{"book":"adl0015","page":148,"text":"صحيفه ۱۱۵\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nاگر اینست نیرنگ اثر زخم محبت را\nزافلاك هوس دلشاد كاهت مزرعی دارم\nنفس از سینه چون صبحم قفس بر دوش بر خیزد\nچو بزم غنچه ام کلخنده کارم در د بر خیزد\nبقدر اعتبار آینه دارد جوهر هستی\nزسامان جنون جوش سحر خواهم زدن (بیدل)\nز جرات گر ۱ کرمویم نامرد بر خیزد\nگریبان میدرم چندانکه از من گرد برخیزد\n\nبپرهیز از حسد تا فضل یزدان قرین باشد\nمحبت محو کرد از دل تبار و هم اسبابم\nبصد مژگان فشاندن کرد اشکی رفته ام از دل\nدر آن مربع که حسات خرمن آرای عرق گردد\nندارد دامن دشت جنون از گرد عریانی\nکف دست توانایی بسودنهای ۱ زرد\nکه مس جویاست آدم هر قدر شیطان لعین باشد\nبه پیش شعله کی رنجیره خاشاك چين باشد\nمن و تمنیکه بیرون براند صد آستین باشد\nبپروین میرساند ریشه هر کس خوشه چین باشد\nدلی عاشق چرا از طعنه مردم حزین باشد\nمکن کاریکه انجامش ندامت آفرین باشد\nمکن در جوش خط افزونی حسن است خوبانرا\nنمایانم برنك سایه از جیب سیه روزی\nبلوح حیرتم ثبت است رمزه پرده امکان\nنسیم از خاك كویت گردباری برسر مریزد\nدو روزی از هوس تاریکی دنیا گوارا کن\nزسیر آب ورنك این چمن دل جمع کن (بیدل)\nزبان کفر هم ماند در از از نقص دین باشد\nچه باشد ربط من پارسیا کر آینه این باشد\nمثال خوب و زشت آیینه را نقش نگین باشد\nبکام آرزویم حاصل روی زمین باشد\nچراغ خانه زنبور ذوق انگبین باشد\nته هر جا غنچه گردیدی گلت در آستین باشد\n\nبه پستی و اقتاده یکه از دردی نشان دارد\nنجرد دشت تمثال زاجزای جهان گردی\nمکن با چشم تر سودا ۱ کر محو تماشائی\nدر آغوش نشاط دهر خوابیده است کلفتها\nغبارم بر نمیزد کریمی سر میزد از اشکم\nسحر از چاکهای دل نگردون نردبان دارد\nجبین از رنك رنك خویش دامان دهان دارد\nبهار حیرت آیینه در شبنم خزان دارد\nشکستن در طلسم شوخیرنگ آشیان دارد\nعنان وحشت من هجر این واماندگان دارد\nبدوش الرحیل بار حسرت میکشد عالم\nنه وقی عاقبت خون خوردنت کار است معذوری\nسخن باشد دلیل بندگی روشن خیالانرا\nبصد گلزار رعنائی بجد بي رنگ پنهانی\nنشاط حسن میبالد زدود عاشقان (بیدل)\nجرس عمریست چون گل محمل این کاروان دارد\nدر ۱ خمر اكز همه مغز است درد استخوان دارد\nخم مردن ندارد شعله ما تازبان دارد\nهمان ناموس یکتائی عیار امتحان دارد\nگلستان خنده در بار است تا بلبل فغان دارد\n\nبشخصی کی از درد سر نرمان خبر دارد\nنباشد کر تلاش عاقبت نقد است آرامت\nحبابم در کنار موج دارد سیر جمعیت\nباین هستی اگر نامی بدست افتد غنیمت دان\nبقدر امتیازات است ضبط خویش میدهم را\nدرین کشور میان کو تا دماغ پهنور دارد\nنفس را سعی راحت اینقدر زیر و زیر دارد\nراحت میبرد مرغی که زیربال سردارد\nکه بسیار است اگر دوش نفس آواز بردارد\nچوسنگی آبدار افتد فسردن بیشتر دارد\nصدا در عرض سامان هنر گم کرده ام (بیدل)\nدرین دریا که هر يك قطره صد دامن گهر دارد\nبيك رنگ از بهار مدعای دل مشو قانع\nروی عشرتم نتوان در چاك جگر بستن\nنظاهر کر زمینگیرم زمقصد نیستم غافل\nنخواهد شد سیاهی از جبین اخترم زایل\nز جوهر حیرت آیینه من بال و پردارد\nحباب ما بدل پیچیده آه بی اثر دارد\nکماین را آینه غیر از خون شدن چندین هنر دارد\nچو مژگان شام من آرایش صبحی دگر دارد\nکه چشم نقش پا از جاده و منزل نظر دارد\nشب عاشق بوی نامه چینی سحر دارد\n\nتخوف و صولت مائو کار دل تباه نکردد\nگر افعال خطا نگذرد زجادة محبت\nهزار لغزش مستی است پیش پای تمین\nتلاش دیگر و آزاد کی است جوهر دیگر\nزفوت فرصت دامن فشان به پیش که نالم\nبکاسات آینه گر نفس سیاه نکردد\nبسر در آمده را پا کفیل راه نکردد\nسر بریده مکس از جم کلاه نکردد\nمژه اگر بطپش خون شود نگاه نکردد\nکه عمر رفته طریقی کسی زراه نکردد\nبگرد