وزارت امور خارجه
[ILL]
[ILL] افغانستان
[ILL]
(شماره ٥)
وزارت امور خارجه
مؤسسه خدمات سیاسی
مختصر تاریخ افغانستان
از کنفرانسهای شاغلی سید قاسم «رشتیا»
١٣٣٦
1457
(١٥٧)
جنگهای جلال آباد و اوضاع کابل
آوازهٔ شورش ملی کابل وکشته شدن انگلیسها و تخلیهٔ کابل از طرف آنها با وجود شدت زمستان بزودی به همه اطراف و اکناف مملکت پراگنده شده و در هر جا مردم بمجرد شنیدن آن بمقصد جهاد کمر بسته انگلیسها وطرفداران و دستنشاندگانشان را از بین برداشتند و زمام امور ملی را از کف آنها خارج ساختند چنانچه اولتر از همه بقرار شرح بالا در وردك و چهاریکار انگلیها را مقتول و یا اسیر ساختند سپس در غزنی شمس الدین خان بن سردار امیر محمد خان پالمر صاحب منصب انگلیس را گرفتار ساخت و راه کابل را بروی عساکریکه از قندهار بایست حرکت میکردند قطع نمود همچنین قلعهٔ قلات نیز در اثر فشار ملیون ترك داده شد مکتوب الفنستن که به جنرال نات حکمران نظامی قندهار رسید اوکه خود را از صحنهٔ قتال دور میدید فوری برای تخلیه اقدام نکرد ومنتظر انکشاف اوضاع نشست ولی برای ارسال امدادیکه قبلا مکنا تن از او خواسته بود باوجودیکه ٩ هزار عسکر باختیار خود داشت نیز اقدامی ننمود زیرا که از یکطرف زمستان رسیده بود و راه بین کابل و قندهار برفگیر و صعب العبور بوده واز طرف دیگر از طغیان قبائل عرض راه خبر شده و این لشکرکشی را خطرناك میدانست و ازهمه گذشته حالت قندهار مامون نبود و مردم که از واقعات کابل شنیده بودند گوش بآواز بوده و در اطراف قندهار سران ملی علناً قیام کرده بودند بنابرین جهات جنرال نات فیصله کرد که تا معلوم شدن اوضاع قندهار را حفظ کند و بدیگر اقدامی تشبث نورزد پس کنترل خود را بر قندهار شدیدتر ساخته و آمادگی لازمه گرفته گوش بآواز نشست اما در جلال آباد بزودی بارسیدن محمد اکبر خان جنگ شروع شد اکبر خان غیورکه برای بدرقه انگلیسها تا جلال آباد آمده بود تقریباً هیچ یک قوهٔ منظم در اختیار نداشته تنها همان غازیهای با حرارت که تاجلال آباد او را همراهی کرده بودند لشکر او را تشکیل میدادند. با وجود این بدون فوت وقت به حمله شروع کرد عساکر انگلیس که از قلعه بیرون شده بودند در اثر این حمله که بتاریخ ١٨ جنوری (١٨ ذیقعده) صورت گرفت به قلعه داخل شدند اکبرخان محاصره را بدورشان تشدید نموده و برای آنکه کار به طول نه انجامد (زیرا خوف رسیدن قوه از پشاور و پراگندگی کار کابل و قلت جبخانه درمیان بود) انگلیسها را هر قسم تحریک میکرد تابه جنگ میدانی حاضر شوند چنانکه یکروز بیرق انگلیس را که از اردوی الفنستن گرفته بود برای تشجیعشان بیرون آورده به آنها نشان داد اما اینهم تاثیر نه بخشید واگرچه یکبار از قلعه خارج وبمیدان برآمدند مگر بزودی مغلوبانه بشهر داخل شدند و محاصره دوام کرد و سلطان احمد خان هم بدست خود زخم برداشت. در ضمن این واقعات که عساکر انگلیس کابل را ترك گفتند و اکبر خان و سلطان احمد خان و محمد شاه خان با یکو خیل بقصد بدرقه
(۱٥٨)
آنها و اینکه مبادا در جلال آباد توقف کنند به مشوره سران ملی با آنها همراهی کردند در کابل یکعده
از سران ملی نواب محمد زمان خان را به شاهی قبول کردند و بار ثانی به او بیعت نمودند حالا نکه شاه شجاع
هنوز در بالا حصار محصور ولی از طرف ملت منفور بود زیرا ملت میدانست که در تمام اوقات شورش و
محاصره شدن انگلیس ها شاه شجاع که میتوانست علنا طرف ملت را گرفته صداقت خود را بوطن و ملت
ثابت سازد باین امر اقدام نکرد، بلکه برخلاف به اعانت انگلیسها اقدام نموده بود و پسر خود را
برای کمک شان اعزام وسلسله مخابرات را نیز بامکناتن ترک نکرده بود اما سران تجربه کار و دانسته
چون امین الله خان لوگری که روی کارآمدن نواب محمد زمان خان را سبب جنگ داخلی مزید دانسته
و خبر داشتند که محمد اکبر خان و سلطان احمد خان آن را قبول نکرده نزاع رخ خواهد داد خصوصاً
در حالیکه هنوز قشون بیگانه در جلال آباد و قندهار موجود و هر آن خوف حمله انتقامی انگلیس ها
از هر طرف متصور بود، پس صلاح را درین دیدند که با شاه شجاع بسازند و مملکت را بی سر نگذارند
تا وضعیت روشن شود پس امین الله خان در اثر رجوع والتماس شاه شجاع که پسر خود شاهپور را نزد
او فرستاده بود بتاریخ ١٩ فروری ١٨٤٢ ع (صفر ١٢٥٨ ه ق) نزد شاه شجاع رفته با وی مذاکره
کرد و به او مشوره داد که باید با ملت هم دست شده و از طرفداری انگلیس ها دست بردارد و نواب
محمد زمان خان را وزیر خود شناخته برای جهاد عسکر جمع کند و به امداد محمد اکبر خان که از مرکز
قوه میخواست اعزام دارد، و از اکبر خان عذر گذشته را بخواهد شاه قبول کرد و هم در اثر درخواست
محمد اکبر خان به میجر مکریگر مامور سیاسی انگلیس در جلال آباد مکتوب نوشت که باید جلال آباد
را تخلیه کند و در آن صورت شاه شجاع بضمانت خود، ایشان را سلامت تا پشاور خواهد رسانید .
با وجود این شاه شجاع نه از خود مطمئن بود و نه از حمایت انگلیس ها دست بردار میشد و از همه
بیشتر از بارکزائی ها بالا خاصه اکبر خان خوف داشت و وجود او را سبب بر بادی خود در حال و آینده
میدانست ازین رو شخصی را که به رساندن آن مکتوب به مکریگر مامور ساخته بود. ضمناً شفاهی تعلیم
داد، مکریگر را آگاه سازد که مکتوب او در اثر فشار نوشته شده و نباید بآن اعتماد کند بلکه باید
جلال آباد را حفظ و هر چه زودتر از پشاور کمک بخواهد و هم طوری کند که اکبر خان از بین
برداشته شود بالمقابل مکریگر هم با و اطمینان داد که بزودی عسکر از پشاور حرکت خواهد کرد باید
شاه تا پانزده روز مردم کابل را از حرکت بطرف جلال آباد مانع شود بنابرین شاه در حالیکه ظاهراً
حاضر شده بود که برای جهاد حرکت کند و بواسطه امین الله خان لوگری مردم را به جهاد تشویق
مینمود لیکن در باطن فکر گذشتاندن وقت را داشت چنانچه بدون جهت دو ماه را بهمین تعلل امروز و
فردا گذشتاند و هم بین شاه و نواب محمد زمان خان که به اصرار امین الله خان وزارت را قبول کرده
بود اتحاد موجود نبود و شاه نواب را از ترس ، آزادانه بحضور خود راه داده نمیتوانست و نواب هم
(١٥٩)
بدون محافظ بحضور شاه تمپر فت پس این شاهی و وزارت صرف بنام بوده کارها بدست امین الله خان
بود که از دل و جان برای تهیهء جهاد میکوشید.
از آنطرف مکریگر به تعلیم شاه پاینده محمد خان کاکری ملازم محمد اکبر خان را اغوا کرد که نامبرده
را بقتل برساند وی در موقعیکه محمد اکبرخان براسپ سوار میشد ـ بر او گله انداخت که ببازوی
اکبرخان اصابت کرد. هر چند بعد از اعتراف، شخص موصوف که گفت به تحریک شاه شجاع
این کار را کرده است، از طرف محمد اکبرخان غیور بخشیده شد ـ اما سلطان احمد خان که این
بخشیدن را سبب جسارت مزید خائنین ملت میدانست نامبرده را بقتل رسانید. محمد اکبرخان که
از رویداد های کابل و روی کار آمدن مجدد شاه شجاع شنید فیصلهء سران ملی را پذیرفت ولی چون
از صداقت شاه شجاع مطمئن نبود پیغام فرستاد اگر شاه به ملت صادق میباشد ـ فوری خودش برای
جهاد حرکت کند در آن صورت او هم حاضر است در تحت فرمان وی برای مدافعهء وطن خدمت
نماید. این پیغام اکبرخان در وقتی رسید که شاه دو ماه را به وعده و وعید گذاشتانده وهنوزهم
برای حرکت حاضر نبود. پس از گرفتن این مکتوب سران ملی چون نواب محمد زمانخان ومیرحاجی
(بن میرواعظ مرحوم) فیصله کردند که چون شاه با انگلیسان همدست است نباید بیش از این انتظار
او را بکشند بلکه باید ملت بهیجان آمده را که اینقدر مدت در انتظار نگه داشته اند ـ اجازهء حرکت
بدهند بنا بر این میرحاجی قیادت مجاهدین را بدوش گرفته بیرق جهاد را بلند کرد ومردم را
امر حرکت داد.
شاه که ازین واقعه شنید سخت پریشان شد و دانست که اگر بیشترازین تعلل بخرج دهد نه تنها
مقام او برای همیشه از دستش خواهد رفت بلکه جان او نیز در خطر خواهد افتاد. پس اعلان کرد
که فردا خود شاه نیز با ملت حرکت میکند اما به خاصان خود میگفت که آهسته آهسته حرکت میکنیم
و تا یک ماه به جلال آباد میرسیم در آن جا من خود را به اردوی انگلیس میرسانم وعساکر بیسر
مانده پراگنده میشود چنانچه روی همین نظریه روز اول که از کابل حرکت نمود (٥-اپریل ١٦حمل)
در دو میلی شهر در سیاه سنگ توقف ورزید و بنام سان دیدن، قوا معطل کرد. درین وقت تمام بزرگان ملی از
هر قوم و هر طبقه بیرقی ساخته و در تحت آن بقیادت یک جوان جنگی جمع شده بودند که درین جمعیتها
سرداران بارکزائی چون محمد عثمان خان وشجاع الدوله خان(بن نواب محمد زمانخان) نیز وجود داشتند
و شاه به نظر بی اعتمادی بایشان میدید ـ میگویند در همین روز مکتوب سردار سلطان محمد خان
از لاهور برای برادر زاده اش نواب محمد زمان خان رسیده بود که در آن بقسم طعنه برای او نوشته
بود که «پسر دوست محمدخان لات (مکتاتن) را کشت اکنون شما اگر دستار غیرت بر سر دارید
لات بزرگ را (مراد خود شاه شجاع) زنده نگذارید». این مکتوب که در محضر تمام افراد خاندان
بارکزائی قرائت شد ـ خون پسران جوان شان چون محمد عثمانخان وشجاع الدوله خان رابجوش
(١٦٠)
آورد. غیرت ملی و رقابت او در زادگی چنان تحریک شان کرد که این دو نفر خفیه باهم عهد کردند
تا این طعنه را از دامن خاندان خود رفع کنند و باچند نفر از دوستان خود چون شاغاسی دلاور
و نور محمد خان «کانقشه» ترتیب دادند که شاه شجاع را قبل از حرکت بطرف جلال آباد بقتل برسانند.
موهن لال عقیده دارد که درین اقدام نواب عبدالجبارخان نیز محرک ایشان بود قرار بیان سراج التواریخ
گویا پلان آنها بایست در موقعیکه شاه صفوف مجاهدین را معاینه میکرد ـ اجراء میشد اما اتفاقاً
در همان وقتی که نوبت شجاع الدوله و محمد عثمان خان رسید شاه شجاع که از سرداران بارکزائی
متزجر ویران هایی اعتماد بود ـ دامن خیمهء خویش را پائین انداخت و از پذیرفتن احترام
سرداران بارکزائی خود داری نمود و آنها موقع نیافتند و در اثر آن پیش آمد نقشهء ابتدائی ایشان بهم
خورد . محمد عثمان خان تصور کرد که شاه از فکرایشان آگاه شده است و موقع هم از دست رفته
پس از اجرای عزم خویش منصرف شد. اما شجاع الدوله بعزم خود راسخ ماند و تاشام بانتظار بسر
برد تا مگر فرصتی بدست آید. درین موقع شاه شجاع که تا این زمان فکر خود را یکطرفه نکرده و هنوز
تردد داشت از جوش و خروش مردم درک کرد که کار جدی است و نمیتواند دیگر ملت را به امروز
وفردا فریب بدهد . بلکه بایست از کابل حرکت کند پس مخفیانه برای برداشتن جواهرات خویش
از سیاه سنگ به بالاحصار برگشت . شجاع الدوله که مترصد فرصت بود ـ او را تعقیب کرد و تمام
شب را در عرض راه بین بالاحصار و سیاه سنگ در انتظار گذرانید .
قتل شاه شجاع :
٦٠ نفریکه بمعیت شاغاسی دلاور و نور محمد خان رکاب با او همراه بودند از بسیار انتظار خسته شده
پراگنده شدند اما شجاع الدوله هنوز هم انتظار کشید تا اینکه دم صبح شاه شجاع در چپانی که به واسطهء
٤ نفر کسار بردار حمل میشد ظاهر گشت . شجاع الدوله از کمین گاه خارج شده ـ براو گلهء پرتاب
کرد . کار برداران ترسیده چپان را انداختند وشاه که مجروح شده بود ـ از چپان خارج و رو بفرار
گذاشت و در تاریکی خود را در یک جر خشک انداخته پنهان شد. شجاع الدوله که هر قدر جستجو کرد
او را نیافت و بالاخره در حال مایوسی میخواست که اسپ خود را که نزد شاغاسی دلاور بود
گرفته حرکت نمایند زیرا هوا روشن شده میرفت اما شاغاسی باو توصیه کرد که کار را نباید نیم کله
گذاشت و هر دو نفر به جستجو برآمدند شجاع الدوله شاه را در پناهگاهی یافته براو حمله کرد
درین وقت شاه شجاع تضرع نمود که «سردار ـ سرکار چه گناه کرده است» شجاع الدوله
در جواب گفت «گناه شاه خیانت به قوم واسلام وطرفداری از کفار است»
این را گفته گلهء دیگر جانب او پرتاب نمود که شاه از اثر آن از پا درآمد . و شجاع الدوله
غیور که قصدش رفع یک لکه بدنامی از نام ملت و از بین بردن یک عایق مهم از راه مقاصد ملی
(١٦١)
بود . بدون آنکه اعتنائی به جواهرات شاه بکند ـ برای خبرکردن دیگرسران ملی حرکت
کرد وسپس کار برداران که باطراف پنهان شده بودند نعش شاه را کشف و در سیاه سنگ و بالاحصار
ازکشته شدن او خبر دادند و یک نفر از ایشان ( شهنوازخان پیشخدمت ) در حین جستجو در نزدیکی
نعش شاه خریطه جواهرات را که شاه قبل از مرگ خود احتیاطاً در درز دیوارگذاشته بود تا اگر نجات
یابد آنرا پس بگیردـ یافته در سرچوك نزدصرافان هندو برد و اواز قیمت اصلی آن چیزی نگفته به
عوض ده پوند همه را گرفت اما چون یک نفر دیگرمعامله را دیده بود ـ به او هم پنج پوندداد ولی
آن شخص قضیه رابه شجاع الدوله رسانده و او جواهرات راکه ملک ملت بود ـ مسترد کرد .
