{"book":"adl0015","page":147,"text":"سفینه ١٤٤\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nبا کدکوم به قیامت بسرم میگذرد\nکه نفس نازده همشب سحرم میگذرد\nذره اندوه خوش است از طرب بیکاری\nحیف دستیکه ز دل بر کمرم میگذرد\nخاک گل میکنم و میروم از خویش چواشك\nعرق شرم ز پا پیشترم میگذرد\nترك سعی طلب از شمع نمی آید راست\nپای رفتارم اگر نیست سرم میگذرد\nکرد کم فرصتی کاغذ آتش زده ام\nهر نفس قاصد داری شررم میگذرد\nنامیها در بغل از شهرت عنقا دارم\nقاصد من همه جا بیخبرم میگذرد\nذوق را هیچ چقدر را هزن آگاهيست\nعمر در خواب ز بالین پرم میگذرد\nدل چوسنك آب شود تا قدم پیش آید\nزندگی منتظر شیشه گسرم میگذرد\nچشم بسته تلاش دگرت لازم نیست\nلغزش يك مژه از درد حرم میگذرد\nخاك هردد که بافسون طمع می پویم\nآب می گردد و آبش ز سرم میگذرد\nمرگمی ساز حلاوت گره خاموشیست\nکز نفس میزنم از نی شکرم میگذرد\nآمده رفت نفس مغتنم راحت کیم\nزندگی کو اگر این کرد زرم میگذرد\nسعی پست چوايناز به بنیاد خسیس\nمی درد پوست چوماهی زدرم میگذرد\nپستم قابل يك كام درین دشت چو عمر\nليك چندانکه زخود میگذر میگذرد\nراه در پرده تحقیق ندارم ( بیدل )\nعمر چون حلقه به بیرون درم میگذرد\n\nنامانه نم اشكم و نی چشم تری بود\nلبخرد خیال تو گداز جگری بود\nافسوس که ما سان هوای نگرفتیم\nخاکستر ما قابل عرض سحری بود\nدل رنگی امیدی بنمایید که اشکت\nمبعوث کد ام کار به شیشه گری بود\nچون اشك دویدیم و بجائی نرسیدیم\nخضر ره ما لغزش پی بلا سری بود\nهر غنچه که پی برد شد آهی بنفس داشت\nاین گلشن خون کشته طلسم جگری بود\nکی منفصل ننجی ایام تسلی درد\nدر حفظ دل این دشت كمان شکری بود\nدیدیم که بی وضع فنا جان نتوان برد\nدیوانگی آثار سپند خرد دره سری بود\nبی چشم تر اجزای فنا ایم چو شبنم\nتا دیده نمی داشت ز ما هم اثری بود\nدل خاك شد و عافیتی عذر هوس کرد\nاین اخکر وا سوخته بالین پری بود\nنیک و بد عالم همه عنقا صفتانند\n( بیدل ) خبر از هر که گرفتم خبری بود\n( ٥ )\nبامید فنا نامید تب هستی گوارا شد\nهوای سوختن بال و پر پروانه ما شد\nفکندیم از قلم آخر خلل در کار یکتائی\nبدل شد شخص با تمثال تا آئینه پیدا شد\nزبان حال دارد سرمه لایق کمال اینجا\nنفس دزدید جوهر هرقدر آئینه گویا شد\nزهرض جوهر معنی بوجدان صلح کن ورنه\nسخن رنگ لطافت باخت کز تقریر فرسا شد\nحذر کن از قرین بد که در عیزنگ امکان\nبجرم زشتی بذیره هزار آئینه رسوا شد\nبپادستان اگر ایست سامان دعوتیها\nتوان در مفلسی هم چیره کلکی دست و میزا شد\nسراپا قطره خون نقش بست و در دلی جا کن\nفرا نجا ساغری دارد که باید داغ صهبا شد\nخیال هر چه بندی شوفیه بید امکند رنگش\nزبس جا کرد لیلی در دل مجنون سویدا شد\nگشاد غنچه در اوراق گل خواباند گلشن را\nجهان در موج ناخن غوطه زد تا عقده ای وا شد\nبخاموشی نمك دادم سراغ بی نشانی را\nنفس در سینه دزدیدن صغیر بال عنقا شد\nتأمل پیشه کردم معنی من لفظ شد ( بیدل )\nزصبهایم روانی رفت تا آنجا که مینا شد\n\nنأمك شوخی بنیاد تسکین کنده میگردد\nحیا قالب کشود از هم تبسم خنده میگردد\nتنزہ کر هوس باشد مجو شهد آنقدر باهم\nکه صحبت از سر یشم اختلاطی کنده میگردد\nتغافل حلم همواریست کوه و دشت امکانا\nبجند بن يخنه بك تحريك مر كان رنده میگردد\nبمزاك ساز و این نرمی که در خلق وفا دشمن\nسك دیوانه مطلب مرسپا کنده میگردد\nببرق تیغ استغنا حذر از گردن افرازی\nدرین میدان فلك هم سر به پیش افکنده میگردد\nخیال رفتگان رفتن ندارد همچو داغ از دل\nبعبرت چون رسد نقش قدم پاینده میگردد\nگرانی رطبایع از غرور قدر میسندی\nدرین بازار جنس کم بها ارزنده میگردد\nقناعت میکند در خوشه چینی خرمن آرائی\nقبا چون پینه ها بر خویش دوزد زنده میگردد\nنه انجم دانم و نی دور گردون ليك میدانم\nجهان رنگست و یکسر گرد گرداننده میگردد\nعرقم اینکیم چون