همسر رسید طبع ( بیدل ) ما را\nزما و من به ندامت مددء عنان فضولی\nبظا لمیست که نازد کسی بپستی باطل\nبفكر هستی موهوم احتمال ندارد\nدگر بسایه دست حمایت که گریزم\nدل از غبار حوادث صفاش برد به شکی\nدماغ فقر حریف صداع جاه نکردد\nتامل گر نفس رفته وقف آه نکردد\nبدعوی که تو داری نفس گواه نکردد\nکه سر بجیب فرو بردن تونجاه نکردد\nچو شمع دست مز کما را کر پناه نکردد\nکه ها، یکدو نفس پیش کرد ماه نکردد\n\nمخيال زنده بودن هوس بقا ندارد\nبرموز خلوت دل من و نحرمي چه حرف است\nزتبآبهای ابرام خجل است فطرت اما\nره غيرت مجب نکنند خار طاقت\nكل شمعهای خاموش مخیال میکند دود\nنفس از غبار هستی بنظر چه وا نماید\nمدیده سیر کاهش مرور غبار راحتی\nچو حباب جرم مینا سر ما هوا ندارد\nکه نفس بان تقرب پس پرده جاندارد\nچیکند زبان سایل که غرض حیا ندارد\nکه چوشمع سر بسر پاست طنابی که باندارد\nهوس فسرده داغ جگر آز ما ندارد\nچو حباب بیکرر را که نه قعرا ندارد\nصف ناز کج کلاهش تک و پو کجا ندارد\nسحر چه گلستانیم که شکستم بی فشانی\nدل صید، غافل افتاد زمال کار هستی\nچودزد ساز عریان تو بخواب محمل افکن\nبه بهانه من و ما ز ره خیال بر خیز\nاگر از سبب توان یافت اثر بسررودت\nغبارچو عهد بستی زجفای چرخ رستی\nبهوای پاك عرش من ناامید ( بیدل )\nگل رنگ راه بوئی بدماغ ما ندارد\nسر رشته ندارد که هم بقا ندارد\nکه دماغ این نواهای بوریا ندارد\nکه غبار و هم هستی چوتونی عصاندارد\nهمه کس پر هما را بکلاه چرا ندارد\nکه شکست دانه تا حشر غم آسیا ندارد\nچقدر بخون تطاهم که جبین جلا ندارد\n\nبر آستان تو تا جبهه نقش یا نشود\nچه ممکن است که در بوته گداز وفا\nتوان شد آینه محو عاقبت چو حباب\nزبار درد برو آسایش ای فلك ميند\nبداغ میباشد آخر جنون مخرا میها\nحتى نياز باين سجده ها ادا نشود\nدل آب گردد و جام جهان نما نشود\nاگر غبار نفس سد راه ما نشود\nکه شبنم از بر کل خیز دو هوا نشود\nچو شمع به که کسی سربزهنه پا نشود\nزکبر، محقمی شود میل در نظر دارد\nبرون سایه کل خوابکاه شبنم نیست\nمرا زمرك مخاطر غمی که هست اینست\nدل از غبار تعلق نمیتوان بر داشت\nزچشم حرص يقين دارمايقد (بیدل)\nبخاك پای توهر دیده که وا نشود\nسریمپای بتان خاك شد چه را نشود\nکه خاک کردم و دل محرم فنا نشود\nتیم وادی عسبرت اگر عصا نشود\nکه خاك كور هم این زخم را دوانشود\n\nبر افتاده امبااوج عنقا گفتگو دارد\nدران محفل که حبرت ترجمان را زدل باشد\nخروشم در محت بشور محشر میزند پهلو\nتوشو احی شور عالم کرو خواهی اضطراب دل\nزسر کنای ساغر بلکه دهن خمیازه می بینم\nترا هنك کداز دل مباش ای مخبر غافل\nغبار رفته از خود با ثریا گفتگو دارد\nخموشی دار و اطهار یکه کویا گفتگو دارد\nسردشکم پیرهن با جوش در با گفتگو دارد\nهمان يك معنى شوق با نقد رها گفتگو دارد\nزحرف اهل میگون که مینا گفتگو دارد\nزبان شمع خامو شست اما گفتگو دارد\nغبار گردش چشمتست سر تاپای ما (بیدل)\nزبان سبزه زان خط دل افزا گفتگو دارد\nندارد کوتهی در هیچ حال افسانه عاشق\nبچشم سرمه آلودت چه جای نسبت ترکی\nبرون از ساز و حدت نیست این کثرت توانیها\nلب شو جيكه جوش خضر دارد خط مشکینش\nکلاه آرای تسلیمیم نمیرسد غرور از من\nزبان در سرمه کرد هر که با ما گفتگو دارد\nدهان غنچه زان لعل شکرخا گفتگو دارد\nفغان کز لب فرو بندد تمنا گفتگو دارد\nزنوار بهاست هر کس بنا بجا گفتگو دارد\nزبان موج هم در کام در یا گفتگو دارد\nچو آید در تبسم با مسیحا گفتگو دارد\nسر افتاده با نقش کف با گفتگو دارد","chars":5910,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00148.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/148","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/148","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}