{"book":"adl0015","page":105,"text":"غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمة\n\nشوخی انداز جرأتها ضعیفان را بلاست\nاینقدر کبر نێکنی مجنون احسان نییم\nوصل میخواهی وداع شوخی نظاره کن\nاعتبار ما زرنگ چهره ما روشن است\nو هم هستی را رواج از ساده کیهای دلست\nدر ضعیفی گر همه عجز است نتوان پیش برد\n\nجنبش خویش از برای اشك سیلاب فناست\nبرسرما خاك اگر دستی کشد بال هماست\nجلوه اینجا محو آغوش نگاه نارساست\nسرخ رو بودن بزم نگلستان کارخداست\nعکس را آینه عشر تخانة نشو و نماست\nچون مژه دست دعای ناتوانان برقفـاست\n\nآخر از نیرو تو شور قمری شد بلند\nعرض حد بیدلان را گفتگو در کار نیست\nبی ادب نتوان بروی نازنینان تاختن\nاز ورق گردانی وضع جهان غافل مباش\nبهره از ساز درد بینوائی برده ام\n(بیدل) امشب پست دست آهم از افغان تهی\n\nجلوه باليد ان طاوساران را عصاست\nگردش چشم تحیر هم ادای مدعاست\nپای خط عنبرینش سر بدامان حیاست\nصبح وشام این کلستان انقلاب رنگهاست\nچون صدای نی شکست استخوانم خونشواست\nروز کاری شد که این بار از ضعیفی بیصداست\n\nشوخی که جهان کرد جنون نظر اوست\nدیوانه و عاقل همه محو است در آنجا\nای گل چمن حسرت محرمای خود باش\nتمثال بغیر از اثر شخص چه دارد\nاز ظاهر و مظهر مفروشید تخیل\n\nاز آینه تا كنج لغافل سفر اوست\nاز هرچه خبر یافته بیخبر اوست\nاین جامه رنگی که تو داری هنر اوست\nخوش باش که خود را تو نمودن هنر اوست\nخورشید قسم آنچه ندارد سحر اوست\n\nتمکین چقدر منفعل طرز خرام است\nهر چند که عنقا زخيال تو برون است\nدل شیفته درد حرم شد چه توان کرد\nدارند حریفان خرابات حضورش\nزین پیش غبار من موهوم مكيريد\n\nنه فطرتم امکان محريق يك كهراوست\nهر رنگ که داری بنظر نقش پراوست\nبشکست درین شیشه که اینها اثر اوست\nجامی هی رنگی که پری شیشه کراوست\nدمتی که بخود حلقه کشم در کمر اوست\n\n(بیدل) مکذر از\nزانوی قناعت ؟ این حلقه پریزاده بالی بدر اوست\n\nشورانشای عشق از حسرت دل بوده است\nدر گرفتاری رساند نشئه پرواز من\nشبنم طینت جاده سر منزل آسایشم\nکرد آخر واصل بزم نوال خود زمنم\nدفتر امکان ز بیکاری ندارد صفحه\nچون نفس آئینه دل هم ثبات ما نداد\nنیست نیرنگی که نقش اعتبار خاك نيست\n\nکوس ارباب کرم فریاد سایل بوده است\nعالم آزادی چو سروم پای در گل بوده است\nآشیان عيش زیر بال بسمل بوده است\nسایه را در خانه خورشید منزل بوده است\nپردة چشم غلط بین فرد باطل بوده است\nحیف نفس ما که در هر صفحه قابل بوده است\nپست گردیدن بصدهستی مقابل بوده است\n\nچشم غفلت پیشه را افسردگی امروز نیست\nموج تا در جنبش آید میرود از خود حباب\nغافل دارد زودرالاف بیاض چون حباب\nقالب افسرده مارا در غبار وهم سوخت\nگرقضا خواهم غم قطع امیدم میکشد\nبگودی کرد از حضور لیلی دل غافلم\nامتداد عمر ( بیدل ) سختی از طبع نربود\n\nمشت خاك ماچو ما بود کاهل بوده است\nکرد مال افشان زنکیم همین بل بوده است\nپردة چشمی لچندین جلوه حائل بوده است\nغوطه بحريكه ماترديم ساحل بوده است\nمرك هم چون زندگانی بشوه شکل بوده است\nورنه هر اشکی که رفت از دیده محمل بوده است\nگردش سال اسيابي دانه دل بوده است\n\nشوق تا گرم عنان نیست فسردن برضاست\nچشم حاصل چه توان داشت که در مزرع عمر\nدست کل دامن پولی نتوانست گرفت\nکوهی نور فریب که شود رهبر من\nچاره اندیشیم از فیض الم محرومیست\nاندية انجمن پاس بضوحی نزند\n\nگر براحت نرد ساحل ما هم دریا ست\nچون شرر دانه فشانی همه بر روی هواست\nرفت کیرانی از ان بنجه که در بند حناست\nناله خارقدمی دارد واشك آيله پاست\nفکر بی دردی اگر زد تپد در دلهاست\nسودن دست ندامت زدکان بزم صداست\n\nراختی در قفس وضع کدورت داریم\nزندگی نیست متامی که تسکین ار زد\nخیمه وا مانده