قتل شاه شجاع بروز ٣ اپریل ١٨٤٢ (٣صفر١٢٥٨ ه ق) اتفاق افتاد و نعش اورا درهمان روز
برداشته به جوار قبر پدرش درچهار باغ کابل دفن کردند و در پای تابوت این شاه بدبخت ملت بجای
آنکه نوحه و گریه کنند چنین فریاد میکردند :
« لات کلان به لات خورد ملحق شد » پس از مرگ شاه شجاع شهزاده شاپورکه از طرف شاه
شجاع حین عزیمت او بطرف جلال آباد ـ بحیث نائب السلطنه تعیین و نصرالله خان بن امین الله
خان لوگری بحیث معاون او مقرر شده بود ، دروازه های بالاحصار را مسدود ساخته و ازترس آنکه مبادا
ملت که پدرش را بنام هواخواهی کفار بقتل رسانیده بود براو وفامیل شان نیز هجوم ببرد ـ امرتیاری
داد. ازطرف دیگرشهزاده فتح جنگ که با عساکر ملی در سیاه سنگ بود ـ از آنجا فرارکرده در قلعهء
محمود خان بیات پناه برد اما بزرگان ملی چون امین الله خان لوگری و میردرویش که برای ضبط
وربط امور از سیاه سنگ بکابل مراجعت کردندـ پس از دفن شاه مقتول ـ باهم قرار دادند که برای
آنکه فعلا درمملکت اغتشاش رخ نداده وسبب پراکندگی شیرازهء ملت نشود خصوصاً درحالیکه
انگلیس در صدد انتقام بود ولشکربزرگ بطرف افغانستان سوق کرده بود بایست فوراً شاه جدید
ازبین پسران شاه شجاع تعیین گردد . روی این فیصله شیرازهء فتح جنگ را که پسر بزرگ شاه شجاع
بود درنظر گرفته او را ازدست محمود خان بیات که نظربند بود رها و دربالاحصار رسانده باو بیعت
کردند. اما نواب محمد زمان خان که این انتخاب را غیر صحیح وپسران شاه شجاع راهم مثل خود او اجنبی
پرست و مخالف و منفورملت وازهمه گذشته بی کفایت میدانست باین فیصله رضا نداده به مخالفت
اقدام کردوچون مردم نیز از زمامداران اجنبی پرست بسیر آمده بودندـ طرفداری نائب لوگری
راباهمه محبوبیتی که داشت ـ گوارانکردند و به مخالفت او قیام ورزیدند. بنابران نائب امین الله خان
بمعیت فتح جنگ دربالاحصار محصورشده و مجاهدین آنها را به محاصره گرفتند . با هم چون
قوهء عسکری و اسلحه در دست آنها بود به زودی خود را از محاصره خلاص کرده برقوای ملی فشار
آوردند . درین وقت بود که وزیر اکبرخان وسردارسلطان احمد خان از کشته شدن شاه شجاع
(١٦٢)
و تفرقه بین سران ملی شنیده و از جلال آباد حرکت و بکابل رسیدند و چون از جریانات آگهی حاصل کردند اولتر از همه قوای فتح جنگ را به بالاحصار عقب نشانده حصاری ساختند و آنوقت محمد اکبر خان با نائب امین الله خان داخل مفاهمه شده و به او توصیه کرد که ازین شاه پوشالی طرفدار انگلیس صرف نظر و به مجاهدین ملی ملحق گردد و دست جمع برای دفع اجنبی که اکنون بخاك وطن بار دیگر تجاوز کرده است شروع بکار کنند - نائب امین الله خان مشوره او را پذیرفته به مجاهدین پیوست - فتح جنگ در انتظار جنرال پالک محاصره را ٤٠ روز طول داد آخر الامر به مشوره محمد شاه خان بابکرخیل و امین الله خان لوگری به اکبر خان پیغام فرستاد که اگر شاهی او را بپذیرد - وزارت از آن او خواهد بود و امور مملکت در کف او گذاشته خواهد شد .
پادشاهی فتح جنگ و وزارت محمد اکبر خان
سردار محمد اکبر خان که درین وقت خبر حرکت جنرال پالک را با ۲۰ هزار عسکر منظم از پشاور بطرف جلال آباد شنید و انگلیس ها هم بهمین امید در جلال آباد محاصره را طول داده بودند - مصلحت را در آن دید تا از طرف کابل خود را آسوده ساخته به دفع دشمن خارجی بپردازد و چون میدانست که پسران شاه شجاع مثل خود او حیثیت خود را در نظر ملت باخته اند و آینده نمیتوانند بر خلاف ملت کاری بکنند برای دفع نزاع باین پیشنهاد که همه بزرگان ملی قبول آنرا ضروری میدانستند موافقت کرد و به بالاحصار رفت و عسکر را تنظیم و امور مملکت را بدست گرفت و ازین وقت مشهور به وزیر اکبر خان شد - اما فتح جنگ که عهد نامه خود را باوزیر اکبر خان صرف برای نجات یافتن از محاصره و پیدا کردن راه رابطه با انگلیس ها عقد کرده بود - همینکه از محاصره خلاص شد ، به جنرال پالک مکتوب فرستاده و او را دعوت آمدن معجلانه به کابل نمود و این مکتوب بدست وزیر اکبر خان افتاد بنا بران پس از گرفتن این وثیقه بلا فاصله او را حبس و دارائی اش را ضبط نمود .
اما فتح جنگ که بعضی خائنین به توصیه ، انگلیس او را حمایه میکردند بزودی وسیله فرار او از بالاحصار فراهم و سقف عمارت را شگافته از راه دروازه ، خونی خارج و به چنداول رسانیده شد و از آنجا بلباس تبدیل از راه سرخاب لوگر بطرف جلال آباد اعزام گردید .
درین بین وزیر اکبر خان که قبلا از حرکت جنرال پالک بطرف جلال آباد اطلاع یافته بود بدو آ سردار سلطان احمد خان را با قوای ملی به آنطرف سوق داد و ثانی پس از ضبط و ربط امور کابل خود نیز باقوای دیگری که فراهم شد حرکت کرد: اما جنرال پالک که با ۲۰ هزار عسکر منظم از پشاور بمقصد انتقام خون مکناتن و پرنس و اردوی الفنستن اعزام شده بود طبعاً قوای مختصر ملی بدون سلاح نمیتوانستند
(١٦٣)
در جنگ میدان با او برابری کند. باهم سلطان احمد خان در درهء خیبر وسپس وزیر اکبر خان
در حوالی جلال آباد با او مقابله کردند ولی در پایان کارقوه را مساوی ندیده بطرف تیزین عقب نشستند
تا بار دیگر قوای ملی را از اطراف و اکناف مملکت جمع و برای جهاد با کفار متجاوز آماده سازند.
بارسیدن اردوی جنرال پالک قوای محصور انگلیس در جلال آباد پس از (٤) ماه محاصره
رهائی یافته و جنرال پالک که از تجارب گذشته عبرت گرفته بود با وجود پیغام های فتح جنگ
و دیگر انگلیس پرستان فوری بطرف کابل حرکت کرده نتوانست - بلکه برای پیدا کردن یک راه
حل دیگر منتظر نشست. فتح جنگ که از کابل فرار کرده بود هم سرراست نزد او ( جنرال پالک )
شتافته و یک بار دیگر ثابت ساخت که او نیز مثل پدرش خائن ملت و اجنبی پرست میباشد ـ و جنرال
پالک او را تسلی داده وعده داد که دوباره بر تخت خود جلوس خواهد کرد.
موافقهء انگلیس با امیر دوست محمد خان :
در ینوقت با وجود اعلامیهء ثانی لارد (آکلیند) که بعد از شنیدن واقعه بربادی قشون انگلیس
نشر و در آن تصمیم دولت برطانیه را برای اعزام عسکر بزرگ و بجا کردن شرف و منافع برطانیه
اعلام داشته بود ـ وبانر همین اعلامیه جنرال پالک با ۲۰ هزار عسکر اعزام شده بود - باز هم
در زیر دل حکومت برطانیه احساس نموده بود که نگهداشتن افغانستان در زیر تسلط برطانیه مشکل
بلکه متعذر است بنابر آن درصدد پیدا کردن راه حل دیگری برآمده بود - تا مطابق آرزوی ملت رفتار
کرده ازین راه روابط خود را بافغانستان و افغانها سر از نو استوار سازد و لارد النبره که جانشین لارد
آکلیند شد - باهمین هدایت به هندوستان رسیده و در عین زمانیکه جنرال پالک هنوز شهزاده
گان سدوزائی را به ظاهر حمایت میکرد در باطن تمایل دولت برطانیه بطرف امیر دوست محمد خان بود
و در انتظار مفاهمه و با امیر موصوف به جنرال پالک امر داده شده بود تا مارش خود را بطرف کابل به
فیصلهء این قضیه معطل سازد چنانچه حاکم اعلی جدید امیر دوست محمد خان را که برای گذشتاندن
موسم گرما بکوه های منصوری رفته بود دعوت آمدن به کلکته نموده به او پیشنهاد کرد که بافغانستان
برگردد وسلطنت خود را بار دیگر اشغال کند. امیر که از رویداد های افغانستان بدرستی اطلاع نداشت
و نمیدانست که انگلیس ها چقدر بیچاره شده خواهند بود که او را که خودشان رسماً از سطنت افغانستان
محروم ساخته بودند دوباره طرف رجوع قرارداده وسلطنت افغانستان را به او تکلیف میکنند -
این تکلیف را بدون گذاشتن کدام قید و شرط جز همان چیزیکه خود انگلیس ها پیشنهاد کرده بودند
یعنی تخلیهء افغانستان و گذاشتن امور داخلی بدست او قبول کرد. و ملتفت شده نتوانست که انگلیس
ها از فرط مجبوریت او را که رسماً دشمن برطانیه اعلان کرده بودند ـ بار دیگر به پادشاهی افغانستان
تکلیف میکنند و بنابر آن می بایست هر قسم شرایط را که برای سلطنت خود در افغانستان لازم می
(١٦٤)
دانست بمیان میگذاشت ـ اما متأسفانه این قسم نشده و انگلیس ها از بی خبری امیر از اوضاع افغانستان و حالت زار انگلیس ها در خود هند استفاده کرده یا باو موقع ندادند که شرایطی پیش کند و یا اینکه شرایط او را نپذیرفتند و امیرهم که از مجبوریت های انگلیس ها اطلاع نداشت اصرار نکرد ـ بهر حال پس از آنکه مسائل با امیر تماما فیصله شد لارد النبره برای استرداد شئون از دست رفته عسکری و سیاسی انگلیس لازم دانست تا یکبار دیگر عسکر برطانیه بصورت مصنوعی بکابل داخل شده و یکی از شهزاده گان سدوزائی را برای چند روز دوباره برتخت بنشانند بنا بران از امیر دوست محمد خان بنام وزیر اکبرخان خط گرفتند که وزیر نامدار و دیگر سران ملی را که وجود آنها مانع صورت گرفتن این اقدام انگلیسی ها بود به عقب نشینی توصیه و امر مینمود و امیر چنان کرد و برای قناعت وزیر اکبرخان عینک و قطی نصوار خود را نشانی فرستاد و باین قسم وزیر نامدار که امر پدر را بر همه چیز اولی میدانست. بعد از آنکه تیاری کافی برای جلو گیری از قوای جنرال پالک نموده و بمقام تیزین مدخل راه کابل را بقوه ملی خوب استحکام بخشیده بود مجبور شد علی الفور قوای خود را پراگنده ساخته خود بدون داخل شدن بکابل تا بامیان عقب نشیند و راه کابل را برای پیشرفت جنرال پالک صاف سازد وحتی دیگر سران ملی را هم از قول امیر به خود داری از مقاومت توصیه بنماید . باین قسم بود که جنرال پالک با ۲۰هزار عسکر انتقامی خویش ننگ عسکری وسیاسی دولت بر طانیه را بجا کرده (؟) پس از (٥) ماه توقف اجباری در جلال آباد بطرف کابل مارش فاتحانه نمود و بدون آنکه یک گله هم رد و بدل شده باشد بتاریخ ١٦ستمبر ١٨٤٢ع (١٨شعبان ١٢٥٨) هـ ق بکابل وارد شد. فتح جنگ در حالیکه جنرال پالک وجنرال سیل بدو طرف او اخذموقع کرده و مکریگرولارنس وموهن لال در عقب سرش حرکت مینمودند درمیان فیر توپ های سلامی در بالاحصار داخل و برتخت شاهی اخذموقع کرد وخان شیرین خان وغلام احمدخان با میزائی خائنین مشهور وزارت اور ابعهده گرفتند.
جنرال پالک و اشغال کابل
موهن لال مینویسد که در روز ورود عسکر انگلیس بکابل تمام اهالی شهر خانه های خودرا گذاشته و از شهر بیرون شده بودند وجز آنهائی که در وقت عقب نشینی اردوی الفنستن با آنها کمک کرده و اکنون انتظار جائزه وانعام داشتند کسی در شهر نمانده بود . اما اینها هم در ضمن ورود عسکر انگلیس چورشدند وعسکر برطانیه به مجرد دخول در شهرسرراست داخل چته شده وجائی را که در آن نعش (مکنائن) و(تریور) آویزان شده بود ، بهوا پراندند دکانها را چور کردند وطوریکه مولفین انگلیس اعتراف کرده اند «از هیچگونه تجاوزات ناشایست در شهر خود داری نورزیدند» و باین صورت انتقام صدمه را که بشرف برطانیه وارد شده بود (بفکرخود) گرفتند غافل از اینکه میگویند :
در برگ گل دوباره که آرد گلاب را
(١٦٥)
بهرکیف انگلیس ها اولین کاری که کردند اعزام یک قوه تحت قیادت مک کاسکل بطرف کوهستان
بود تا کوهستانی ها را که از قدیم با انگلیس ها مخالفت داشتند و به مجرد ورود دوباره انگلیس
تحت قیادت امین الله خان لوگری بنای قیام را گذاشته بودند سرکوبی دهد و ضمنا در صورتیکه وزیر
اکبرخان بار دیگر خواسته باشد بر انگلیس ها حمله نماید جلو او را مسدود سازد چنانچه این عسکر
قوای ملی را موقع اخذ ترتیبات نداده مراکز ایشان یعنی قصبات زیبای استالف و چهاریکار را آتش زدند
وزیر اکبرخان که درین وقت از غوربند به بامیان رفته برد کمپ اسرای انگلیس را نیز با خود
برده بود حالا نه، دسته دیگر از اسرای انگلیس که در شیوه کی و افشار کابل بودند (بشمول
موهن لال) توسط خان شرین خان و دیگر سران چند اول رهائی یافتند . در خلال اوقاتیکه جلال
آباد محاصره مانده و جنرال پالک بطرف افغانستان اعزام شده بود - جنرال (نات) در قندهار
میخواست با خوب شدن موسم بطرف کابل حرکت کند . اما مردم براو شوریده و صفدر جنگ
پسرشاه شجاع را نیز با خود متفق ساختند بنا بران جنرال نات با قوای خویش در قندهار بحال
نیمه محاصره مانده و جز اینکه موقع خود را حفظ کند دیگر اقدامی نتوانست و از هند برای خود
امداد خواست و منتظر نشست تا اینکه خبر ورود جنرال پالک باو جان تازه بخشید و هم جنرال
انگلیند با قوائی که از هند به کمک او رسیده موقعیتش را تحکیم نمود درین موقع که به قرار پلان
انگلیس ها کابل و جلال آباد و قندهار یعنی مراکز عمده افغانستان از طرف قشون انگلیس بار دیگر
اشغال شد شاید انگلیس ها میخواستند تا یکبار دیگر برای دوام این وضعیت بر خلاف قرار دادی
که با امیر دوست محمد خان کرده بودند(و هیچیک مویده هم برای ضمانت این وضعیت به نفع امیر
موجود نبود)سعی و تجربه بعمل بیاورند و دلیل آن هم اینست که پس از خلع فتح جنگ که بعد از
مشاهده اوضاع تهدید آمیز ملت مقام خود را بر تخت شاهی بی ثبات یافت و در ماه اکتوبر (شعبان)
به معیت محافظین انگلیس از افغانستان خارج شد بلافاصله شهزاده شاهپور برادر او را به شاهی
برداشتند و از اقلیت انگلیس پرست برای او بیعت گرفتند(٢٧ شعبان ١٢٥٨ ه ق ١٤ اکتوبر ١٨٤٢ ع)
و شهزاده محمد تیمور را بعوض صفدر جنگ به قندهار اعزام کردند .
