{"book":"adl0015","page":108,"text":"حرف التاء\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nصحيفه ١٠٥\n\nطوق چون فاخته شیرازه مشت پرماست\nحلقه دود کند كف خاكستر ماست\nهمچو غافل آيۀ صورت افسانه کنيم\nگرنه تلقین قدم راهروان جوهر ماست\nبسکه چون تیر گذشت از رم ما عيش شباب\nمحو خميازه چو آغوش کمان پیکر ماست\nشوق تا درك زره انجمن ديداريم\nهر کجا آیینه خون شده چشم ترماست\nعجز آيينة و اماندگی ما نشود\nطیار شوخی رنگیم شکستن پر ماست\nمست شوقیم درین دشت زسر گردانی\nکره باديم و همین گردش سر ساغر ماست\nکوهی نیست پریشانی مارا چون زلف\nسايۀ طالع آشفته ز مو بر سر ماست\nآسمان گرم طواف دل ما میگردد\nمرکز دور محيط آب رخ گوهر ماست\nدر دلیران جنون تا ز بساط يأسيم\nقطع اميد دو عالم برش خنجر ماست\nراحت شمع باما از گداز است انجا\nهر قدر بيكر ما آب شود بستر ماست\nمابيك صفحه زصد نسخه فراغت داریم\nدل آشفته ماکر جمع شود دفتر ماست\nبسکه داریم درین باغ کدورت (بیدل)\nلاله سان آینه زنگار نشین در بر ماست\n\nیخاتق مقدور هیچباش نیست\nخم کشیدن صنعت نقاش نیست\nحسن مجنون که مارا داغ کرد\nکردهات فاش کردن فاش نیست\nکز شوی آگه زآداب حضور\nمحرم خورشید جز خفاش نیست\nبی نیازی از تصنع فارغ است\nبزم دل گسترده فراش نیست\nکرد اوهام اندکی باید فشاند\nهستی آخر عرصه پرخاش نیست\nشخصیت فرش است استغنای فقر\nمفلسی در هیچ جا قلاش نیست\nبا تكلف مركب هم ذات کشی است\nاز کفن گر بگذری نباشی نیست\nنه فلك از شور چیزی پر است\nاین مکان جز گنبد خشخاش نیست\nچشم راحت چون نفس از دل مدار\nخانه آینه ات شب باش نیست\nاستقامت رفته گیر از ساز شمع\nسر کنی با هر که باشد پاش نیست\nای هوس میهمان خوان زندگی\nغصه باید خوردن اینجا آش نیست\nدر تغافل خانه ابروی اوست\n(بیدل) آن طاقی که نقش فاش نیست\n\nعاقبت چون شعله خاكستر بفرق ما نشست\nدرد صهبا پشه کشت و برسر مينا نشست\nمیتوانم کرد ضیق بسکه بر اعضا نشست\nناله ام در کوچه اش چون کره صد جا نشست\nکس نمیفهمد زبان سوختن تقریر شمع\nدر میدان انجمن میبایدیم تنها نشست\nمیتوان در خاكزار بی بقا اوج اعتبار\nآبله شد صاحب افسر بسکه زیر پا نشست\nهر گز از سررشته وضع حيا یابند بدست\nمیتواند چون نگه در دیدۀ بینا نشست\nشعلۀ شوقت نشد پنهان بفانوس خيال\nهمچو رنگم این می برون از خلوت مينا نشست\nسعی پرواز فنا را اعتبار دیگر است\nرفت کرد ما بجائی کز فلك بالا نشست\nتیره بختی را چه سود از صحبت روشن دلان\nصاف نبود رنگ با آئینه کز یکجا نشست\nنيك وضع هر بساطی ای مجنون برنداشت\nگردما شد آب تا در دامن صحرا نشست\nشعله ما را درین بزم آرمیدن مفت نیست\nصد طپیدن سوخت تا یکداغ مخفی پا نشست\nآبرو ذاتیست (بیدل) ورنه مانند گهر\nمهرۀ گل هم تواند در دل دریا نشست\n\nعالم ایجاد عشرت خانه جزو کل است\nدر بهار رنگ هر جا چشم وا کرده گل است\nکز تامل زین چمن رخسار خویان وا کند\nدر نمکدان لب هر غنچه شور بلبل است\nمیتوان در تخم دیدن شاخ و برگ نخل را\nجزو چون کامل شود آینه حسن کل است\nدست رنج هرکس از پهلوی کو ششهای اوست\nریشه تا ازارد دیدن چون عرق آرد دل است\nطبع ما تنها اسیر دستگاه عیش نیست\nتانگیرد دل بخم بی ناخنی هم چنگل است\nدر پناه شعله راحت پروریم از فیض عشق\nداغ سودا برسر ما سایه برگ کل است\nشوره زاریم ای خجلت کش افلاس نیست\nتا شکستن شیشه ما آشیان قلقل است\nپیر کشتی با هجوم كبريه باید ساختن\nسیل این صحرا همه در حلقه چشم پل است\nبسکه کوی شوخی از هم برده است اجزای حسن\nابرو از دنباله داری پیش پیش کاکل است\nفیض این گلشن چه امکانست (بیدل) کم شود\nسايۀ گل چون پریشان شد بهار سنبل است\n\nعالم طلسم وحشت چشم سياه اوست\nنازیکه می دمد از خود نگاه اوست\nماییم و پایمال