{"book":"adl0015","page":188,"text":"غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nشرم مخموریم از چشمه مینای غرور\nغنچه را از اول نم تبسم برده است\nموج ما را از گهرهای هوس شوره بستك\nمرغ رنگت که می در قدح راز نماند\nپرده غنچه مجوم لب غماز نماند\nسعی لغزید بدل کرد تک و تاز نماند\nباهه طی سخن شوخی مستی باقیست\nسایه از رنك مكر صرفه تحقیق برد\n(بیدل) از باغ حان جلوه بهار است اما\nباده پر ریخت کل و رنك ز پرواز نماند\nهر چه ما آینه کردیم به پرداز نماند\nشوق ما رنك زد آئینه لغباز نماند\nرياضت از دم چند انکه کردم پیری جو شد\nدلم مشکن مبادا تلخی بندد شکر پندارت\nشمیم اشتیاتی ندارد طینت میرم\nسراغ عافیت خواهی بیابان شهادت رو\nز صبح مقصد آگاهيستم ليك اسقدر دانم\nدماغ اشفته خاصيت لجهاب و کشمیم\nچو آتش من بوم خاکستر ام اشيري جوشد\nز موی چینی اینجا نامه تصویر می جوشد\nزهر جا بگذجوشد خار دامنگیر می جوشد\nکه صد بالین راحت از نمك تبریز می جوشد\nنفس نابای من چون سایه بك شبكير مي جوشد\nكه بوي مي کل آنجا با پاز و سیر می جوشد\nندارد متزج دیوانگان نی ناله سیرانی\nچه دارد انفعال طبع ظالم جز سیه روئی\nنفس سوز دماغ شرح و بسط زندگی تاکی\nدرین صحرا شکار افکن خیال کیست حیرانم\nمکر از جوهر یاقوت رنگت این کلستانرا\nبربط باقصان (بیدل) مده زحمت ریاضت را\nهمین یکریشه از صد دانه زنجیر می جوشد\nعرق از سنك تا کرمی رده کرد رقیر می جوشد\nباین خوابی که دارم بازون تعبیر می جوشد\nکه رقض موج کل با خون هر نخجیر می جوشد\nکه آب و آتش کل و ادیبنا شیر می جوشد\nبهم انکورهای خام در خم دیر می جوشد\nرفته رفته این بزرگها بازی میکند\nنی شراب دارد این محفل نه دور ساغری\nمیهمان عبرتی زین کرد خوان غافل مباش\nشمع را دیدیم روشن شد رموز انجمن\nپیش زاهد هر طرف آخر درازی میکند\nمست با محمور یکسر خود کدازی میکند\nآب و نان اینجا سوئی و برازی میکند\nهر سر انیجا افت گردن فرازی میکند\nصورت آفاق اگر آشفته ديدي غم مزن\nاند کی تا از حساب آب و گذشتی برفت\nخلق در کار است تا پیش افتد از دست امل\nنافس باقیست با آلایش افتاد است کار\nبان كپ رو تحینت دان که کل هم در چمن\n(بیدل) این تصویر کلک بی نیازی میکند\nدل طپش در کار کاه شیشه سازی میکند\nو هم میدانها بدوق هرزه تازی میکند\nدیده تا دل زحمت رخت نمازی میکند\nاز کم آبی خجالت رنك پيازی میکند\nرفته رفته عافیت هم کینه خواهی میکند\nآسمان زین دور معقولی که تنك دور هاست\nز اختلاط خشك طبعان محو مژگان میشود\nنیست بی جوهر تب از پهلوی اقبال تیغ\nبسکه چشم از کرو نازش نمیدان امل\nچون حباب قلب شود از لاف نتوان دم زدن\nساحل آخر کشتی ما را تباهی میکند\nاختلاط خلق را معجون ماهی میکند\nخامه هم هر چند اشك از دیده راهی میکند\nصحبت مردان مخنث را سپاهی میکند\nیاد محشر هم فضای ما سیاهی میکند\nهر که باشد زیر آب آواز ماهی میکند\nدوستان بروی پیری اعیاد عیش چند\nهرزه کوئی بسکه در اهل تعین غالیست\nپیر کردیدیم حکم ضعف باید پیش برد\nحسن میداند تقاضای جنون عاشقان\nدر نیستانیکه حرف سر و او کردد بلند\nنیست محل (بیدل) اصلاح طبایع جزعفو\nخارها روشن چراغ صبحگاهی میکند\nلطف معنی را بلب نا کشته واهی میکند\nقامت خم کسته رما کیم کاهی میکند\nگر تغافل مینماید عذر خواهی میکند\nکر همه طوبی سر افرازد کیاهی میکند\nخلق را آدم همین پیدست گاهی میکند\nرفتیم و داغ ما بدل روز کار ماند\nدل در طپیدن از سر کوی تو بر نداشت\nمفت نشاط هیچ ا کر فقر و کرعنا\nفرصت نماند و دل بطیش همعنان هنوز\nپیری سراغ و حشت عممر گذشته بود\nخود داریم بعقده محرو می آرمید\nخا کستری ز قافله اعتبار ماند\nاین کوهر آب کفت و همان خاکسار ماند\nدستی نداشتم که بکویم دکار ماند\nآهو کذشت و شوخید رقص غبار ماند\nعزم دوروفت و دوش حوسی زیر بار ماند\nدر بحر