خلع فتح جنگ وشاهی شاهپور :
اما اوضاع مغشوش مملکت و نفرت ملت و عدم اعتماد شان بر شهزادگان سدوزائی وخوف
انگلیس ها از تماس با اهالی بالاخره جنرال پالک ولارد النبره را ملتفت و قانع ساخت که دیگر
نمی توانند افغانستان را بهر اسم و رسمی که باشد تحت اشغال خود نگهدارند و یا پادشاهی را که
طرف اعتماد و محبوبیت ملت نباشد بر مردم افغانستان بقبولانند بنا بر آن پس از مخابره بالندن در
ماه شوال ١٢٥٨ ه ق (نومبر ١٨٤٢ ع) فیصله شد که افغانستان را بطرز قطع تخلیه کنند و امیر
دوست محمد خان را با افغانستان بیاورند .
-١٦٦-
روی این فیصله قطعی ، تخلیه افغانستان از قشون انگلیس شروع شد و به عساکر انگلیسی در
قندهار نیز امر داده شد تا بکابل آمده از آنجا همه قشون یکجا بطرف پشاور حرکت کنند و این از سبب
آن بود که می ترسیدند مبادا افغانها باز در وقت عقب نشینی آنها را مورد حمله قرار بدهند و بنا
بر آن عقیده داشتند هر قدر تعداد عسکرشان زیاد باشد و از نقطه نظر دفاع و مقابله مطمئن تر باشند
بهتر خواهد بودن اما حرکت جنرال نات از قندهار شهزاده محمد تیمور را طوری بیدل ساخت که او
هم مستقیماً از قندهار جانب هند حرکت کرده و صفدر جنگ برادر او که از طرف انگلیس ها معزول
شده بود دوباره از طرف سران ملی زمام امور قندهار را بکف گرفت .
تخلیه افغانستان :
عساکر برطانیه در ماه نوامبر ١٨٤٢ ع ( رمضان ١٢٥٨ ه ق ) به تخلیه افغانستان شروع نمودند
ولی طوری از خود خائف بودند که بقول موهن لال این تخلیه را باید یک شکست نامید نه یک
عقب نشینی اختیاری زیرا اردو از عقب معروض خطر و تهاجم بود و بصورت بی نظم و پریشان بسرعت
بطرف هند حرکت می کرد و حینیکه عساکر انگلیس از کابل خارج شدند شاهپور نیز در برابر حسیات
برافروخته ملی خصوصاً که از حرکت اکبرخان از تاشقرغان شنید تاب مقاومت نیاورده سراسیمه
کابل را ترک گفت و بعضی از طرفداران انگلیس که هنوز هم میخواستند خانه جنگی را در مملکت
ادامه دهند پس از رفتن شاهپور شهزاده حیدربن زمانشاه را به اشغال سلطنت تشویق نمودند و او را
برای مقابله باوزیر اکبرخان تا بامیان پیش فرستادند اما وزیر اکبرخان بمجرد رسیدن به بامیان
او را شکست سختی داد که در مراجعت بکابل یکنفر را هم طرفدار خود نیافت و او نیز جانب جلال آباد
فرار نمود و در آنجا بجمعیت محمد عثمان خان نظام الدوله بطرف هند حرکت کرد .
وزیر اکبرخان در انتظار ورود پدر زمام امور کابل را دوباره بکف گرفت .
امیر از طرف انگلیس ها از قید و نظر بندی رها و در حالیکه هنوز شاهپور و صفدر جنگ در افغانستان
بودند با و اجازه داده شد که بطرف افغانستان حرکت کندکه این بقول موهن لال صریحاً برخلاف
قرار داد سه گانه بود و گویا به این قسم انگلیس ها پس از ناکامی مطلق خود قرار داد سه گانه را
که با شاه شجاع و رنجیت سنگ انعقاد داده بودند خودشان نقض کردند و امیر دوست محمد خان
را بار دیگر پادشاه افغانستان شناختند. اما درینجا باز از فکر نفاق اندازی کنار گرفته در حالیکه
امیر دوست محمد خان را پادشاه افغانستان اعتراف کردند در صورتیکه پسرامیر و هوا خواهان
او مملکت را در دست داشتند و شاهان سدوزائی را طرد کرده بودند بدون هیچیک تعهد و ایجابی محض
برای تجزیه افغانستان قندهار را ملک امیر نشناخته سرداران قندهار را که در ایران بسر میبردند و از هیچ
رهگذر (ولو بلحاظ صرف مساعی برای استرداد حکومت شان باشد) استحقاق تصاحب مجدد قندهار را
-١٦٧-
نداشتند دوباره به قندهار دعوت نمودند و امیر دوست محمد خان را مجبور ساختند تا جدائی قندهار و هرات را قبول کند و سلطنت خود را باز به کابل و جلال آباد و غزنی منحصر بداند در صورتیکه سلف او شاه شجاع را همین انگلیس ها پادشاه قندهار و حتی بلوچستان هم شناخته بودند و آرزو داشتند هرات را نیز در موقع مساعد به حکومت او ملحق سازند و این دفعه که آن اساس آن قرار داد را بکلی برهم می زدند و حکومت را دوباره حق سلاله بارکزائی می شناختند هیچ مجبور نبودند آن ( ستاترکوی) سابق را مجدداً اعتراف و احترام کنند خصوصاً در حالیکه میدانستند امیر دوست محمدخان هیچگاه به این امر قناعت نکرده و اتحاد افغانستان نصب العین حقیقی او میباشد و شک نیست که با موافقه و یابی موافقه، انگلیس ها این هدف خود را بدون معطلی تعقیب خواهد نمود .
پس اولین علامت عدم خیرخواهی انگلیس ها نسبت بافغانستان و حتی به شخص امیر دوست محمد خان با اصرار آنها در تجزیه افغانستان به ملوک الطوائفی آشکار شده و در حالیکه بایست برای جلب رضای ملت افغانستان و اعتماد امیر دوست محمد خان که اکنون او را بنام دوست خود خطاب می کردند علاوه از اینکه حکومت تمام افغانستان را بشمول هرات و لااقل قندهار بنام او اعتراف میکردند (و این قسمت اخیر برای انگلیس ها هیچیک اشکالی نداشت و فداکاری تازه و یا نقض کدام تعهدی را ایجاب نمیکرد ) لازم بود درین وقت که سلطنت سک ها روبه ضعف گذاشته و مشرف به تجزیه بود پشاور و دیگر ولایات افغانی را که مال افغانستان بود بقلمرو او ملحق می نمودند تا به این قسم یک همسایه متحد و صمیمی برای خود پیدا کرده و دشمنی و استخوان شکنی ها ترمیم می یافت اما انگلیس ها چنین نکردند و از راه دوستی و یکرنگی که به زبان می گفتند عملا باو جود صداقت و اعتماد امیر دوست محمدخان که به یک وعده خشک و خالی شان شورش ملی را فرونشاند و به عسکر انگلیس اجازه اشغال مجدد کابل را داد ـ و بعد در موقع عقب نشینی قوای انگلیس مردم را از آزار ایشان و انتقام جوئی مانع شد ـ بمقابل او پیش نیامدند و اتحاد افغانستان را بدون هیچیک ایجابی ٢٠ سال دیگر به تعویق انداختند .
بهر حال امیر از راه پنجاب بطرف افغانستان حرکت کرده در لاهور مدت بیست روز مهمان شیر سنگ حکمران پنجاب بوده و باین قسم میان این دو دشمن دیرینه علاقه مودت برقرار شد وا گرچه شیرسنگ و سردار سلطان محمد خان برادر امیر که در لاهور بود امیر را تشویق دادند بر خلاف انگلیس با سک ها داخل اتحاد شود اما امیر نه تنها درین وقت این پیشنهاد را نه پذیرفت بلکه بعد از مراجعت به افغانستان تا سقوط سلطنت سک نیز کوچکترین اقدامی بطرفداری سک ها و یا بر خلاف انگلیس بعمل نیاورد . امیر از راه پشاور به افغانستان وارد و در سرحد از طرف وزیر اکبر خان و نواب جبارخان و نواب محمد زمانخان و سردار سلطان احمد خان استقبال گردید و وزیر اکبر خان اختیارات سلطنت را که تا این زمان بنام او عهده دار شده بود تماماً به پدر تفویض کرد
(۱۶۸)
و مانند یک فرزند مطیع و فدا کار و یک رعیت تابع و حاضر خدمت، برای قبول اوامر او اظهار
آمادگی نمود اما ملت که تاجدیشی دوم امیر را تنها و تنها از اثر فدا کاری ها و عرق ریزی های وزیر
اکبرخان دلیر میداند در سجع مهر امیر این بیت را که از قریحهء یکی از شعرای و ملی نمایندهء
افکار ملت بود ثبت نمودند.
بزد زفضل وعنایات خالق (اکبر) امیر دوست محمد دوباره سکه بזר
خلاصه امیر دوست محمدخان پس از سه سال و ۴ ماه ترک سلطنت دوباره بر تخت کابل جلوس
کرد و از طرف دیگر سرداران قندهار که در ایران علاقهء مروس از طرف شاه ایران بحیث جاگیر
وشهر بابک کرمان مرکز بود و باش آنها و یک لک روپیه معاش سالانه برایشان تعیین شده بود
ودرین مدت به موجب معاهدهء که ایران با انگلیس داشت اجازهء داخل شدن به افغانستان را حاصل
نکرده بودند پس از نشر خبر تخلیهء افغانستان باشارهء انگلیس از طرف شاه ایران اجازهء حرکت
به طرف افغانستان حاصل و از راه سیستان جانب قندهار حرکت نمودند و صفدر جنگ را که هنوز
در قندهار مانده ومردم بـرا و اعتماد نداشتند شکست داده فرار هند ساختند ـ و خود حکومت
خـویش را دوباره بدست گرفتند و باین قسم اوضاع قبل از سال ۱۸۳۹ ع (۱۲۵۴ ه ق) دوباره
در افغانستان عیناً بـرقرار شد مثل اینکه هیچیک واقعهء رخ نداده و امیر دوست محمد خان امیرکابل
وکهندل خان و برادرانش زمامداران قندهار ویار محمدخان الکوزائی که کامران شاه سدوزائی
را بقتل رسانیده بیود بلا وقفه پادشاه هرات بوده باشند.
و باینطریق انگلیها پس از سه سال و هشت ماه تسلط در افغانستان (از صفر ۱۲۵۵ ه ق تا رمضان
۱۲۵۸ ه ق اپریل ۱۸۳۹ـ نوامبر ۱۸۴۲ع) از اثر عدم انقیاد ملت افغان ، مملکت را مجبوراً
ترك گفته یک اردوی معظم خویش را ـ علاوه بر(پرستیز) ونفوذ معنوی خود در افغانستان چه بلکه
در تمام شرق ـ بطور جبران ناپذیری از دست دادند. درین سه سال و هشت ماه نیز چنانچه شرح دادیم
حالت انگلیس ها همیشه خوار وزبون بوده و از هرطرف باشورشـ وغای ملت مواجه بودند که
نمونهء این خواری وزبونی همانا معاهدات مغلوبانهء ایست که با سران ملی منعقد کرده و میخواسته اند
بهر شرط وقراری که سران ملت به آنها رفتار کنند ـ جانی بسلامت بکشند تا اینکه این آرزو نیز باثر
عدم صداقت در معاهدات و کوشش ایشان در نفاق اندازی بین سران ملی ، برآورده نشده ، تمام قوای
آنها از بزرگ تا کوچک طعمهء شمشیر بیدریغ افغانهای غیور گردید.
این بود جریانات و نتائج دورهء اول لشکرکشی انگلیس به افغانستان.
بهر حال مولفین انگلیس نسبت باین لشکرکشی، خودشان خوبتر قضاوت کرده و احتیاج به تفصیل
وموشگافی را برای ما نگذاشته اند . موهن لال مولف کتاب حیات امیر دوست محمد خان که کتاب
-169-
او از طرف حکومت برطانیه تصدیق و تقدیر شده اشتباهات لارد آکلیند و مکناتن را قرار ذیل خلاصه میکند:
۱- مخالفت باسران ملی و عدم احترام آنها.
۲- بی بازخواستی آمرین و تجاوزات مامورین.
۳- تحمیل مصارف یک اردوی بزرگ برعایدات قلیل مملکت.
۴- جادادن سران بارکزائی درملک و عدم احترام و دلجوئی از ایشان.
۵- تصادم باروحیات ملت و بی پروائی درمقابل آن.
۶- عدم مطالبه امداد فوری از هند در موقع شورش.
و امثال آن از قبیل مقرر کردن الفنستن جنرال بی کفایت و مریض بعوض لاردکین و غیره و غیره... اما سرهنری دیورند که از صاحب منصبان بزرگ انگلیس و درعملیات افغانستان شرکت داشت، در اخیر کتاب خود موسوم به علل (جنگ اول افغان) نسبت به این لشکر کشی چنین قضاوت میکند:
«در تاریخ هند هیچیک ضربت آنقدر تحقیر آمیز برای قدرت انگلستان و آنقدر پر از بی آبی برای اسلحه ما قید نشده مثل آن ضربتی که محمد اکبر خان را بتاج بخشی مشهو ر ساخت و امید همه مخالفین سیادت و اولیت برطانیه را در شرق تقویه کرد.»
از همه گذشته خود لارد آکلیند بتاریخ ۱۵ مارچ ۱۸۴۲ع (۱۲۵۸هـ ق) در مکتوب خود به نام قوماندان عمومی هند چنین می نگارد.
«از اول اشغال کابل بدامنی موجود بود و در تابستان ۱۸۴۱ع (۱۲۵۷هـ ق) بدامنی در قندهار شدت اختیار کرد و در نوامبر دامنه آن به کابل سرایت نمود. این انقلاب (زیرا بهتر است بجای بغاوت انقلاب گفته شود) که سبب بربادی و تباهی و واقعات تاسف انگیز و بالاخره قتل تعداد زیاد دسته های برطانوی گردید، یک ملامتی بشمار میرود که در تاریخ هند نظیر ندارد. همه این رویدادها از سبب مخالفت عمومی ملت افغانستان بمیان آمد و منجر به اتحاد تمام ملت مزبور بمقابل ما و مبدل به جنگی گردید که یک جنگ مذهبی وهم یک جنگ ملی بشمار میرفت، این واقعه باید ما را باین نتیجه برساند که اشغال افغانستان (اگر باز هم اشغال شود) بجای آنکه بمقابل یک متجاوز غربی برای ما یک منبع قوت شود منبع ضعف خواهد شد. بنابراین باید سیاستی که باثر آن پیشرفت عساکر ما درین مملکت اجراء شود ـ بکلی طرف توجه قرار نگیرد و معدوم تصور شود.
اینست قضاوت خود انگلیس ها درباره سیاست تجاوزی اشغال افغانستان در جنگ اول! افسوس که اخلافشان باز هم ازین تجارب و قضاوت های حقه عبرت نگرفته تجربه خود را تکرار کردند ولی بار دیگر بهمین نتیجه و قناعت واصل شدند...
-۱۷۰-
سلطنت دوم امیر دوست محمد خان
مراجعت امیر بکابل باشور و شعف استقبال شد زیرا ملت بعد از آنقدر انقلابات و تجارب تلخ تسلط
اجنبی ، انتظار پادشاهی را داشت که از خود شان باشد و مملکت را آرام سازد اما این دفعه نیز امیر
بیش از ربع افغانستان را در تحت اختیار خود نداشت زیرا تنها کابل و غزنی و جلال آباد در تصرف او
بوده ـ قندهار در دست کهندل خان و برادران اعیانی اش بصورت مستقل اداره میشد و هرات
در تحت زمامداری یار محمد خان الکوزائی از سلطنت مرکزی مجزا و ولایات ماورای هندوکش هم
در تحت رسوخ میرها و والی های محلی قرار داشتند .
بنابران باز مهمترین مسئله که در برابر امیر در سلطنت دومش عرض اندام میکرد، همانا وحدت
بخشیدن افغانستان بود و این در حقیقت تعقیب و تکمیل پلان ناتمام سلطنت اول او بشمار میرفت.