مجريم اگر کار افتد\nساحل کو که دهم عرض خود آرائیها\nهمه جا کم شده کان آیینه زنگم هم اند\n(بیدل) از باده کشان وحشتی عشرت نرمد\n\nزنگ مژکان بهم آواردن آينيه ماست\nکار وان نفس ما همه جاهن زد در است\nنفس سوخته آنجا ذره زیر قباست\nهريكا كوهی من جلوه فروش دریاست\nمن ز خود رفته ام وفرجه بناء عنقاست\nدلم عریاں طرب ريشه موج صهباست\n\nشوق بیدارد و در چشم کسان راه منست\nعجز رنگ طپید ناز بمانی دارد\nحرف نیرنگ می رسید که چون شمع خموش\nدر عمر و عیش تفاوت نارقم که چوشمع\nموج گوهر سرموئی به بلندی نرسید\n\nهر کجا کرد نگاهیت کمینگاه منست\nکیدکستان سایا اقبال را گاه منست\nرفته ام از خود و واماندگی افواه منست\nخنده بمگريه همان آتش جانکاه منست\nشوخی چین خجل از دامن کوتاه منست\n\nداغ تأثیر و فایم که بآن افسردن\nحيرتم آيله با کرد که چون موج گهر\nبوی هستی کايف اندود غبارم دارد\nمحو نسيانكدة عالم گم گشتکیم\n(بیدل) آن به که دود ریشه من در دل خاك\n\nجگر بی اثری سوخته آه منست\nهر طرف کام نهم دل بسر راه منست\nصافی آینه ام از نفس اکراه منست\nهر که از خود تغافل زند آگاه منست\nورنه چون نالا هزار آيله در راه منست\n\nشوق میکفت کنون شوخی اوهام کجاست\n\nوصل گویاست سخن سازی پیغام کجاست\n\nفکر غواست چرا غیكه درین محفل سوخت\n\nغفلت افسونی دود هوس خام کجاست\n\nمست ناز است طپش کلفت افشردن کو\nصید خویش است تصور قفس و دام کجاست\n\nشوكت شاهم از فیض جنون در قدم است\nكفر و دين در کره پیچ و خم يكد كراند\nخوی معشوق زآئينة عاشق دریاب\nوحشی صید کند ده مردی داریم\nاعتبار نیست درین عرصه تمایز کفان\nو هم برشرم ما کن که درین عبرتکاه\nحسن بی مشق تأمل نگذشت از دل ما\n\nچشم زخمی نرسد آبله هم جام جم است\nظلمت و نور چو آئینه و جوهر بهم است\nطینت برهمن از آتش سنك صنم است\nرشته کوهن شایم نفس صبحدم است\nسر موئی اگر از خویش برآنی علم است\nآب گردیدن واز خود نگذشتن ستم است\nصفحه حیرت آئینه عجب خوش قلم است\n\nتاب الفت نتوان یافت برشته عمر\nصاحبسوز شیشتکان امت آشفتکیم\nكينه در طبع ملایم بکند نشونما\nچاك در حبيب حيايم زنم مژکان\nحياك شايد دل از اسباب هوس پردازد\nدیده در خواب عدم هم مژه برهم نزند\nنفس صبح تپیدیم بساحل نرسید\n\nصبح وحشت زده با دوش نفس دردرم است\nوضع مارا سر زلف پریشان قسم است\nفارغ از جوش غبار است زمینی ندم است\nرك اين برك کلم جادة راه عدم است\nورنه درملك نفس صافی آینه کم است\nکر بداند که تماشا چه قدر مغتنم است\nرشته عمر ز اشکیم بکره شبنم است\n\nمیچکد سجده زیبای نمودم ( بیدل )\nشاهد حال من آئينة طلق قدم است\n\nشیوه خصم ترحم که تیغ هدم اوست\nترا غفلت صلا حت مزد سلمانی\nچه ممکن است ززلفت برون طپیدن دل\nبهار خط باین رنك و بو چه امکالست\nهوای الفت چکاله مشربی داریم\n\nکباب گلشن داغم که شعله شبنم اوست\nاز ان شکين شوم که غنچه خانم اوست\nکه حسن هم ز اسیران حلقه خم اوست\nنفس در آئینه ما هوای عالم اوست\nقمرار ما طلب او نشاط ما غم اوست\n\nشکار ناز خیا لیست ناتوان دل من\nببرق تیغ تو نازم که در بساط خیال\nزشکی دم اندیشه می طپد در خون\nشهید تیغ که زین وادی خراب گذشت\nبهشت خرمی ماست مجتمع امگان\n\nکه ژنگ دهم بقسترك بسنه ره اوست\nهزار صبح تجالی مقابل دم اوست\nچکوله مختر هم در فضای دریم اوست\nکه شاره صبح هجوم غبارما ثم اوست\nولی چه سود که شخص هیون آدم اوست\n\nبچشم کم مکلی ( بیدل ) ستم زده را\nکه آبروی محبت بديدة نم اوست","chars":5777,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00105.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/105","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/105","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}