{"book":"adl0015","page":167,"text":"صيفه ١٦٤ غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف الدال\n\nجنون بینوایان هر کجا بحث آزما گردد بسر موی پریشان سایه بال هما گردد دمی بیدل اگر یحی کدو بر لب صفا گردد نگاه شورش از موجگه کوهر آشنا گردد\nدرشتی را ندا دانست با وحی بدل کردن دل کوه آب میگردد که سنگی دو حیا گردد بهر جا عقده دل وا نگردد سودن دستی غبار دانه شوان پشت کردان آسیا گردد\nهوا بررگ گل ننگین شبنم میکند حاصل نگاه شوخ ماهم کاش روپوش حیا گردد رم دیوانه ما دستگاه حول دارد که هر جا گردبادی رفته زند نقش با گردد\nمكن کردن فرازی تامسازد دهر پا مالت که نی آخر بجرم سر کشیها بوریا گردد رسائی نیست بیداد پر شمع هوائی را کسی تا کی از غفلت در پی بال هما گردد\nزجا آبله در هم کم نیست ای باد صبا رحمی مبادا اوج حسرت گردو دست دعا گردد تکاف رنجیدارد دماغ شام مخمورم سر عشاق هر جا گردداز کردن جدا گردد\nبمخاموشی رساند معنی نازك سخن گو را چومو از کاسه چینی بیاید بیصدا گردد چواشك از سنگ صاف افتاده مطلب بیدل ما را محال است اینکه خون ما و سنگی آشنا گردد\nطرب وحشتی است ایغافل مدم بیهوده آوازش نگردیده است این گلها یقه در از مگ وا گردد کدورت میکشد طبع رو انت (بیدل) از عزلت بیکجا آب چون کردید ساكن بیصفا گردد\nجنون جولانیم هر جا بوحشت رهنما گردد دو عالم گرد باد آینه يك نقش با گردد کز آزادی هوس داری چو بواز رنگ بیرون آ هوا گل میکند دودی که از آتش جدا گردد\nرقم در صل عاشق را چه امکالست خودداری که شبنم جلوه خورشید چون چند هوا گردد تمیز عاشقان سرمایه ناز است خوبانرا بینایت دیده نادلی هر چه افتاد حنا گردد\nچنین کر ضعف در هر جا بحیم نقش می بندم عجب دارم کز از آینه تمثالم جدا گردد کسی تاکی بدوش ناله بندد محمل حسرت عصاشد من دران وادی که طاقت نارسا گردد\nعوارض كثوت اسبابست ذات واحد ما را خلل در شخص یکتائیست گر قامت دو تا گردد طواف خاك مجنون و مزار کوهکن تا کی اگر سودا سری دارد بکویما گردما گردد\nهوای هرزه گردی میزند موج از غبار من مبادا همچو گردانم سر را ماندما گردد تم خجلت ز هستی همت من بر نمیدارد که میترسم عرق سرمایه آب بقا گردد\nمراغ عافیت در عالم امکان نمی یا بم من و رفتن کزه امیدی ندانم تا کجا گردد دل آگاه را لازم بود پاس نفس (بیدل) بدام ریشه افتد چون کره از ریشه وا گردد\nجنونی با دل کاشته از کویتو می آید دماغ من پریشانست یا بوی تو می آید دم طرز شکافت عالم ناز و گمر دارد خیار است اینکه در اندیشه آهویتو می آید\nندانم دل کجا مینالد از درد گرفتاری صدای چینی از چین گیسوی تومی آید زغیرت جای مینای تغافل تنك ميگردد اشارت گر بسیر طاق ابرویتو می آید\nکناری نیست کان صید فکن حسرت نبدد آنجا باین شور جنون غلطیدن از کویتو می آید گل باغ چه نیرنگست فهمید جنون من که و خود تا گریبان میدرم بویتو می آید\nاگر برخوابه نجم و کدامين وضع دل بندم درین صورت بیاد وعیش مویتو می آید من و پر آتش دل آب پا شدن چه حرف است این جبین هم کزیم آرد شرم از خویشو می آید\nچه آغوش است یارب موجه دریای رحمت را که هر کس در ندارد هیچ سو سویتو می آید بخواب عافیت مخدار قدرت باش تا محشر اگر کرداند نی از سعی پهلوی تومی آید\nرود روای موج کوهر حبرت کارت غنیمت دان روانی رفت از آبی که در جویتو می آید بگردون کفه قدرت رسید از دعوی باطل چه خود سنجی است کز سنك تراز ویتو می آید\nکشیدی سر نجیب اما نبردی بوی تحقیقی هنوز آینه صیقل خواه زانوی تومی آید چوشمع از تیغ تسلیم وفا گردن مکش (بیدل) اثر سر رفت کز رو رنگ بر رویتو می آید\nچنین کر طبع بیدردت بخون رو خواب میسازد بچشمت اشك را هم کوهر نایاب میسازد شفیق دامت دارد خروش درد پیدائی که هر جا رشته ساز دست با مضراب میسازد\nدرین میخانه فرض سجده باید عود مستانرا که موج باده از خم تا قدح محراب میسازد جنون کن در فنای