ولی این بار تجارب گذشته بالاخصه مشاهده قوه و قدرت انگلیس که در هند ملاحظه کرد، بردامیر
را محافظه کارتر از سابق ساخته بود و همین مسئله سبب شد که پلان اصلاحات داخلی را برا ستقلال
سیاسی مقدم تر بسازد و در روابط خارجی خود نهایت احتیاط را کار فرماید، بـه معاهدات خود با انگلیس
بکمال دقت و پابندی رفتار نماید و حتی در سیاست داخلی نیز از کمال مسامحه کار گرفته با هیچکس
علناً نپیچد و پلان اتحاد ملی و وحدت بخشیدن افغانستان را که آرزوی بزرگ او بود ـ با بسیار
محافظه کاری و تأنی در دست اجراء بگیرد چنانچه روی همین اساس بود که الحاق قندهار ۱۵ سال
و الحاق هرات ۲۰ سال وقت گرفت و در سمت ولایات شمالی که بدست میرهای محلی اداره میشد
نیز با نهایت خاموشی اقدامات کرده بطور غیر محسوسی تدریجاً آنهارا به حکومت مرکزی مربوط و تابع
ساخت ولی الحاق قطعی و مستقیم این ولایات باستثنای بلخ تقریباً تا اخیر سلطنت او صورت واقعی
بخود نگرفته بود .
بهر حال وقتیکه امیر دوست محمد خان زمام امور کابل و توابع آنرا برای بار دوم بکف گرفت
مملکت بیش از دوره قبل از استیلای انگلیس ابتر و فقیر بوده امور مملکت داری در اثر سوء اجراءات
عمال انگلیس و سپس در نتیجه انقلابات خانمانسوز بکلی درهم وبرهم و مملکت و ملت از همه بیشتر
احتیاج به امنیت داشتند تا خرابی های وارده را ترمیم نمایند و امیر نیز تمام هم خود را متوجه همین
قسمت ساخته موفق شد که امنیت را در متصرفات خویش تأمین کند . از حیث اینکه
اکثر مامورین سابقه از بین رفته و یا در خدمت اجنبی داخل و اعتماد حکومت و ملت را
از خود سلب کرده بودند امیر مجبور شد تا زمام امور ولایات را به پسران خویش بسپارد ولی از حیث اینکه
میخواست در سیاست داخلی و خارجی از صلح و آشتی کار بگیرد و یک دوره گذشت و متارکه را
روی کار آورد، رجالی را که مزاج تند و خلق رزمی داشتند و با دول اجنبی در آویخته
-۱۷۱-
و طرف خرف وعدم اعتماد ایشان واقع بودند از صحنه خارج ساخت و درین راه حتی از عقب انداختن وزیر اکبر خان فرزند نامدار خویش و سردار سلطان احمد خان برادر زاده و داماد شجاع خود نیز دریغ نورزید. چنانچه اول الذکر که همه انتظار داشتند عهدهء وزارت پدر را اشغال خواهد کرد - بیش از حکومت جلال آباد موقعیتی را بدست آورد نتوانست و درعین حال امیر او را جهته تأمین موقتی نقاط واقوامی که سرکشی و امنیت را اخلال مینمودند در نظر گرفته بود و اخیر الذکر را نیز جز به مصاحبی حضور خود بدیگر وظیفه تعیین نکرد. همین قسم امین الله خان لوگری، محمد شاه خان بابکر خیل، نواب محمد زمان و پسرش شجاع الدوله خان و محمد عثمان خان و نواب جبار خان همه در تشکیلات جدید مقامی نیافتند و اشخاص با نفوذ قومی در تحت نظر حکومت قرار گرفتند. بالمقابل پسران امیر به شرح ذیل بحکومت ولایات نامزد شدند :
وزیر اکبر خان بحکومت لغمان و جلال آباد - سردار شیر علی خان بحکومت کرم- سردار محمد افضل خان بحکومت زرمت - سردار محمد اعظم خان بحکومت لوگر - سردار غلام حیدر خان بحکومت غزنی سردار محمد امین خان بحکومت کوهستان - سردار محمد شریف خان بحکومت بامیان سردار محمد اکرم خان به حکومت هزاره جات که هنوز این منطقه پوره تمامین نشده بود)
و نیز امیر بنام پنج پسر بزرگ خود پنج كندك عسکر منظم از روی تشکیلات عسکری دنیا تشکیل داد که درین وقت تمام اردوی امیر را همین پنج كندك تشکيل میدادند و معاش شان از مالیات حکوماتی که شهزادگان موصوف : وزیر اکبر خان - سردار شیر علیخان - سردار محمد امین خان سردار محمد شریف خان وسردار غلام حیدر خان در آن حکومت داشتند تادیه می گردید.
از جمله این شهزادگان تنها وزیر اکبر خان بنام بحکومت جلال آباد و لغمان نامزد بود و عملا طوریكه در بالا گفته شد امیر حضور را در دربار خود لازم دانسته و در محل حکومتش اعزام نمی کرد. زیرا بار اول که در بدو ورود امیر به لغمان رفته بود - فكر تسخیر باجور را نموده و این کار را در نظر امیر یک امر عادی و سهل جلوه داده بود و امیر هم شهزاد محمد افضل خان را با یک دسته عسکر به کمک او فرستاده بود اما همینکه از یکطرف مشکلات این لشکر کشی را ملتفت و از طرف دیگر تماس آنرا با انگلیس ها درک کرد فوری از آن منصرف و وزیر اکبر خان را بکابل خواست و از آن پس علی الاکثر او را در کابل نگه میداشت زیرا میدانست که وزیر اکبر خان غیر راز تعقیب نقشه استرداد اراضی از دست رفته افغانستان باز نمی ایستد و تأمین حدود سیاسی مملکت را نسبت به اصلاحات داخلی مقدم میدانند.
اما امیر در قسمتهائی که با ممالک خارجی تماس تصادمی را رو بکار نمی آورد و امرای داخلی را نیز ضعیف میدید این قدر محافظه کار نبوده و مشوره های وزیر اکبر خان را درین قسمت پذیرفته او را مامور انجام آن میساخت چنانچه در سال ١٨٤٣ ع (١٢٥٩ هـ ق) وزیر اکبر خان
-۱۷۲-
بمعیت سردار محمد اکرم خان به قسمتهای مرکزی اعزام شده ـ از بامیان تا حوالی مزار شریف از یکطرف و تمام هزاره جات را از طرف دیگر تا حدود ولایت قندهار و هرات تأمین نمود و ساحهٔ حکومت سردار محمد اکرم خان برا در خویش را توسعه بخشید. در مراجعت خبر یافت که سردار سلطان احمد خان که از امیر رنجیده و نزد کهندل خان رفته بود با پنج هزار نفر جانب کابل حرکت کرده است تا حقوق خویش را در سلطنت امیر قهراً بازیافت دارد. وزیر اکبر خان که ازین خبر شنید داوطلبانه بآ نطرف حرکت کرد و در مقر به عسکر قندهار که تحت قیادت رحمدل خان اعزام شده بود، رسید و سردار سلطان احمد خان را که با او رفاقت صمیمی و دیرینه داشت و در جنگ و صلح با هم یار بودند از قیام بمقابل عم بزرگش منصرف ساخت و به قناعت و اطاعت خود ـ که با همه حقوق ثابت هیچیک مطالبهٔ اشتراک را در سلطنت نکرده بود ـ او را قانع گردانید و سردار سلطان احمد خان حاضر شد که بکلی افغانستان را ترک گوید و به ایران برود. اما رحمدل خان بکابل آمده به توصیهٔ وزیر محمد اکبر خان که میخواست بین ارکان خاندان شان نفاق پیدا نشود از امیر عفو خواست و مرخص شد.
بعد از رفع این غایله امیر نفس راحت کشید و مدت دو سال دیگر در امنیت بسر برد. سیاست خارجی او عبارت از دوستی با انگلیس و صلح با دیگر همسایگان بود ـ از آنجمله با ایران روابط عادی داشته و صرف برای پیشبینی آینده در دربار ایران سعی میکرد تا ایران را از یار محمد خان پادشاه هرات دورنگه داشته زمینه را برای الحاق هرات آماده سازد. باروس و بخارا روابط مستقیم نداشت اما در هر حال از نفوذ تمام دول اجنبی در دربار خود بر حذر بود و نمیخواست نمایندهٔ هیچیک از ین دول را در افغانستان قبول کند چنانچه درین قسمت مساعی دولت برطانیه در نزد امیرچه در زمان توقف او در هند و چه بعد از ان بجائی نرسید و امیر از قبول نمایندهٔ خارجی بدلیل عدم قبول مسئولیت حفظ جان آن نظر به تجارب گذشته سرباز زد و حتی مثل گذشته نمایندهٔ غیر رسمی را هم نپذیرفت و همین قسم در موضوع تجارت نیز آزادی خود را حفظ و از داخل شدن در هر قسم قرار داد و تعهدی خود داری نموده و سیاست ( دروازه بسته ) را رویهٔ رفته در تمام موارد در مملکت تطبیق کرد ( که تقریباً از طرف تمام اخلاف او « باستثنای امیر شیر علی خان » تا آوان استقلال افغانستان ادامه یافت )
در سال ١٢٦٢ هـ ق (١٨٤٥ ع ) در نجر و و تگو بغاوتی رخ داد، ابتداء نواب عبدالجبار خان برای رفع آن مامور شد ولی کاری از پیشبر ده نتوانست تا آنکه امیر شهزاده محمد اکبر خان را بآن سمت تعین نمود و او با از بین بردن سران سرکش چون صاحبزاده جانان و صاحبزاده فتح ـ آنسمت را آرام ساخت و مالیات آنجا را جمع نمود. در اواخر همین سال مردمان اشپان و ماما خیل خوگیانی تمرد کردند. وزیر اکبر خان با تن بیمار بسرکوبی آنها شتافته و پس از فرو نشاندن این غایله به جلال آباد مراجعت کرد اما مرضش در پنجا شدت اختیار نموده به عمر (۲۹) سالگی دارفانی را وداع گفت
-۱۷۳-
و نظربه وصیتی که کرده بود تابوت او را به مزارشریف نقل دادند که در جوار روضه مبارک دفن گشت (١٢٦٣ ه ق مطابق ١٨٤٥ ع) نظر به بدبینی که در اواخر بین امیر و وزیر پیداشده بود و علت آن اختلاف نظرشان در سیاست خارجی بود ـ بعضی ها از همان وقت مرگ وزیر نامدار را در اثر زهر خورده گی بصورت ریزه های الماس به تحریک اجنبی میدانند ( والله اعلم بالصواب).
شک نیست که در پرو گرام و طرزعمل و زیر و امیر اختلاف کلی وجود داشته در حالیکه وزیر یک سیاست استقلالی و جسورانه را که همیشه در زمان کل اختیای خود به مقابل انگلیس ها و سائر ملل همسایه و اجنبی پیش برده بود میخواست ادامه داده و رعونت افغانی را در همه امور وانمود سازند و از مطالبه حقوق متلو فه هیچگاه و به هیچ قسم صرف نظر ننمایند ، بالمقابل امیر طرفدار یک سیاست محدود و محا فظه کارانه بوده نظربه تجارت گذشته به هیچ قسم اقدام مستقلانه و ابتکاری در عالم سیاست خارجی جرئت نمیکرد ازینرو در دوره دوم سلطنت امیر دوست محمدخان در چندسالی که وزیر نامدار زنده بود بحیث یک سر و دماغ نه بلکه به منزلهء بازوئی بود که کورکورانه اوامر پدر را اطاعت میکرد. ولایات و قبائل سرکش را که از طرز ادارهء مامورین و شهزاده گان رنجیده بنای طغیان میگذاشتندگر شمالی میداد و یا با تدبیر رام میساخت.
بهر حال عاطل ماندن چنین یک شخصیت برجسته که رول سیاسی او هم بمانند عملیات جنگی اش در افغانستان آنقدر کامیاب و مطابق شئون ملی و آرزوی قوم ثابت شده بود بذات خود ضائعهء بز رگی بشما ر رفته و سپس مرگ نابهنگام او که بحیث فرزند بزرگ و نامدار امیر ولیعهد سلطنت شناخته میشد و در حقیقت مستحق ترین و شایسته ترین فردی برای احراز تاج و تخت افغانستان بشمار میرفت لطمهء جبران ناپذیری به پیکر مملکت حواله نمود و واقعات ما بعد و اختلافات پسران امیر که علی الاکثر لیاقت تاج و تخت را نداشتند و یکی بدیگر خود تن نمیدادند بیشتر اهمیت و ارزش چنین یک مرد بزرگ را که روزگار قرن ها بعد یکبار مثل او را بیک مملکت ارزانی میکند و شکسته گی های آن مملکت را بدست او ترمیم و آرزو های آن ملت را توسط او برمی آورد، واضح ساخت.
ملت مراتب علاقه مندی خودرا باین جوان وطخواه و شهزادهء رشید در موقع مرگ او با ابراز تاثرات قلبی اثبات کرده ، در یکی از مراثی که شعرای ملی در مرگ او سروده اندفرت او را(غم اکبر) نشانداه اند.
کمی پیش از مرگ وزیر اکبرخان یک رکن بزرگ دیگر مجاهدین ملی که نواب محمدزمانخان باشد نیز در اثر اصابت مرض و با که شیوع داشت دارفانی را وداع گفت و در مزار عاشقان عارفان علیه الرحمه دفن شد ـ شاعر ملی در رثای او چنین سروده است .
( عقلم کشید آه دل از صبر کند و گفت ـ دردا کزین زمانه محمد زمان برفت (١٢٦٣ ه ق)
امیر شهزاده غلام حیدرخان را که بعد از وزیر اکبرخان برادر بزرگ اعیانی او بود ولیعهد سلطنت اعلان و از حکومت غزنی به حکومت جلال آباد تعین کرد و سردار شیر علی خان برادر کوچک تر او به حکومت غزنی اعزام شد .
-١٧٤-
سقوط حکومت سک ها واقدامات امیر دوست محمد خان
درین موقع در اوضاع همسایه شرقی افغانستان یعنی هند نیز تغیرات مهمی رخ داده بود. در حالیکه نفوذ انگلیس روز بروز در آنجا زیاد شده میرفت بالمقابل طوریکه مختصراً اشاره کردیم دیگر حریفان این صحنه از قبیل سرداران افغان میران و راجگان محلی روحانیون وخوانین ودیگر عناصر یکی بگردن دیگر آویخته یکی بعد دیگری از بین میرفتند و جای هرکدام را که سقوط میکرد انگلیس که مترصد بود میگرفت تا آنکه بالاخره جز دوسه قره درین صحنه عظیم کسی باقی نماند که یکی آن نسبتاً مهم بود و آنهم حکومت رنجیت سنگ بود که ابتداء از طرف زمانشاه سدوزائی حکومت لاهور یافته وسپس از ضعف شاهان سدوزائی افغانستان استفاده نموده اعلان استقلال کرد و انگلیس با او در مقابل افغانها وسائر روء سای محلی معاونت نموده کشمیرسند دیره جات و پشاور را از افغانستان منتزع ساخت اما پس از مرگ رنجیت که در سال ١٨٣٩ع (١٢٥٥ هـ ق) در آوان تسلط انگلیس بافغانستان صورت گرفت در خاندان او هم نفاق پیدا شد و تا ١٨٤٥ع (١٢٦٣ هـ ق) چندین نفر پی هم رویکار آمدند ویکی بعد دیگر فوت و یا کشته شدند. در ١٨٤٥ع (١٢٦٣ هـ ق) دلیپ سنگ پسر سوم رنجیت که زمامدار بود با انگلیس ها که تمام اختلافات داخلی و تجاوزات به مملکت خویش را به تحریک آنها میدانست - خصوصاً بعد از الحاق سند به حکومت برطانیه که در ١٨٤٣ مطابق ١٢٦٠ هـ ق (بدون خبر امیر دوست محمدخان) صورت گرفت - تحمل نتوانسته اعلان جنگ داد و معاهده دوستی وعدم تجاوز ١٨٠٩ع (١٢٢٣ هـ ق) را نقض و دریای ستلج را عبور کرد ولی در ١٨٤٦ع (١٢٦٤ هـ ق) چندین مرتبه قوای سک که بعد از رنجیت شخص لائق در راس خود نداشت شکست خورده - در ماه مارچ همین سال معاهده بین شان صورت گرفت که بموجب آن جلندر - دو آب و کشمیر و هزار هء چچ و دیگر کوهستانات یعنی اندوختهء ٣٠ سالهء رنجیت به انگلیس منتقل و نمایندگان انگلیس در لاهور و دیره جات و پشاور مقرو و در حقیقت حکومت را بکف گرفتند. در ١٨٤٨ع (١٢٦٥ هـ ق) سک ها که با این قسم نه تنها از قسمت کلی امپراطوری خود محروم بلکه در حصص باقی مانده نیز حاکمیت واستقلال خود را از دست داده بودند تحمل توانسته و شوریدند. و نمایندگان انگلیس را در ملتان و پشاور کشتند و بطور عمومی برخلاف انگلیس قیام ورزیدند. درین وقت سردار سلطان محمد خان که در شاه دره لاهور اقامت داشت موقع را مساعد دیده به امیر دوست محمدخان وعده هائی زرا که برای استرداد پشاور و دیگر علاقه های افغانی نموده بود یاد آوری کرد و پیشنهاد نمود که از موقع استفاده نموده به طرف پشاور لشکرکشی نماید و اراضی از دست رفته را باز گیرد.