نیز کوهر من بر کنار ماند\n(بیدل) ز شعله که نفس برق باز داشت\nاز ما بخاک وادی الفت سواد عشق\nوضع حيات و دامن فانوس عافیت\nزنهار خرمکن بکر انجامای آ ندر\nهم با نفس بشعله تحقیق سوختیم\nنکذاشت حير تم كفطی چینم از وصال\nمژکان زدیده قطع تعلق نمیکند\nداغی چو شمع کشته بلوح مزار ماند\nهم جا شکست آینه دل یاد کار ماند\nاز ضبط خود بفر اغ گهر در حصار ماند\nشر ينك نام ندرین کوهسار ماند\nکم ساز رصد از دو دمت شرار ماند\nاز جلوه بانكاه يك آغوش وارماند\nمشت غبار من بره انتظار ماند\nرك كل آستين شوخی کین صیدما دارد\nنکردد سایه بال هما دام فریب من\nنمیباشد زهم ممتاز نقصان و کمال انجا\nبصیرت چشم خواهی واکنی نظاره ما کن\nاکر مو جیم با بحريم اگر آبیم یا کوهر\nکه تیریسنك دست از سایه برك حيا دارد\nهنوزم استخوان جوهر زنقش بوربا دارد\nخط پر کار در هر ابتدائی انتها دارد\nغبار خاکساران آ بروی توتیا دارد\nدولی نقشی نمیبندد که ما را از تو وا دارد\nاگر در خویش آینه ایعاریت معذورم\nبرنك سایه ام حيرت نمای چشم مغروران\nحیات جاودان خواهی کداز عشقی حاصل کن\nبدو لا کرد امید بست از ذوق طلب مكسل\nبفکر اضطراب موج کم میاید افتادن\nکه هر بی شد خیال او مرا از من جدا دارد\nمرا هر کس که می بیند نگاهی زیر پا دارد\nکه دل در خون تپیدن خاصیت آب بقا دارد\nجهانی را کدا در سایه دست دعا دارد\nطپیش در طینت ما خبر باد مدعا دارد\nمن و تاب وصال و طاقت دوری چه حرافت این اسیر را که عشقت خواند (بیدل) دل کجا دارد\nز من آشنای معنی هم غیره سر نباشد\nافشای راز الفت بر شرم وا کذارید\nخلق و هزار سودا ما و جنون ودشتی\nامروز قدر هر کس مقدار مالم جاه است\nنقد حيات تا کی در کیسه توهم\nبیداست از ندامت چقدر خجتی ما\nطبع سلیم فضل است ارث پدر نبا شد\nتا شساید این کره را دستیکه تو نباشد\nتاکجا ز بی کسیها خاکی بسر نباشد\nآدم نمیتوان گفت آنرا که خر نباشد\nآهی که ما نداریم کو در جکر نباشد\nشبنم چه وا نماید کر چشم تر نبا شد\nغفلت بهانه مشتاق خوابست فسانه مایل\nبر آسمان رسیدیم و از درون ندیدیم\nچین کدورتى هست بر جبهه نگینها\nدریاد دامن او مانیم و دل طپیدن\nآن به که برق غیرت بنیاد ما بسوزد\nکردانده کبر (بیدل) اوراق نسخه و هم\nدیده سخت خوابست کر کوش کر نباشد\nاین حلقه شبهه دارد برون در نباشد\nتحصیل نامداری بی درد سر نبا شد\nمشت غبار مارا محمل وسكر نباشد\nآئینه ایم و ما را ياب نظر نبا شد\nفرصت بهار رنکست رنك اینقدر نباشد\nربود حسنی نكاه من غبار انکيز جولان شد\nخموشی یار با ما میدهد اعجاز حسن او\nطبیعت موج همواری زد از نومیدی مطلب\nبروی پیر در بستم زرنج جستجو رستم\nز کنج فقر نقد عافیت جستم ندانستم\nمژکان بستی گونه کینم افسانه حسرت\nسواد دشت امکان شوخی چشم غزالان شد\nچونقش سرمه با برخویشتن باليدمڑکان شد\nبلند و پست ما وافت ر هم دو دسوهان شد\nچراغ خلوتم آخر نگاه پیر کنعان شد\nکه خواهد بوریا هم پور فریادم نیستان شد\nحریف انتظار مطلب نایاب نتوان شد\nبشوق جلوه او از عدم تامر برآوردم\nبقدر شوخی حطش سیاهی میکند دانم\nحجاب اندیش خورشید حضور کیست این کاشن\nبهار صد کلستان مشبرم از تازه روئیها\nدریش حرمان سر امری باین دوری نمیباشد\nسراپا معنی دردم عیادت ختم کن ( بیدل )\nچو طوفان بهار از همه کف خاکم کریبان شد\nزهر دودی کزانجا کرد کرد امجادجر اقان شد\nکه کل چون صبح در کرد شکست رنگ پنهان شد\nچو صحرایم کشاد چیه طرح آباد فراوان شد\nمی در پرده میکردم تصور او نمایان شد\nکه من هم جا کریبان چاك كردم ناله عریان شد","chars":5945,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00188.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/188","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/188","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}