عاجزان هوش آتشی زن همین وضعت خلاص از ظلمت اسباب میسازد\nنفس را الفت دل نیست جز تكليف بیتایی که دود از صحبت آتش سپنج و تاب میسازد چوس می گر حضور آفتاب انشا کند شبنم خیال او نفس در سینه من آب میسازد\nچنین کزسوزدل خاکستر انجام است اعضایم تب پهلوی من از بوریا سنجاب میسازد بعرق همت ازان کرم قطع نظر کردم تپشهای هوس کشت مرا سیراب میسازد\nبهجران ذوق وصل مالم ویر خروش پنهانم در آتش نیز این دهی جان را آب میسازد درین محفل ندارد بوی راحت چشم واکردن نگاه بیدما خان پیشتر باخواب میسازد\nندارد بزم امکان چون ضعیفی کیمیا سازی که اجزای شرر ز خلق را آداب میسازد تواضعهای ظالم مکر صیادی بود (بیدل) که میل آهنی راخم شدن قلاب میسازد\nچنین کز آب میگیرند حست شعله رنگ افتد مصور کز کشد نقش تو آتش در فرنك افتد بدل بائی زن و بگذر که با این سر گرانیها تامل گر کنی در خانه آئینه سنك افتد\nجهان نور نقین دارد زپاس دل مشو غافل که این آئینه هر کا افتد از دستت بزنك افتد بنامیم صفای طینت ظالم چه زحمت سیاهی نیست مملی از سروماع پلنگ افتد\nمآل کار طالبها بعجز آوردن انجامد چو جولان منفعل کرد دپوس بای لنگ افتد اگر مردی زترك كينه صيد رستگاری کن غبازه نمی ماند کمان چون بی خدنگ افتد\nتجدد برنشان و غره هم اد بودن نیاز عذر کن راهی که در صحرای سنك افتد زجا را قیر میجوشاند اندوه گرانجانی عرق می آرد آن باری که بردوش در نك افتد\nقناعت ساحل امن است افسون طمع مشنو مبادا کشتی درویش در کام نهنگ افتد نفس برمیزند چون صبح دست در گریبان زن که فرصت دامن دیگر ندارد تا بجنگ افتد\nقبول نازپنهان شحنه دیدار نمی خواهد آگاهی چون حثا خوبيکه دارم چريك افتد ز افراط هوس ترسم بضاعتم كنى (بیدل) بعندم غضاب كن كومعاش خنده تنك افتد\nچو دندان ریخت نعمت حرص را ماتوس میسازد صدف را بی گهر گفتن کف افسوس میسازد تملقهای هستی بادات چندمان نمی باید نفس را یکدو دم این آئینه محبوس میسازد\nچه سازد خلق عاجز تا نسازد با گرفتاری قفس را پی پربها عالم ماتوس میسازد فلك زشتیمت واکردم است آغوش رسوائی خیال بی خبر یارد ناموس میسازد\nبطبعای قناعت کن که جاه مجلس طینت بسرها چرم گاوی میکشد تا کوس میسازد تو خواهی شور عالم کر و خواهی غافل محشر فلك زين رنك چندين نقمه ها محسوس میسازد\nنفس زیر عرق می پرورد شرم حباب ایجا پی پاس آبرو هر شمع فانوس میسازد خوشی ختم گفت و گوست لب بربند و فارغ شو همین یک نقطه کار در سد قاموس میسازد\nچه سحر است اینکه افسونگاری مشاطه حیرت بدستت میدهد آئینه و طاؤس میسازد بیاد آستانت گر هم چین برجبین بندم ادب للپ میکند ایجاد و وقف بوس میسازد\nفغان بی وجد نازی نیست گزدل بر کشد (بیدل) رهین ناله در دل ناقوس میسازد\nچودولت در شرم غسان واشود بر آرد برون مور وعنقا شود\nپرهیز از اقبال دون فطرتان تنك روست سنگی که مینا شود\nسيات مغز شایان اسرار نیست خس از دوری شعله رسوا شود\nچو پر کرده انفعال علم وعمل ورق چیست خط هم چلیپا شود\nپر از یاب همت دشقت مینهد فلك خاك کردد که سر پا شود\nمهای که نخل شوان شکافت مگر اسم عنقا مسما شود\nز اسباب نتوان بدل زد گره رو بید تا خانه صحرا شود\nشکن مبرا شد معنیای سنك که شاید بناعی کسی وا شود\nیصد خامشی تاز دارد سخن اگر یکدمش در دلی جا شود\nتمنا کوش مدارم امید بیباه کنم ناله تا صبح گویا شود\nز كیغیت نسبت آن دهن عدم تا بالوم من وما شود\nدرین دشت و در گردی از غیر نیست تراکز هجوم که پیدا شود\nچسم جا تو باشی زبانه ها یکیست نه امروز دی شد نه فردا شود\nهمان چشم نگشاید از خواب ناز اگر (بیدل) افسانه انشا شود","chars":6105,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00167.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/167","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/167","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}