امیر که نمیخواست برخلاف قراردادهای خود با انگلیس ها رفتاری بکند، این مسئله را
- ١٧٥ -
با مشاورین و فرزندان خویش طرف مباحثه قرار داد. اکثر مشاورین و پسرانش چنین مشوره دادند که این اقدام به تعهدات امیر با انگلیس ربطی ندارد و یک مسئلهء خصوصی بین افغانستان و حکومت سک است که اکنون آنها نیز موافقه داشته و میخواهند متصرفات سابق افغانستان را مسترد نمایند.
امیر با وصف این مشورهء متفق علیه بازهم شخصاً تصمیم و امید قوی برای این کار نداشت چه تمام قوه که درین وقت برای چنین یک امر مهم آماده کرده میتوانست از ٢٥ هزار نفر تجاوز نمی نمود لیکن با هم در اثر فشار عقائد عامه با این قوهء اندك خودش بمعیت پسران خویش جانب پشاور حرکت کرده و بدون مقابله داخل پشاور شد زیرا سک ها حاضر بودند که پشاور را به افغانستان تسلیم کنند تا به چنگ انگلیس نیفتد سپس امیر در اتک توقف کرده سردار محمد اکرم خان ، سردار غلام حیدر خان پسران ، شمس الدین خان و شجاع الدوله خان برادر زاده گان خود را با پنجهزار سوار بامداد سک ها تا گجرات پیش فرستاد ولی توصیه کرد که در محاربات شرکت نکنند و آنها چنان کردند و در خلال این موقع سک ها بمقام (جلیان واله) شکست فاحشی خوردند (٢٧ فروری ١٨٤٨ع) (١٢٦٥ هـ ق) و هر دو سرکردهء ایشان شیر سنگ و چتر سنگ مجبور شدند در را ولپندی خود را به انگلیس ها تسلیم کنند و باینصورت سلطنت سک پس از پنجاه سال بدست انگلیس منقرض شد.
امیر که فکر داشت به آسانی و صرف بیک مظاهره میتواند پشاور و دیره جات را پس بگیرد و منتظر شکست قطعی و خاتمهء کار سک ها و عرض اندام کردن انگلیس در صحنهء پنجاب و پشاور نبود ، ازین تحول اوضاع فوری فسخ عزم کرده و به شنیدن خبر نزدیک شدن عساکر انگلیس پشاور را که در تصرف خود داشت ترك نموده با عساکر و پسران خود در حالیکه سردار سلطان محمد خان و دیگر برادرانش نیز از شاه درهء لاهور حرکت و باو ملحق شده بودند جانب افغانستان بازگشت.
حالانکه اگر بعد از تسلیم شدن سران سک باز هم پشاور را حفظ و با انگلیس ها مذاکره میکرد شاید آنها که موقع خود را در پنجاب هنوز متزلزل میدیدند و اندیشهء زیاد از سک ها و مخصوصاً از افغان ها بخاطر داشتند، اقلا این ولایت افغانی را باو میگذاشتند. اما امیر چنین نکرد و همینکه مشاهده نمود که طرف او انگلیس ها میباشند، از همه نقشه های خویش صرف نظر و پشاور را تخلیه کرده به افغانستان مراجعت نمود و این آخرین تشبث امیر در قسمت استرداد اراضی از دست رفتهء افغانستان که بدست اجانب افتاده بود بشمار میرود و با اینکه بعدها مواقع مساعد تری نیز فراهم شده بود بالخاصه در موقع شورش عمومی هند امیر برای اقدام جدید حاضر نشد ولی بالمقابل بعد مراجعت از پشاور شاید به مشورهء انگلیس ها نظریهء خود را برای وحدت ملی و الحاق ولایات داخلی که هنوز به حکومت مرکزی مربوط نشده بودند تثبیت داده از استرداد ولایاتی که اجانب از افغانستان منتزع نموده بودند یکقلم صرف نظر کرد
-١٧٦-
آغاز اقدامات امیر دوست محمد خان برای الحاق ولایات داخلی
روی این فیصله اساسی درهمین سال ١٢٦٥ ه ق (١٨٤٩ ع) سردار محمد اکرم خان پسر
خویش را بمزار وقطغن اعزام داشت که این مناطق را تامین نماید ـ سردار اکرم خان بمقام سیغان
امرای این ولایت را که بطور متحدانه از اطاعت سرباززده بودند شکست سختی داد ودر اثر آن ایشان
اوراق میربلخ ونملک وایشان صدورمیرآقچه ـ میرحکیم خان والی شبرغان ـ میر بابا بیگ
رئیس ایبک ـ غضنفر خان سالار اندخوی ـ گنجعلی بیگ مهتر خلم (تاشقرغان)
محمود خان دا ورسر پل شاه مراد بیگ مرزبان قطغن ـ قبول اطاعت کردند وسردار
محمد اکرم خان از راه درهء صوف (درهء یوسف) بمزار شریف واصل شد واین یکی از کامیابی
های درخشان عصرامیر دوست محمد خان درتامین حصص شمالی هندوکش بود که باثر آن باستثنای
بدخشان ومیمنه ودیگر قسمت ها قبول اطاعت کردند ودعاوی امیربخارا که در موقع خانه جنگی
ها وضعف حکومت مرکزی افغانستان باینطرف ها نفوذخودرا پهن کرده وباامیران وامرای محلی قرار داد
هائی بسته بودـ باین صورت خاتمه یافت . اماسبب اصلی اقدامات امیر دوست محمد خان درین قسمت ها این
بود که چندی قبل یار محمد خان پادشاه هرات که او نیزبرای توسعه قلمرو خود داخل اقدامات بوداز
آنطرف بسوی ولایات شمال هندوکش پیش قدمی کرده بود چنانچه پس از اشغال میمنه درسال ١٨٤٦ ع
(١٢٦٤ ه ق) عزم اند خوی ـ سرپل وآقچه وشبرغان را نموده واز میران آن اطاعت گرفته
ومیخواست تمام ولایات شمال هندوکش را به سلطنت خود ضمیمه نماید ولی از سبب اینکه اطلاع
گرفته بودکه کریم دادخان غوررا متصرف وشاه پسندخان حکمران لاش وجوین به تحریک سرداران
قندهار فراه وبکوارا اشغال کرده است ، از تعقیب پلان خودصرف نظر نموده بود ودر همین وقت بود
که سردار محمد اکرم خان مناطق فوق الذکر را تابع امیر دوست محمد خان ساخت ولی عمال
یارمحمدخان درمیمنه استقرارماندندوسردار محمد اکرم خان ازسبب دوری ومشکلاتیکه در پیش
بودرین فرصت از میمنه منصرف شد واین کاررا با آینده گذاشت.
حقیقت اینست که دراین وقت افغانستان به سه قسمت تقسیم شده حکمرانان هرکدام مترصد
بودند تادر اولین موقع فرصت به اراضی یکدیگر دست دراز کرده ـ خاک های آنرا حتی المقدور
بخود ضمیمه وباین قسم برقلمروخود بیفزایند تا بالاخره افغانستان بصورت تام بدست شان
بیفتد واین آرزو بود که هرکدام از امیر دوست محمد خان ـ کهندل خان ویار محمد خان یکسان
در دل می پرورانیدند . ودر این وقت که عرصهء طولانی ازحکمرانی هریکی ازآنها گذشته وقوائی
جمع کرده بودند خواهش مذکور بصورت یک مسابقه بین شان عرض اندام کرد . وروی همین
مسابقه بودکه زمانیکه یار محمد خان بطرف ولایات شمالی پیش رفت ـ سرداران قندهارجانب فراه
-۱۷۷-
دست دراز کردند و بالمقابل امیردوست محمد خان از رجعت یار محمد خان از سمت میمنه و بلخ استفاده کرده بذریعه سردار محمد اکرم خان این ولایات را بخود تابع ساخت. اما این بازی هنوز ادامه پیدا کرده و مسابقه تشدید یافت. و ضمناً امیر دوست محمدخان و سرداران قندهار برای بر انداختن یار محمد خان که درین وقت روابط او با ایران نیز بعد از توسعه جوئی و تشکیل حکومت استقلالی او خوب نبود ـ در نزد حکومت ایران وهم در نزد انگلیس ها که از اول نسبت باو نظر خوبی نداشتند صرف مساعی میکردند و درین قسمت بین امیر دوست محمد خان و برادران قندهاری اش یک قسم هم آهنگی و اتحاد بمیان آمده بود چنانچه در سال ١٢٦٧ ه ق (١٨٥٠ـ٥١ ع) کهندل خان برای جلوگیری از توسعه جوئی یار محمد خان و تصرف فراه و بکوا که دوباره تحت رسوخ یار محمد خان در آمده وسرداران قندهار آنرا متعلق به قندهار میدانستند به مشوره امیر دوست محمدخان که میخواست دشمنان خویش را یکی بواسطه دیگری از پا در آورده از تعداد و قوت آنها باینصورت کاسته راه را برای خود صاف سازد بطرف فراه لشکر کشید و تالاش پیش آمد و محمد صدیق خان پسر خود را بطرف چخانسو را عزام نمود که آنرا متصرف شد.
یارمحمدخان که شخص مدبری بود ـ قبل از جنگ به کهندل خان نوشت که چون ما و شما هر دو مخالف سدوزائی ها میباشیم باید بهم اتفاق داشته و یکدیگر خود را اعانت نمائیم نه اینکه بگردن هم افتاده زمینه را برای مخالفین خویش آماده سازیم. این را نوشته اما در عین زمان احمد خان اسحق زائی حاکم کهندل خان را از لاش هزیمت داده آنجا را متصرف شد و از راه تدبیر شیر علی خان پسر مهردل خان را که سر لشکر قندهار بود و ادار ساخت تا عقب نشیند و برای آینده از اینطرف خود را ایمن ساخت اما عمر باو و فا نکرده در راه مراجعت بهرات مریض شد و بتاریخ سلخ شعبان ١٢٦٧ ه ق (٨ جون ١٨٥١ع) در گذشت و در جوار مزار حضرت مولینا جامی در هرات مدفون گشت.
و باین صورت یکی از بزرگترین رقبای امیر دوست محمد خان از بین رفت و خانواده او نیز بزودی منقرض گردید چنانچه در موقعش ذکر خواهد شد زیر ادر اثر همین واقعات است که هرات برای بار اول از تصرف خانواده های سدوزائی و الکوزائی خارج و به خاندان محمد زائی مربوط شده و در ردیف واقعات این رساله بطرز مستقیم اخذ موقع میکند.
در خلال این رویدادها امیر انقطغن باز بغی و ر ز یدند و امیر دوست محمدخان که فکر الحاق میمنه و بدخشان را نیز در سر داشت شهزاده محمد اکرم خان را دوباره به آنطرف اعزام داشت ولی او در عرض راه در اثر مرض سل که از سابق داشت در گذشت (١٢٦٦ ه ق ١٨٥٠ع) و کار لشکر کشی به قطغن معطل ماند اما بزو دی امیر شهزاده محمد افضل خان را بعوض او بحیث حکمران صفحات شمال هندوکش مقرر کرده محمد افضل خان ولی محمد خان و محمد زمان خان برادران و عبدالرحمن خان (امیر عبدالرحمن خان) پسر خود را نیز با خود به آنطرف برد و محمد شریف خان و محمد اسلم خان برادران دیگر خویش را که اول الذکر والی
(۱۷۸)
تاشقرغان مقرر شده بودبطرف هزاره جات سوق کرد و فتنهء را که ازطرف محمودخان سر پلى
برپاشده بودبه ذریعهء میرحکیم خان والی شبرغان و میرغضنفرخان اندخویى فرونشاند و ثانی که
خودمیرحکیم خان هم بغی ورزید ـ اوزاسرکوبیداد ووضعیت ولایات شمال هندوکش نسبتاً آرام شد.
درین وقت بودکه امیر با لاخره بفکرالحاق قندهار افتاده براى آنکه قدم اول را برداشته باشد
و زمینه را امتحان و آماده سازد شهزاده شیرعلیخان حکمران غزنی را امرکرد تا بتمام گوشمالی دادن
قبائل غلزائی بطرف قلات پیشرفته و مالیات این علاقه را مطالبه نماید (۱۲۶۸ ه قـ ۱۸۵۱ ع)
کهندل خان سردار قندهار ازاین اقدام امیررنجیده و چون قرارداد سابق حدودکابل وقندهار را
قلات غلزائی تعین کرده بود کهندل خان برای نشان دادن حاکمیت خودبرقلات، مهردلخان برادر
خویش را به آنطرف اعزام داشت تا قلعهء قلات را تصرف و مستحکم سازد ومهردل خان درسال
(۱۲۶۹ هـ ق ۱۸۵۲ ع) این کار را انجام داد. بشنیدن آن امیردوست محمدخان به شیرعلی خان
امر کرد تاباردیگرجانب قلات عزیمت کند وغلام حیدرخان را نیز ازکابل باقوهء دیگری بکمک
او فرستاد ـ امامهردل خان ازقلعهء قلات صرف نظر نکرده پیغام فرستاد که بامرکهندل خان این
قلعه را اشغال کرده وبرضاء خود آنرا نمیگذارد ـ این خبرکه به کابل رسید امیر، محمد اعظم خان
را بکابل گذاشته خودباقوهء کافیواکثرازبرادران خویش (چون سلطان محمد خان وبرادرانش
که شاید وجود آنهارا در کابل در غیاب خودلازم نمیدید) به آنطرف حرکت کرد وکهندل خان نیز
از قندهارباقوای خودرسیده درحالیکه قلعهء قلات یامهردل خان محاصره بود. در اطراف آن مرکز
گرفت. هنوز محاصره دوام داشت که نواب عبدالجبارخان که از قدیم وسیلهء صلح و آشتی بین برادران
خودبود درمیان شده ـ خفیه شهزاده غلام حیدرخان ولیعهد را نزد کهندلخان برد و باین ذریعه
اوراحاضرساخت تا بحضورامیربرسدوبرادران باهم آشتی کردند وقراردادند که قلعه خراب شود
و هیچکدام برآن تصرف نکنند و هر دو لشکر ازهم جدا شده قلعه خراب و هر یک بمقر حکومت خود
مراجعت کرد ـ گویا باز از اثرخیر خواهی های بیموردنواب جبارخان اقدام امیرکه روی یک پلان اساسی
شروع شده بود بینتیجه ماند وخود امیرهم چون هنوزقوای سرداران قندهاررا زیاددید شاید بهمین
فیصله راضی بود.
امایکسال بعد(۱۲۷۰ـ هـ قـ۱۸۵۳ع) باز امیر شهزاده شیرعلیخان را مامورساختن قلعهء قلات نموده
و او بتمام سرکوبی اشرارازغزنی حرکت وبه قلات رسیدودرآنجا اردو زد و قلعهرا سرازنو تعمیرکرد.
