان خواه عجز خواه سری میکند ! آهی اینجا کجاست بیخبری میکنـــد مقصد عزم نفس هیچ نمودار نیست بك طيش پايکل نامــه بری میکنـــد\nکیست کزین خا کدان کروبلندی نکرد آبله هم زیرپا عزم سـری میکنـــد بسكه تنك فرصت است عشرت این انجمن غنچه براتی رسیم شب سحـری میکنـــد\nضبط عنان در فشار کیف ندارد و انـد شوق پری چلوة شيشه گری میکنـــد انجمن میکشــان غاشنی آهنگ نیست شيشة ما سنك را كبــك دری میکنـــد\nسفله ز كسب كمال قدر مربی شکست قطره چو گوهر شود بد گهری میکند در همه حال آدمی شخص ملك سيرت است ليك بحياء اند کی باز خری میکنـــد\nحرص گوا را گرفت تلخی اد بار منع پیش طمع دور باش نیشکری میکنـــد جوهر فرهاد نیست ورنه درین کوهسار صورت هرسنك و كل دو كرى میکند\nزنك وصفای دلست غفلت و آگاهیم آئینه در هر صفت پرده دری میکنـــد ( بیدل) از افشای راز منفعل کرد عشق پیش که نالد اديب گريه تری میکنـــد\n\nکار دلها داز قران مژگان بسامان میرسد ریشة تا کی باستقبال مستـان میرسـد اشکم امشب در حل حسن عرلی طوفان کیست زین پر پروانه پیغام چراغان میرسـد\nاز بهار آن خط نورسته غافل نیستم مدتی شد در دماغم بوی ریحان میرسد آب میگردد دل از بیدست وپانیهای اشك در کنارم از کجا این طفل گریان میرسد\nسطرجاکی از خط طومار مجنون خوانده یم قاصد ما نامه در دست از گریبان میرسد بی محبت در وطن هم ناشناسانیم عام بهر یکدل بوی پیر اهن بکنعان میرسد\nبسکه برتنگی بساط عیش امکان چیده اند صد گریبان میدرم تا گل بدامان ميرسـد فرصت تمهید آسایش درین محفل کجاست خوابها رفته است تا مژگان بمژگان میرسد\nدل بافت وا گذار و ایمن از طوفان برا بر اننار این کشتی از هوی بیهگان میرسد قطع کن از نعمت الوان که اینجا چرخ هم می تپد صدریزه رهم تا بيك نان میرسد\nحاصل غواص این دریا پشیمانی بس است وصل کوهم گر اگر دستت بدامان میرسد در کند سعی نیکی چین کوتاهی خطاست تا عمر دامن که خواهی دست احسان میرسد\nخاکساری درمذاق هیچکس مکروه نیست منت این وضع برکبر و مسلمان میرسـد پیشه بسیار است(بیدل)درخوشی ختم کن سعی هر صنع و عمل اینجا بپایان میرسـد","chars":6022,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00209.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/209","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/209","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}