شمع و سر در جیب دزدیدم\nعلاجی نیست هستی از عدم شرمنده میگردد\nاگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد (بیدل )\nبا حسان جهد کن کاینجا خدائی بنده میگردد\n\nبا هستیم وداع تو و من چه میکند\nبافرصت نیامده رفتن چه میکند\nبخت سیه ز چشم کسان جو هرم نهفت\nشبهای تار ذره بروزن چه میکند\nفریاد از که برسم و پیش که جان دهم\nکان غائب از نظر بدل من چه میکند\nهستی برای هیچ کس آسودگی نخواست\nگردون باین کبودی و شمن چه میکند\nتیغ قضا سر همه در با فکنده است\nگردون درین مصاف بجوشن چه میکند\nهر شیشه دل حریف تقدم باز عشق نیست\nجایکه مرد ناله کند زن چه میکند\nرنگی بگردش آمده در کمین ماست\nکزسنك بسته ایم فلاخن چه میکند\nدل خنده کارزشتی اعمال کس مباد\nزنگی بچراغ آینه روشن چه میکند\nداغ دل از تسلاش شبها همان بجاست\nدر سنك آتش از نمه دامن چه میکند\nآه از مآل شرمی و انبساط عمر\nبا گل درین بهار شگفتن چه میکند\nدلهای غافل و اثر وعظ تهمت است\nبر عضو مرده مالش روغن چه میکند\nتسلیم عشق را برعونت چه نسبت است\n( بیدل ) سر بریده بگردن چه میکند\n( ٥ )\n\nپای طلب دمیکه سر از دل برآورد\nچون تار شمع جاده ز منزل برآورد\nچون سایه خاك سال تلاش فسرده ام\nکوهستی که پایم ازین گل برآورد\nدل داغ ریشه ایست که هر که نمو کند\nچون شبه از توقع حاصل برآورد\nخط غسطیص که رساند بکوی یار\nاین نامه را مکر پر بسمل برآورد\nهر جارسد نوید شهیدان تیغ عشق\nآغوش سر ززخم حمایل برآورد\nچون شمع لرزه در جگر از تربتایم\nاین شمع مباد ز محفل برآورد\nدر وادی که غیرت لیلی درد نقاب\nمجنون سر بریده ز محمل برآورد\nضبط خودی بس است تخم خلق هرزه جند\nگوهر محیط را بچه ساحل برآورد\nبنیاد این خرابه بآبی نمیرسد\nتا کی کسی عرق کند و گل برآورد\nبر آشنای رحمت مطلق بر دبیست\nدستیکه مطلب از لب سائل برآورد\n( بیدل ( نفس گراز درابرام بگذرد\nعشقش چه ممکن است که از دل برآورد\n\nباین ضعیف که جسم ز ادم از بستر نمی خیزد\nاگر برخاك می افتد نگاهم بر نمی خیزد\nغبار ناتوانم با ضعیفی بسته ام عهدی\nهمه گر تا فلك بالم سرم ازین در نمی خیزد\nنفس عمریست از دل میکشد دامن چه ناز است این\nغبار از سنگ اگر خیزد باین لنگر نمی خیزد\nبوحشت دیده ام چون شمع تدبیر گرانخوابی\nکزین محفل قدم تا برندارم سر نمی خیزد\nمردن سخت محجوبا ز جان نمعیرا\nقیامت گر دمد موج از سر گوهر نمی خیزد\nبدرد پشتی غنیمت دار عیش بی کلامی را\nکه غیر از درد دوش و گردن از افسر نمی خیزد\nچنین در بستر خشا که خوا با نید عالم را\nکه گردی هم بنام صید ازین کشور نمی خیزد\nزشور مجمع امکان به چیزی قناعت کن\nکه چون دف جزد صدای پوست ازین چنبر نمی خیزد\nازین هم کیشان قطع تمنای وفا کردم\nخوشم کز پهلوی من پهلوی لاغر نمی خیزد\nز شرم ما و من دایم بپشتی در نظر کاهیا\nجبین گرمی عرق شد موجش از کوثر نمی خیزد\nخطی و صفحه امکان کشیدم ای هوس بس کن\nزچین دامن ما صورت دیگر نمی خیزد\nبمردن نیز غرق انفعال هستیم ( بیدل )\nزخاکم تاغباری هست آب از سر نمی خیزد\n( ٥ )\nباین عجزیم چه از خاك حيا پرورد برخیزد\nمگر مشت عرق از من بجای گرد برخیزد\nمگو سهل است عاشق و ابنو میدی ملال کشین\nچها از پا نشیند تايك آه سرد برخیزد\nبمقصد برد شوریك جرس صد کاروان محمل\nمباش از ناله غافل کزهمه بی درد برخیزد\nخیال آواره دشت هوای اوست اجزایم\nمبادا حسرتی زین خاك باد آورد برخیزد\nدر ان وادی که دامان تصرف بشکند رنگم\nچواوراق خزان نقش قدم هم زرد برخیزد\nازین دام تعلق بسکه دشوار است و ارستن\nتخیر نقش بندد کر نگاهی فرد برخیزد","chars":5969,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00147.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/147","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/147","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}