کهندل خان که شنید سخت برآشفت و امرکرد توپی بریزندکه گلهء بزرگی داشته قلعه را پست سازد
اما توپ که ساخته شد حین امتحان ترکیده ۴۰ـ۵۰ نفررا مقتول ومجروحساختوهمشهزاده شیرعلیخان
بهتعلیم امیرکه بازی های سیاسی را بسیار یـادداشت مکتوب عذریه از طرف خودبنام کهندل خان فرستاد
-۱۷۹-
و در آن نوشت که و جود قلعه برای تامین امنیت منطقهء قبائل غلزائی لازمیست و اگر شما که عم من میباشید راضی نباشید ، ملازمین خودرا بفرستید که مرا بیرون سازد ، من برای مقابله نیامده ام بلکه از راه عذر برای امنیت منطقهء که حکومت آن بمن سپرده شده بشما مراجعه کرده ام . کهندل خان که از خواندن این مکتوب دلش نرم شده بود و از طرف دیگر چون قرهء مقابله با امیر را در خود نمیدید ـ همه این عوامل یکجاشده، اورا از اصرار به استرداد قلات باز داشت ولی چون میدانست که این پیش آمدن تدریجی امیر بالاخره به الحاق قندهار منجر شدنی است ـ پس مهردل خان برادر خود را برای جلب امداد از شاه ایران بطرف طهران اعزام داشت که او هم از سبب اینکه شاه ایران درین وقت خود را برای مداخله در امور افغانستان بالخاصه قندهار مقتدر نمیدید ، بی نیل مقصود مراجعت کرد و امیر شهـزاده شیر علی خان را به غزنی جلب و فتح محمد خان بن وزیر اکبر خان را حاکم قلات مقرر نمود .
در ضمن این گذارشها امیرکه فکر اشغال قندهار را جزم کرده بود با دولت برطانیه هم داخل مفاهمه بوده و میخواست موافقه آندولت را نیز درین اقدام حاصل دارد . دولت برطانیه که اساساً هیچگاه حاضر نیست بدون یک مجبوریت حقیقی و یا یک امتیاز و معاوضهء مهم بکسی چیزی را ولو از خودش نیاشد واگذارد ـ این کار را که یک امر حتمی الوقوع میدانست آنرا برای صورت دادن اقدام مهمتر و بر آورده شدن مقصد بزرگتری برای خودش وسیله قرار داد و آن الحاق بلوچستان بالخاصه ولایت شال با کویته که یکی از ولایات افغانی و در عین حال دروازه هند بشمار میرود ـ بود . طوریکه در قسمتهای پیشتر ملاحظه شد بلوچستان تاختم سلطنت دوم شاه شجاع خود را تابع افغانستان دانسته و همواره صداقت خود را به تاج و تخت افغانی اثبات کرده بود واخیراً در موقع تجاوز انگلیس بافغانستان برای ممانعت آن نیز صرف مساعی و قبول فداکاری نمود ولی انگلیس با نتریک محراب خان را از بین برداشت و بطور یک طرفه بر اخلاف او اطاعت خود را هم مثل اطاعت شاه افغانستان قبولاند ولی زمانیکه افغانستان از طرف انگلیس تخلیه شد و اتحاد حربی شاه شجاع و انگلیس پایان یافت، انگلیس کویته را ترک نکرد و امیر دوست محمدخان هم باینطرف توجهی ننمود زیرا بلوچستان همیشه از مربوطات قندهار بشمار میرفت وسرداران قندهار متأسفانه ازین قسمتها بی خبر بودند بنابران انگلیس درزمانیکه عزم امیردوست محمدخان را برای الحاق قندهارمشاهده کرد ، خواست این وضعیت بین البین را به یک فیصله برساند ـ بنابران قبل از آنـکه موافقهء خویش رابه الحاق قندهار اظهار دارد ، بدون مراجعه بسرداران قندهار ، خان قلات را در تحت فشار اشغال عسکری و ادار ساخت تا تبعیت برطانیه را بپذیرد وموافقهء خودرا معطل گذاشت تا امیر دوست محمد خان با الحاق قندهار مبادرت و از طرف برطانیه تصدیق آنرا بخواهد و در آن وقت معاملهء انتزاع بلوچستانرا بطور غیر محسوس بحیث یک معاوضهء کوچک ( ؟ ) وشناسائی یک امر فیصله شده ، بطور متقابله تقاضا کند .
-١٨٠-
الحاق قندهار
بهر حال امیر هم در انتظار حصول این موافقه قضیه قندهار را بطوریکه دیده شد ملتوی گذاشته بود تا اینکه در سال ١٢٧١ ه ق ( ١٨٥٤ ع ) سرداران مهم قندهار یعنی مهردل خان و کهندل خان بفاصله کمی یکی بعد دیگر وفات یافتند و زمینه برای اقدام امیر از یکطرف و مقصود برطانیه از طرف دیگر آماده شد مهر دل خان بتاریخ ٢٣ جمادی الثانی (١٢٦١ هق) به عمر ٥٩ سالگی و کهندل خان در ٧ ذی حجه، همان سال بعمر ٦٣ سالگی پدرود حیات گفته در مزار حضرت حاجی علیه الرحمه دفن شدند. پس از دفن کهندل خان بین رحمدل خان برادر باقی مانده سرداران قندهار و فرزندان کهندل خان (محمد صدیق خان-محمدعمرخان - غلام محی الدین خان عبدالله خان-سلطان علیخان و محمد عثمان خان که پدرشانز مامدار بود) در سر حکومت اقتدار نزاع رخ داده کار به جنگ کشید زیرا رحمدل خان شخص نرم طبیعت بوده و برادر زاده گانش باو وقعی نمیگذاشتند. برخی از اولاده سرداران دیگر قندهار چون میر افضل خان و عبدالرسول خان و عبدالاحد خان بن پردل خان وشير عليخان و خوشدل خان و حاجی منور دل خان بن مهر دل خان و غلام احمد خان بن میر افضل خان (فوق الذکر) با محمد علم خان و غلام محمد خان (طرزی) پسران رحم دل خان- طرف رحمدل خانرا گرفته- در کوچه های قندهار زدوخوردهایی برپا کردند که در آن غلام احمد خان بن میر افضل خان بقتل رسید و بالاخره پس از یک سلسله کشمکش ها- رحمدل خان یکی از پسران کهندل خان یعنی غلام محی الدین خان را طرفدار خود ساخته با او موافقه کرد که از امیر دوست محمد خان صلاح وصواب کار خود را بپرسند و نزاع ظاهراً خاموش شد- امیر که چنین چیز را از خدا میخواست (و شاید درین معاملات او هم دستی داشته است) جواب مثبت داده فوری شهزاده شیر علیخان را از غزنی امر حرکت جانب قندهار داد تا پیش از پیش با عسکری که در تحت فرمان خود دارد به قندهار رفته رأی طرفین را معلوم نماید و از طرف دیگر شهزاده غلام حیدرخان را برای استمزاج نزد انگلیسها بطرف پشاور فرستاد و او در بدل اخذ موافقه انگلیس برای الحاق قندهار قراردادی را در سه ماده ذیل بتاریخ ١١ رجب ١٢٧١ ه ق- ٣٠ مارچ ١٨٥٥ ع در جمرود با سرجان لارنس حاکم اعلی پنجاب امضاء کرد:
(١) دوستی و صلح دائمی بین مملکتین (٢) احترام سرحدات فعلی افغانستان از طرف حکومت هند وبالمقابل احترام متصرفات فعلی برطانیه از طرف امیر (٣) دوست شناختن دوستان برطانیه و دشمن دانستن دشمنان آن از طرف امیر- که گویا این قرار داد از یکطرف انصراف کامل امیر را از تمام دعاوی اش نسبت به ولایات از دست رفته افغانستان و از طرف دیگر از بین رفتن استقلال سیاسی افغانستان را الزام میکرد. متعاقباً خود امیر با بسیاری از پسران و برادران و برادرزاده گان خویش (منجمله سلطان احمد خان که بعد از وفات وزیر اکبر خان بنام فاتحه گیری از ایران بکابل مراجعت و در در بار
-181-
امیر بسر میبرد ) و عسکر بزرگی ظاهراً بنام مصالحه و باطناً بقصد الحاق قندهار عازم آنطرف گردید و لدی الورود به ارگ قندهار مرکز گرفته و پس از مشوره های لازمه چنین قراو داد که هیچکدام از سرداران در ادارهء امور حکومت قندهار دخلی نداشته باشند اما از مالیهء قندهار آنچه از مصارف مامورین و عسکر و دیگر مخارج حکومت باقی بماند، بقسم معاش برای عموم سرداران موصوف علی قدر مراتبهم مقرر شود. رحمدل خان و غلام محی الدین خان و میرا فضل خان و محمد صدیق خان و محمد عمرخان و محمد عثمان خان پسران کهندل خان( که این اشخاص دعوی حکومت راداشتند) و درین وقت حاضر حضور امیر نشده و در پشت رود بودند ـ نپذیرفتند و دیگران که آنها نیز حاضر مرکز نبودند ـ بذریعهء سلطان احمد خان و شهزاده غلام حیدرخان از ملخک گرشک به قندهار مراجعت داده شدند و مقررات فیصلهء امیر را قبول کردند و تنها شیر علیخان بن مهردل خان وسلطان علیخان بن کهندل خان ـ محمد علم خان بن رحمدل خان بایر ان فرار نمودند . در همین وقت بود که سردار سلطان محمد خان که با امیر در قندهار بود از مقدمات شورش عساکر هندی شنیده و به امیر پیش نهاد نمود تا ازین فرصت استفاده کرده به پشاور عسکر بکشد اما امیر نپذیرفت و نامبرده لاجرم به اشتراک سلطان احمد خان که از سابق با ایران ارتباط داشت برای تهدید امیر دوست محمد خان مکتوبی بنام شاه ایران مسوده کرده و در آن از امیر و رفتار او بمقابل اجانب شکوه نمود و طوری کرد که این مکتوب بدست امیر بیفتد .
امیر که از حقایق آگاه بود ـ سردار سلطان محمد خان را چیزی نگفت بلکه با و خاطر جمعی داد که حین مراجعت بکابل اولاً از راه مسالمت با انگلیس ها درین باره گفتگو خواهد کرد و اگر کامیاب نشد آنوقت البته به اقدامات عملی شروع خواهد نمود ـ اما سلطان احمد خان را که اساساً وجداً مخالف خود میدانست بایران تبعید کرد . وخود پس از انتظام امور قندهار و گماشتن شهزاده غلام حیدرخان بحکومت آنجا تمام سرداران باقی ماندهء قندهار را با خود گرفته به کابل مراجعت کرد و به اساس همان وعدهء که به سردار سلطان محمد خان داده بود بنا به اصرار ا و به فکر افتاد تا بار دیگر با انگلیس ها نسبت به پشاور ( وهرات) مذاکره کند .
جنگهای هرات ومعاهدهء امیر با انگلیس
اما در خلال این واقعات ـ در هرات واقعات طور دیگر شده ـ توجه امیر را بیشتر باین طرف جلب کرد ـ قبلا گفتیم که یار محمد خان الکوزائی بعد از مراجعت از فراه در گذشت ( ۱۲۶۷ هـ ق ۱۸۵۱ ع ) . پس از مرگ او پسرش سعید محمدخان برتخت برآمد و میرزا بزرگ خان را برسم سفارت بایران فرستاد تا تخت نشینی اورا ابلاغ دارد ـ ناصرالدین شاه قاجار ( جلوس ۱۲۶۴هـ ق ۱۸۴۸ ع) نیز میرزا احمد خان ناظم دیوان را جهت ادای تعزیت مرگ یار محمد خان و شناسائی
۱۸۲
حکومت سعید محمد خان بدر بار هرات اعزام داشت. سعید محمد خان که اساساً شخص کم مغزی بود پس از چندی فنر رو اضحی در قوای عقلانی او پدید آمده و مردم هرات کهندل خان سردار قندهار را برای گرفتن هرات دعوت نمودند تا از شر او خلاص شوند. او به هرات لشکر کشید سلطان مراد میرزا والی مشهد به امر شاه ایران برای امداد سعید محمد خان اظهار آمادگی و اتخاذ ترتیبات نموده و سام خان ایلخانی و عباسقلی خان میرپنج را با چند هزار عسکر و توپخانه به امداد پادشاه هرات اعزام کرد. پس از مقابله، مختصری کهندل خان به مراعات دوستی سابقه که با ایران داشت و بیشتر از سبب اینکه از طرف کابل مطمئن نبود به قندهار برگشت و سعید محمد خان حاضر شد که در مسکوکات خود نام ناصر الدین شاه را ضرب نماید.
اما این تسلیم که پس از ۱۵ سال سلطنت استقلالی یار محمد خان پسرش سعید محمدخان خود را دوباره دست نگر ایران ساخت مردمان غیور هرات را مشتعل ساخته از جمله نائب عیسی خان درانی که شخص عاقل و باغیرتی بود - این وضعیت را تحمل نتوانسته وجود سعید محمدخان را با خبط دماغ و تسلیم به اجانب برای وطن و ملت ناگوار یافته - شهزاده یوسف بن شهزاده قاسم بن حاجی فیروز الدین حکمران سدوزائی سابق هرات را از مشهد خواسته وسعید محمد خان را بقتل رسانید وشهزادهء موصوف را بعوض او به پادشاهی برداشت ( محرم ۱۲۷۲ ه ق ۱۸۵۵ ع ) ناصر الدین شاه که سعید محمد خان را دست نشانده و آلهء دست خویش میدانست بنام خون خواهی او بر هرات لشکر کشید و مراد میرزا کاکای شاه و حکمران مشهد، هرات را به محاصره گرفت. درین بین میان شهزاده یوسف وعیسی خان درانی وزیر او در کار مدافعه اختلاف پیدا شده عیسی خان که روحیات شاه را ضعیف یافت او را از شهر خارج ساخت و نزد ایرانی ها فرستاد که سلاسلاً واغلالاً بطهران فرستادند و بنام خونخواهی سعید محمد خان بدرجهء شهادت رسانیدند و لشکر ایران که هرات را به محاصره گرفته بود این محاصره تا مدت ٤٠ روز طول کشید و محمد عیسی خان درانی مردانه وار با امداد ملت که باربار در برابر تجاوزات ایران پافشادی خود را باثبات رسانیده بودند استوار نشست و ضمناً از امیر دوست محمد خان و سرداران قندهار امداد خواست و تمام انتظار او ازین طرف بود. اما امیر دوست محمد خان که درین وقت فکرش متوجه قندهار بود و پیش از فیصلهء کار قندهار در خود توان چنین یک اقدام را نمیدید. جواب باصواب نداد. حالانکه سرداران قندهار از سبب اینکه این موقع مصادف با مرگ مهردل خان و کهندل خان و آغاز هرج و مرج در آن ولایت بود. مکتوب او را بی جواب گذاشتند ـ و بنا بران چون محمد عیسی خان که تمام امیدش بطرف کابل و قندهار بود و درین دفعه شهر هرات نیز از حیث آذوقه و جبه خانه مثل دفعات قبل پیش بینی کافی نداشت. مقاومت را دوام داده نتوانسته برای مصالحه حاضر شد اما ایرانیها این مرد دلیر را حینیکه شرائط تسلیم شهر را به اردوگاه ایران وانمود و به شهر مراجعت میکرد - به خدعه وبطور
- ۱۸۳ -
سوئی بقتل رسانیدند (اکتوبر ١٨٥٦ ع صفر ١٢٧٣ ه ق) و به یقین مسئول قتل او مراد میرزا سرلشکر ایران بود.