خلوت سرای چشم\nبیرون رو ای نگاه که این خوابگاه اوست\nشبنم یتیم چشم زدن جوهر هواست\nآزاده بیدل که همان اشك آه اوست\nبیتاب عشق اگر همه رنك روان شود\nکمر بجستن آبلۀ پا براه اوست\nاز آه و ناله دل بغلط بی نمیرود\nزین دشت هر چه گرد برارد سپاه اوست\nحیرت نگاه شو کز نومیدی خودم\nکایین هفت عرصه يك کف دست نگاه اوست\nدر وادی که حسرت ما آب می خورد\nموج نگاه تشنه هجوم كياه اوست\nبا محرمان عجز حوادث چه میکند\nسرهای جیب الفت ما در پناه اوست\nته جرعه شراب غروریست عجز ما\nرنك شکسته سايۀ طرف كلاه اوست\nدلدار تا نو رفته از خود رسیده است\n(بیدل گذشتی که همین شاهراه اوست\n\nعالم زما بی زبانيهاى من پوشیده است\nشمع خاموش انجمن باد رقمی دزدیده است\nبسکه از شرم تماشایت بخود پیچیده است\nعکس در آینه پنهان چون نگه در دیده است\nاز سینه من زبان شکوه نتوان یافتن\nاینقدر هم سوختن بر عجز من بالیده است\nحلقه زنجیر تصویرم مپرس از شیونم\nناله دارم که جز گوشم کسی نشنیده است\nناله را نشوم نمای ریشه رسوا میکند\nکاروان در کام بانك زار دل پوشیده است\nتا کجا انجامد آخر ماجرای داغ دل\nبر کتاب عاصم ژم اخگری چیده است\nزندگی تعمیرش از سیل خرابى كرده اند\nاینکه میگوئی نفس کز دژهم پاشیده است\nناتوانی بس بود بال و پر آواریم\nموج صدرنك از شکست خویش دامن چیده است\nکار سیلی نیست در هستی تماشای عدم\nبر خمیر تاز دارد هر که مارا دیده است\nدین ودنیا چیست تا از الفتش نتوان گذشت\nپیش همت این دو منزل يك دره تو آیده است\nکام یابی از امتیاز زنده کامی میکشیم\nبر رخ آيينة ما هم نفس پیچیده است\nعمر ما ( بیدل ) بطوف کعبة دلها گذشت\nگرد چندین نقطه يك پرکار ما گردیده است\n\nعجز بيقش بالخلقهای امکان آشناست\nاشك ما تا چشم بکشودن بمژگان آشناست\nامتحانگاه حوادث بزم افلاس است و بس\nسرد و گرم دهر با آغوش عریان آشناست\nکردما ننشست جز در دامن زلف بتان\nهر کجا بی پریشان با پریشان آشناست\nهیچکس کام امید از اهل دنيا برنداشت\nطالع ماهم بوضع این عزیزان آشناست\nدر عبرت هیچ نتوان خواند از اوضاع دهر\nیارب این طومار حیرت با چه عنوان آشناست\nدر چنین بز میکه سازش پردة بیگانگیست\nمفت الفتها اگر مزکان بمژگان آشناست\nاشکم از مژگان چکید و رنك اظهاری نه بست\nاین گهر در خاك هم بالمس عمان آشناست\nسوختن خاشاك را همرنگ آتش میکند\nهر قدر بیگانه ایم از خویش جانان آشناست\nهر کجا بی خانمانی هست صید زلف اوست\nاین کمند کار با شام غریبان آشناست\nگرد خط در دور حسنش از فلک گیرش\nطالع موربکه بادست سلیمان آشناست\nدر رهش پای طلب بسکانه دامان صبح\nدر سخن دست ندامت با گریبان آشناست\nبی ندامت نیست اسباب نشاط این چمن\nگل هم از شبنم کف دستی بدندان آشناست\nشمع کو در دیدم او دکان رعنائی مچین\nکاین دل پر داغ با چندین چراغان آشناست\n( بیدل ) از چشم تجیر مشربم غافل مباش\nهر کجا حسنیست با آئینه داران آشناست\n\nعجز ما چندین غبار از هر کمین برداشته است\nآسمانرا هم که می بینی زمین برداشته است\nحق سعی ریشه بسیار است بر نخل بلند\nپای در کل برك شا را انجیر برداشته است\nکوشش بیهوده خلقی را بکالفت غوطه داد\nموج در خورد تلاش از بحر چین برداشته است\nنا نفس زد تخم خواب ریشها گردید تلخ\nدل جهانی را بفریاد حزین برداشته است\nبرحلاوت دوستان یکچشم عبرت وا نکرد\nاینهمه زنجیرک موراز انگبین برداشته است\nپیش ازین نایب کز آبهای دل مقدور نیست\nناله دارد کوه تانالم نگین برداشته است","chars":5798,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00108.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/108","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/108","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}