در زمانیکه این واقعات در هرات اتفاق می افتاد ـ امیر دوست محمد خان از الحاق قندهار فراغ یافته و به تشویق سردار سلطان محمد خان و دیگر مشاورین خویش بفکر مذاکره با انگلیس افتاده بود. زیرا انگلیس ها درین وقت باشورش عمومی عساکر هندی مواجه بوده و قضیه هرات و دست گذاری مجدد ایران بعد از معاهده سال (١٨٤١ ع ١٢٥٧ ه ق) بر آن ولایت بیشتر اسباب پریشانی آن مملکت را فراهم میکرد پس زمانیکه امیر دوست محمد خان در اثر اصرار و ابرام سردار سلطان محمد خان و سردار پیر محمد خان که در این وقت با قبائل پشاور و دیره جات روابط داشتند و آنها را بجهاد تشویق میکردند و دیگر مشاورین خویش بنام استواری فزید روابط خود باب مذاکره را با انگلیس کشود ـ حکومت هند این خواهش را به کمال خوشی استقبال نموده ـ امیر را به هند دعوت کرد. اما امیر رفتن خود را به هند لازم ندانسته و خواهش نمود تا نماینده برطانیه در سرحد با او ملاقی شود. همان بود که باز همان سرجان لارنس (که بعد ها بنام لارد لارنس نائب السلطنه هند شناخته شد) برای این ملاقات تعین گردید. امیر در اوائل زمستان سال ١٢٧٣ ه ق (اواخر ١٨٥٦ ع) از کابل به معیت جمع بزرگی از افراد خاندانی خود و مامورین عالی رتبه در بار حرکت و در اوائل جنوری ١٨٥٧ ع با سرجان لارنس به مقام جمرود ملاقات نمود. موضوع مذاکرات طرفین مسئله پشاور و هرات بود. انگلیس ها در باره پشاور ادعای امیر را رد ولی بالمقابل درباره الحاق هرات موافقت و بر علاوه وعده کردند که در اشغال هرات با امیر معاونت کنند و این معاونت در چند ماده به قرار داد ١٢٧١ ه ق (١٨٥٥ ع) علاوه و ضمیمه شد که مهمترین آن قرار ذیل بود:
۱ـ حکومت برطانیه برای تقویت امیر در اشغال هرات مبلغ ۱۲ لک روپیه نقد سالانه تازمانیکه جنگ مذکور دوام کند و ١٦ هزار تفنگ با جباخانه (یکبار) تسلیم میکند.
۲ـ امیر تا مدت دوام جنگ نمایندگان برطانیه را در کابل و قندهار و بلخ برای اخذ اطلاعات اجازه اقامت داده و هم وعده میکند تا در هر نقطه دیگر که عسکر افغان به مقصد مقابله با ایرانیها جمع شوند نمایندگان برطانیه را برای همین منظور الی ختم جنگ در آن جاها قبول نماید.
۳ـ هر وقت پول سالانه مذکور قطع شود صاحب منصبان برطانیه از ملک امیر خارج خواهند شد این بود مواد مهم این عهد نامه. لیکن علاوتاً سرجان لارنس نسبت بوجود نماینده دائمی برطانیه در دربار امیر نیز اصرار کرده و امیر آن را باین شرط پذیرفت که مسلمان باشد تا از سبب احساسات ملت افغان حیات او بخطر دچار نگردد.
قراریکه ديوك آف آرگایل وزیر هند در کتاب خود موسوم به قضیه افغانستان مینویسد امیر به سرجان لارنس اظهار کرد که خواهش قلبی تمام افغانها اینست که برطانیه به منازعات داخلی شان مداخله نکند تا خود آنها بترتیبی که از خود دارند منازعات داخلی را فیصله کنند.
-١٨٤-
و در اثر این مذاکرات فیصله شد که یک هیئت عسکری انگلیس تحت ریاست (میجر هنری لمسدن) به قندهار اعزام و عساکر افغانی را تربیه نماید. این معاهده وملحقات آن بتاریخ ٦ جنوری ١٨٥٧ع حمل ١٢٧٣ ه ق) از طرف سر جان لارنس و شهزاده محمد اعظم خان(به سبب علالت واقصی یا صوابدید امیر) امضا شد و امیر بعد از توقف چند روز در جلال آباد بطرف کابل حرکت نمود.
این معاهده اگرچه امیر را به یکی از آرزوهای قلبی اش که عبارت از الحاق هرات و بزعم خود او تکمیل وحدت افغانستان بود، نزدیک ساخت ولی از حیث اینکه دولت برطانیه درین وقت مجبور شده بود هرات را که بعد از مرگ یار محمد خان دوباره تحت تاثیر ایران رفته بود، از تحت رسوخ ایران خارج و طوری کند که ازینطرف مطمئن باشد، موافقه الحاق آن به امیر دوست محمد خان از طرف دولت برطانیه یک تفضل و نیک بینی به امیرنه بلکه یک مجبوریت و بالمقابل اقدام امیر برای اشتراك در اشغال هرات برای دولت انگلیس بحیث یک کمک قیمت دار تلقی میشد زیرا بعد از کشته شدن محمد عیسی خان بر درانی بدست ایرانیها و تصرف هرات از طرف مراد میرزا - دولت انگلیس هر چند از راه دیپلوماسی توسط ستوبک نماینده سیاسی خود در طهران برای منصرف ساختن ناصر الدین شاه از هرات کوشش بخرج داده بود بجائی نرسیده - و جز اعمال قوه دیگر راهی برای انگلیس باقی نمانده بود و اعمال قوه نیز بایستی برای آنکه موثر باشد از راه افغانستان بالخاصه راه قندهار اجرا میشد یعنی همان نقشه اجرا ناشده سال ١٨٣٩ ع (١٢٥٥ ه ق) را دوباره سردست میگرفتند اما در عین زمان انگلیس بمقابل این موافقه خود انصراف امیر را از مطالبه پشاور که دلیل اول این سفر و مذاکرات او با انگلیسها بود به بسیار سهولت حاصل نمود حالانکه اگر امیر درین موقع بحران داخلی هند و دست پاچگی انگلیسها اندکی پافشاری نشان میداد طوریکه سر جان لارنس بعدها اظهار کرده بود انگلیسها حاضر بودند تمام ولایات افغانی ماورای رود سند را بعوض حصول بیطرفی افغانستان در غایله شورش عمومی هند بامیر تفویض نمایند. متاسفانه که امیر ملتفت بیچارگی انگلیسها نشده و بازهم یک موقع طلائی را از دست داد.
بهرحال در اثر این قرارداد وفد صاحب منصبان انگلیس در ١٣ مارچ سال ١٨٥٧ع (١٢٧٣ه ق) برای تربیه عساکر امیر بطرف قندهار حرکت کرد و یکنفر نماینده مسلمان از طرف برطانیه بکابل اعزام شد و نمایندگان چندی نیز برای کسب اطلاعات بطور پنهانی و صدا جانب بلخ و غیره نقاط حرکت نمودند و امیر بمشوره برطانیه برای اشغال هرات ترتیبات عسکری را شروع نمود. ولی این تدارکات اقلا یکسال وقت گرفت زیرا امیر عجالتا عسکر کافی برای همچه اقدام در اختیار خود نداشت.
- ١٨٥ -
حکومت سردار سلطان احمدخان در هرات
در خلال این واقعات دولت برطانیه میخواست از راه مظاهره، قوه ایران را از هرات منصرف
سازد و از همان تجارب گذشته استفاده کرده در ماه نوامبر ١٨٥٧ (١٢٧٣ه ق) عسکری تحت قیادت
«جميز اوترم» از راه دریا بطرف ایران اعزام کرده بود که عسکر مزبور در همان آوانیکه کنفرانس
جمرود بین سرجان لارنس و امیر دوست محمد خان منعقد میشد بر بندر بوشهر در جنوب ایران حمله
کرده آنرا متصرف شده بود و حکومت ایران از اثر این اقدام برطانیه که با اعلان جنگ توأم بود
سراسیمه شده موافقه کرد تا هرات را تخلیه کند (٤ مارچ ١٨٥٧ع - ۱۲۷۳ ه ق) و عسکر ایران
بتاریخ ٢٧ جولائی ١٨٥٧ ع ( اواخر ۱۲۷۳ه ق) هرات را تخلیه نمودند . ولی ناصر الدین شاه که
از اشغال و مخصوصاً الحاق هرات مثل اجداد خویش مایوس شده بود به فکر افتاد تا از طریق سیاسی
هرات را تحت رسوخ خویش نگهداشته از ملحق شدن به حکومت مرکزی افغانستان مثل زمان اسلاف
خویش بازدارد و هم طوری کند که حکمران هرات مخالف انگلیس باشد پس سردار سلطان احمد خان
را که از مدتی در دربار ایران برای همچه یک مقصدی پذیرفته شده بود - واز یکطرف مخالف امیر
و از طرف دیگر دشمن دیرینه انگلیس بود – تکلیف کرد تا حکومت هرات را بکف یگيرد. ولی
چون از سردار موصوف و دوستی دائمی او با خود مطمئن نبود - محمدعلم خان بن رحمدل خان
وشیرعلی خان بن مهردل خان را نیز که در ایران بودند با او همراه و در حکومت هرات شریک
ساخت ( رمضان ۱۲۷۳ ه ق مطابق فروری ١٨٥٧ ع ) لیکن سردار موصوف که شخص استقلال
پرستی بود - آن ها را در حکومت هرات موقع نداد. چنانچه اول الذکر را بزودی بایران تبعید
کرد که در راه از دست دزدان کشته شد و اخیر الذکر پس از مدتی که وزیر او بود چون در سیاست
خارجی با او موا فقه نداشته طرفدار انگلیس بود به قندهار آمد و امیر دوست محمد خان معاش
سابقش را برقرار ساخت – اما برای سلطان علیخان بن کهندل خان و اولاده وزیر یار محمد خان
به مشوره ایران معاش مقرر کرد. سردار سلطان احمدخان که از طرف حکومت ایران لقب(سرکار)
را حاصل کرده بود در هرات حکومت مستقلی تشکیل داد که اگرچه لقب شاه را نداشت باهم مثل
زمان سرداران قندهار تمام اقتدار حکومت در کف او بود اما ایرانی ها که هیچگاه در معامله هرات
از راه صداقت پیش نیامده بودند - با وجود معاهده که با انگلیس عقد کردند و در آن عدم تعلق
خود را به امور هرات تجدید و تائید نمودند - معهذا عساکر خویش را در غوریان و سرخس
نگهداشته بودند و مترصد بودند که اگر چنانچه بلوای شدید عساکر هندی در بنگال کسب وخامت
نماید دوباره بر هرات حمله کنند لیکن انگلیس ها ظاهرا برای تطبیق مواد عهدنامه ایران و انگلیس
و باطناً برای درک افکار سردار سلطان احمدخان هیئتی را تحت اثر میجر تیلر از بغداد بطرف هرات
-١٨٦-
فرستادند که کمی بعد از ورود سردار سلطان احمد خان، به هرات رسیده (٤ مارچ ١٨٥٧ ع - شوال
١٢٧٣ هـ ق ) و با سردار سلطان احمد خان داخل مذاکره شدند تا اگر چنانچه سردار موصوف
مطابق خواهش دولت برطانیه رفتار نماید علی الرغم دشمنی سابقه حکومت او را بر سمیت بشناسند
زیرا بلوای عساکر هندی در این وقت طوری فکر اولیای امور برطانیه را پریشان ساخته بود که قرار دادی
را که با امیر دوست محمد خان سه ماه پیش عقد کرده بودند از خاطر شان فراموش ساخته بود
اما هر قدر کوشش کردند سردار سلطان احمد خان که دشمنی جدی با انگلیس ها داشت از هر قسم
تمایل به انگلیس انکار ورزیده همه خواهش ها و پیشنهادات شانرا رد کرد و هیئت انگلیس را پس
از تقریباً یکسال که بمذاکره گذشت در اول مارچ ١٨٥٨ ع (١٢٧٤ هـ ق ) نا کام مراجعت داد
و بالمقابل هیئت روسی را که بنام هیئت علمی تحت اثر خانیکوف وارد شده بود با احترام پذیرفته
مدتی در هرات نگهداشت و پس از بازگشت هیئت انگلیس احساسات مخالفت خود را بمقابل
انگلیس علنی ساخت و در مجالس با افتخار و مباهات میگفت : که هیئت انگلیس را اخراج کردم و
معاهده با آنها نبستم. اما روی کار آمدن سردار سلطان احمد خان در هرات سبب ناراضی شدید
امیر دوست محمد خان و پسرانش گردیده، خصوصاً شهزاده غلام حیدر خان بقدری عصبی شد که برای
حصول اجازه لشکر کشی جانب هرات خودسرانه از قندهار بکابل آمد ولی امیر که این کار را پیش از
وقت میدانست او را مانع شد و شهزاده درین وقت گرفتار محرقه دماغی شده بعمر ٣٩ سالگی در گذشت
و در مزار عاشقان و عارفان علیه الرحمه دفن شد (١٢٧٤ هـ ق ١٨٥٧ ع ) وامیر ولایت عهدر ابا حکومت قندهار
به شهزاده شیر علیخان که برادر عینی او وزیر اکبر خان مرحوم بود اعطا کرد (ذی حجه ١٢٧٤ هـ ق ١٨٥٧ ع )
امیر که نسبت به مسئله هرات انتظار فیصله و تصمیم انگلیس و تکمیل ترتیبات نظامی خود را داشت در انتظار
آن ، متوجه دیگر ولایات داخلی شده چون بعضی از میران قطغن هنوز فکر خود سری را داشتند و امیر بخارا نیز
در بعضی حصص تحریکات میکرد، شهزاده محمد افضل خان و برادر دیگرش محمد اعظم خان را مامور
ساخت تا بار دیگر قطغن را تامین کنند و فکر امیر را از اینطرف جمع سازند. آنها با لشکری جانب قطغن
عزیمت کردند و بعد از کشردن قلعه های مستحکم قندز و بغلان و غوری میراتالیق میر قطغن و سائر
میران محلی را به اطاعت وادار ساختند (١٢٧٥ هـ ق - ١٨٥٨ ع). سپس سردار عبدالرحمن خان
(امیر عبدالرحمن خان ) بن شهزاده محمد افضل خان از طرف پدر مامور بدخشان شده تالقان را گرفت
و تا بدخشان هم پیش رفته میر یوسف علی میر بدخشان را تابع ساخت (١٢٧٦هـ ق - ١٨٥٩ ع ). درین بین
میر مظفر امیر بخارا که از تاخت و تاز بسیار امیر در صفحات شمال هندوکش شنید و مغلوب
شدن تمام میران را مشاهده کرد ترسید که مبادا بخاک او هم داخل شوند پس عسکری بطرف رود آمو
سوق داده خود هم قاچار جوی پیش آمد . شهزاده محمد افضل خان پسر خود سردار عبدالرحمن خان
را از بدخشان به آنطرف جلب کرد اما پیش از رسیدن او قوای همرکاب غلام علیخان یکی از مامورین
- ۱۸۷ -
محمد افضل خان باسواره نظام امیر بخارا غفلتاً در ضمن کشفیات روبرو شده ، بخارائیان
هزیمت یافتند و از قوت اردوی افغان به میر مظفر خبر دادند و او به عجله امر بازگشت داد و از
بسیار وار خطائی خیمهء شاهی و اکثر لوازم سپاه جابجا ماند. وقتیکه خبر پیشقدمی امیر بخارا بکابل
رسیده بود امیر عسکر دیگری بآ نطرف جهت امداد محمد افضل خان اعزام داشت ولی چون امیر
بخارا را پس به بخارا مراجعت کرده بود دیگر واقعه درین قسمت ها رخ نداد بلکه تا اخیر سلطنت
امیر دوست محمد خان حتی حین جلوس امیر شیر علیخان نیز میران قطغن و بدخشان سر و صدائی بلند
نکردند .
باوجود این امیر از فکر هرات منصرف نشده همواره درین باره با انگلیس ها در تماس بود و انگایسها
هم پس از آنکه بکلی از سردار سلطان احمد خان مایوس شدند، فیصله کردند که هرات را به امیر بگذارند
لیکن لشکر کشی را به هرات در آوانیکه شورش عساکر هند به انتهای شدت خود رسیده و هر آن
خوف خاتمه یافتن نفوذ انگلستان در هند موجود بود صواب ندانسته و برعلاوه از طرف خود امیر نیز
خوف داشتند .
در داخل افغانستان نیز عناصر زیادی (بسرکردگی سردار سلطان محمد خان) که اوضاع هند را بدرستی
مراقبت میکردند، به امیر مشوره میدادند که این فرصت را نباید از دست داد و اصرار میکردند که این
یک فرصت طلائی است و اگر امیر اقدامی بنماید نه تنها پشاور و دیره جات و تمام ولایات شرقی افغانستان
را مسترد خواهد ساخت بلکه بر علاوه میتواند با تولید شور و هیجان مزید در بین قبائل و سائر مردمان
شمال هند ، اقتدار برطانیه را در تمام هندوستان خاتمه بخشیده ساحه امپراطوری سدوزائی
را تجدید و احیاء کند وطوریکه خود سیاستمداران مسئول انگلیس
اعتراف کرده اند حقیقتاً « وضعیت انگلیس در هند بقدری خراب بود که واقعاً
هرگاه امیر دوست محمد خان اقدامی میکرد کار انگلیس ها در هند خراب میشد وحتی اگر امیر
دوست محمد خان صرف از راه تهدید پیش میآمد طوریکه لار د لارنس نائب السلطنه آینده هند
گفته بود حکومت برطانیه حاضر بود ـ برای اسکات او پشاور را باو واگذار نماید .
قرار داد امیر با انگلیس والحاق هرات
اما امیر که خود را به قراردادهای دوستی با نگلیس مربوط میدیدـ این همه پیشنهادات و فشار های داخلی
را بی جواب گذاشته روابط دوستانهء خود را با انگلیس ها دوام داد و بهیچ قسم اقدام مستقیم یا غیر مستقیم
متشبث نشده و در چنان موقع باریک کمال صداقت و عهد شناسی خود را بدولت همسایهء ـ که حتی دیروز
هم بعد از قرارداد با امیر در ظرف کمتر از سه ماه حاضره شده بود بارقیب او سردار سلطان احمد خان داخل
قرارداد جدا گانه بشود ـ ثابت کرد. و تاپایان این غایله که تقریبا سه سال طول کشید و در ظرف این
-۱۸۸-
مدت انگلیس ها دوباره موفق به رام ساختن حصص مختلفه هند از قبیل بنگال - مدراس -د هلی پنجاب پشاور گردیدند و عسکر تازه تشکیل و مملکت را تأمین کردند. نه تنها در امور هندوستان با وجود مراجعات سران ملی هند و مشران قبائل افغانی- مداخله نکرد بلکه اقدامات خود را برای الحاق هرات نیز بر حسب مقرره انگلیس ها معطل ساخت. حتی با اینکه سردار سلطان احمد خان پس از استقرار خود در هرات بنای تجاوزات را به قلمرو امیر گذاشته بود همه این اوضاع را بانهایت بردباری تحمل مینمود.
لیکن در عین زمان ترتیبات لشکر کشی هرات را تکمیل نموده - پس از سرکوبی مکرر تگو و علاقه غلزائی برای اقدام قطعی جانب هرات تصمیم گرفت . اما باز هم در انتظار وصول موافقۀ دولت ب طانیه با قدم های محافظه کارانه داخل اقدامات شده . همان راهی را که در الحاق قندهار تعقیب کرده بود از سر گرفت چنانچه در سال ١٢٧٦ هـ ق (١٨٦٠ع ) شهزاده محمد شریف خان پسر خود را بحکومت فراه بر قرار و باو هدایت داد تا متصرفات خویش را بسمت هرات توسعه بدهد چنانچه اوغور و ساغر را گرفت اما بزودی سردار سلطان احمد خان عسکر فرستاده سیف الدین خان مشهور بوکیل برادر محمد شریف خان را (که خود به قندهار برگشته و اوراقایم مقام خود قـرار داده بود ) عزل و میرافضل خان بن پردل خان را که از امیر رنجیده و به هرات رفته بود به حکومت فراه بر قرار ساخت این مسئله و هم طرد بعضی از اولادۀ سرداران قندهار از هرات که طبعاً به دربار امیر رجوع کرده بودند امیر را بیشتر مشتعل ساخت و وادار نمود تا هر چه زودتر به هرات لشکر کشی کند. همان بود که چون بواسطه نمایندۀ برطانیه از آمادگی دولت مذکور برای قبول این اقدام خود اطمینان حاصل کرده بود ـ در ماه رمضان ١٢٧٧هـ ق (١٨٦١ع )عزم حرکت جانب هرات نمود. و چون خودش در جلال آباد بود شیر علی خانرا مامور ساخت تا پیشتر حرکت کرده زمینه را برای عزیمت امیر آماده سازد - شیر علیخان از قندهار گذشته برای امداد محمدامین خان و محمد شریف خان برادران خویش که فراه را محاصره کرده بودند به آن طرف حرکت نمود و چون میرافضل خان خسرو او بود به پیغام او قلعۀ فراه را کشود و خود امیر بتاریخ ١٨ شوال ١٢٧٧ هـ ق مارچ(١٨٦١ع) از کابل با قوای کافی و اکثر شهزاده گان وسرداران ومامورین عالیرتبه به قصد هرات حرکت کرد .
وقتی به فراه رسید میرافضل خان را به شفاعت شهزاده شیر علیخان بخشید لیکن اوبا ز از عرض راه فرار و در هرات به سردار سلطان احمد خان پیوست .
سردار سلطان احمد خان که توان مقابلۀ اینقدر قوۀ بزرگ را در خود نمیدید باز هم بمقابله اصرار ورزیده چند هزار سوار را بقیادت محمد یوسف خان بن محمدقلی خان نوادۀ وزیر فتح خان مرحوم که وزیر و مشیر او بود برای مقابله تا اسفزار پیش فرستاده و محمد یوسف خان موصوف در حین محاربه بقتل رسید و عساکرش پراگنده شدند و قوای امیر به هرات واصل گردید پسران سلطان احمدخان در حوالی شهر مقابله های شجاعانه نموده و با لاخره بشهر داخل گشتند و شهر هرات در ده صفر
-۱۸۹-
۱۲۷۸ هـ ق (اگست ۱۸۶۲ ع) محاصره شد. سردار سلطان احمد خان قبل از محاصره شدن شهر مکتوبی به شاه ایران نوشته و در ان از او امداد خواسته بود سردار موصوف با وجود اینکه برادر زاده و داماد امیر دوست محمد خان بود ولی از ابتداء بنظریات امیر خصوصاً در قسمت روابط خارجی مخالفت داشت و مانند وزیر اکبر خان مرحوم از دشمنان جدی انگلیس بشمار میرفت و از همین جهت بود که امیر او را باهمه حقوقیکه داشت از کارهای مملکت دور داشته موقع نمیداد و بنا بران سردار موصوف برای تطمین حس دشمنی خود به انگلیس به شاه ایران که درین وقت رقیب سیاست انگلیس شناخته میشد رجوع کرده و در دربار او عزت یافته لقب (سرکار) را نیز حاصل نمود و متعاقباً شاه ایران شاید به مصلحت روسها او را به حکومت هرات فرستاد با اینکه سردار در تمام زمان حکومت خود در هرات یعنی در ظرف پنجسال مستقلانه کار میکرد با هم با ایران دوستی و از طرف ایران چشم امداد داشت. بهمین اطمینان بود که شهر را به محاصره انداخته و منتظر رسیدن امداد ایران نشست. اما این دفعه نیز ایران که غرضش به تحریک روس جز ضعیف ساختن حکومت افغانستان چیزی نبود مثل اوقات دیگر که اغراض خود او و تحریک کندگانش ایجاب میکرد بطرف هرات برای رفع محاصره از سر متحد و دوست خود اقدامی نکرد و گذاشت تا کاکا و برادرزاده (یا خسر و داماد) باهم بیاویزند و خانه جنگی در افغانستان روی کار شود. و در جواب مکتوب سردار سلطان احمد خان پیغام فرستاد که به موجب معاهده سال ۱۸۵۷ ع (۱۲۷۳ هـ ق) که با انگلیس ها دارد نمیتواند بامور افغانستان مداخله کند در حالیکه بقرار تشریحات صفحات ماقبل، حکومت ایران چندین بار این تعهد خود را شکسته و در مواقعیکه مفاد خود او متقاضی بود بر خلاف قرارداد هائی که با انگلیس و زمامداران افغان داشت به هرات لشکر کشیده بود. این مکتوب شاه ایران در حالی بهرات مواصلت کرد که محاصره از هر جانب تکمیل یافته و راهی برای رفتن قاصد موجود نبود بلکه قاصد بدست کارگزاران امیر افتاده امیر مکتوب را از او گرفته و به محتویاتش اطلاع حاصل نمود در همین وقت امیر دوست محمد خان از عبد الغفار خان نماینده انگلیس مقیم مشهد نیز مکتوبی گرفته بود که در آن از عدم اقدام پادشاه ایران در معامله هرات باو اطمینان داده بود امیر دوست محمد خان هر دو مکتوب را بداخل شهر برای سردار سلطان احمد خان فرستاد تا از رسیدن امداد مایوس شده شهر را تسلیم کند اما سردار موصوف که شخص غیور و نکته دانی بود بجای آنکه از این خبر ها دهراس افتاده باشد در جواب امیر این بیت را که نماینده اعتماد به نفس یک سردار افغان و تکیه و توکل او برخدا و ضمناً اشاره به بیوفائی دوستان بیگانه و کنایه بسوی توسل جوئی امیر به اجانب بود نوشت و بامیر ارسال کرد.
ناخدا در کشتی ما گر نباشد گو مباش ما خدا داریم و ما را ناخدا در کار نیست
جمادی الاول (۱۲۷۸ هـ ق نوامبر ۱۸۶۱ ع)
سردار سلطان احمد خان که تن به تقدیر داده بود بمرگ خود راضی بود اما طبع غیورش اجازه به تسلیم نمیداد و بنا بران فیصله کرد که تا جان دارد به عزم خود استوار مانده پایداری افغانی را اثبات نماید از طرف دیگر امیر نیز که همه عواطف قرابت پیش نظرش بود درین معرکه، بهترین امتحان
- ۱۹۰ -
وظیفه شناسی را به مقابل احساسات شخصی که از بزرگترین صفات شاهان و بزرگان است عملا نشان داد . هردو نفر در عزائم خود با وجود مشوره هائی که بایشان داده میشد استوار ماندند و کار محاصره روز بروز برای محصورین مشکل تر میشد . درین بین خانم سردار سلطان احمد خان که پادشاه بیگم نام داشت و دختر امیر دوست محمد خان و خواهر وزیر اکبر خان و شهزاده شیر علیخان ولیعهد بود در داخل شهر در گذشت و سردار پیغام فرستاد که اگر امیر موافقه کند تابوت او را به گازرگاه در خارج شهر نقل دهند امیر موافقه کرد ولی خود از اشتراك در مراسم دفن انکار ورزید و تنها پسران امیر ، به معیت پسران سردار ، تابوت را مشایعت کردند . (رجب ۱۲۷۸ هـ ق جنوری ۱۸۶۲ ع ) باینقسم محاصره ۸ ماه بطول انجامید و در این وقت خود سردار موصوف هم که ناکامی و تسلیم خود را حتمی میدید از فرط غصه بتاریخ ۸ رمضان ۱۲۷۹ هـ ق (مارچ ۱۸۶۲ ع ) پدرود حیات گفت اما بقرار وصیت او پسرانش فوت وی را مکتوم و چند روز نعش را مخفی نگهداشتند تا اینکه امیر بلمریعهء جواسیس خویش از داخل شهر اطلاع یافته پیغام فرستاد تاپسران سردار شهر را تسلیم کنند . پسران سردار مرحوم : سکندرخان و شهنواز خان و عبدالله خان قبول نکرده تنها نعش سردار را بیرون کشیدند تا پهلوی خانمش در گازرگاه دفن شود . چنانچه عبدالله خان پسر خورد سال سردار همراه جنازه از شهر خارج شده و پس از مراسم دفن که باحضور پسران امیر و برخی از رجال دربار صورت گرفت و امیر در آن اشتراك نورزید دوباره به شهر داخل و محاصره را از سر گرفت و هر چند امیر پیغامها داد و مردم داخل شهر نیز که مقابله رابی نتیجه دیده و صرف درین قدر مدت با احترام سردار سلطان احمدخان مقاومت میکردند هر قدر اصرار کردند پسران سردار از مقابله دست نگرفتند و شهنوازخان بجای پدوز مام امور را بدست گرفته به مقابل هجوم های عساکر امیر که امر یورش را دریافت کرده بودند مقاومت میکرد تا اینکه دو ماه دیگر نیز بدینمنوال گذشت و مردم هرات با هم مشوره کرده صلاح را در آن دیدند که برخلاف خواهش شهنوازخان و برادرانش شهر را بکشایند. درین کار برخی از سرداران چون میرا فضل خان بن پر دل خان و غلام محی الدینخان بن کهندلخان که در داخل شهر بودند، نیز با سران ملی همدست بودند. اگر چه شهنواز خان این دو سردار را فوری بعد از اطلاع بر عزائم شان از شهر خارج ساخت که نزد امیر رفتند ، با هم مردم شهر بتاریخ ۸ ذی الحجه ۱۲۷۸ هـ ق (می ۱۸۶۲ع) دروازه ها را گشودند و قوای امیر داخل شهر گردیده پسران سردار را نزد امیر رسانیدند. امیر با ملاطفت با آنها پیش آمد کرده پس از الزام بر ملامتی شان میخواست آنها را عفو نماید ولی آنها از خود و پدر خویش مردانه وار دفاع کرده و زبان به مقابله گشودند و امیر مجبور شد برای احترام مقام سلطنت بر نواسه های یاغی خود حکم اعدام را صادر نماید لیکن به شفاعت خواهی شهزاده شیر علیخان که مامای سکهء شان بود اعدام شان را به حبس تبدیل داد و حکومت هرات را به شهزاده شیر علیخان تفویض کرد .
اما عمر به خوداوهم وفا نکرده ، بتاریخ ۲۱ ذی الحجه ۱۲۷۸ هـ ق ( ۹ جون ۱۸۶۲ ع ) پس از ۲۱ سال سلطنت (دوره دوم) بعمر ۷۲ سالگی در اثر مرض ضیق النفس و ضعف عمومی که در اوقات محاصره طولانی هرات (۱۰ ماه و پنج روز) دامنگیر او شده بود در حالیکه به آخرین آرزوی خویش که عبارت از اتحاد افغانستان باشد کامیاب شده و نام مجدد وحدت ملی را نیز در نظر تاریخ احراز کرده بود پدرود حیات گفت
-۱۹۱-
محمد محسن خان دبیر تاریخ فوت او را چنین سروده است:
محسن سوال کرد ز پیر خود که آه!
تاریخ فوت این شهء غازی چسان گرفت؟
حوری سراز جنان بدر آورد در جواب!
گفت از امیر جاهد غازی توان گرفت!
( ۱۲۷۸ هـ ق )
با وجود کوتاهی که در سطور وفصول بالانسبت به رویداد های این پادشاه ذکر یافت اگر از نظر وسیع قضاوت تاریخ دیده شود و احساسات یکطرف گذاشته شود میتوان گفت که امیر دوست محمد خان بعد از احمد شاه درانی بزرگترین سلاطین این عصر افغانستان بشمار رفته و خدمت بزرگی که عبارت از خاتمه دادن به دورهء ملوک الطوائفی مجدد افغانستان ( پس از انقراض شاهنشاهی سدوزائی ) و تاسیس سلطنت کوچک ولی منظم افغانستان جدید باشد انجام داده است که این کار سائر نارسائی های دورهء پادشاهی او را تحت الشعاع قرار میدهد .
سلطنت اول امیر شیر علیخان
از (۱۲۷۸ هـ ق - ۱۸۶۲ ع - تا - ۱۲۸۳ هـ ق - ۱۸۶۶ ع)
پس از مرگ امیر دوست محمدخان به موجب اعلان ولایت عهدی که قبلاً بعد از وفات شهزاده غلام حیدرخان در مورد شهزاده شیرعلی خان بعمل آمده بود - شهزاده شیرعلی خان که در هرات حاضر بود بعد از ختم فاتحه خوانی امیر کبیر بروز چهارم که ۱۲ ذی الحجه ۱۲۸۸ هـ ق (۱۲) جون ١٨٦٨ ع) بود اعلان سلطنت نمود . چون در این وقت اکثر پسران بزرگ امیر (باستثنای شهزاده محمد افضل خان که از همه بزرگتر و در ولایات شمالی حکومت داشت) در هرات حضور داشتند همهء شان ظاهراً به امیر شیر علی خان بیعت کردند تنها شهزاده محمد اعظم خان که شخص ماجرا جو و پر ادعا بود میخواست از بیعت انکار ورزد . اما حضرت سید جمال الدین افغان که در این وقت در هرات موجود و مربی شهزادهء موصوف بود - از اقدامات او مانع شده و نامبرده را وادار ساخت تا علی العجاله بیعت نماید . اما محمد اعظم خان قلباً باین بیعت راضی نبوده و صرف برای بدست آوردن فرصت به آن تن داده بود و انتظار داشت که در صورت عدم بیعت شهزاده محمد افضل خان (که با و مکتوب هم نوشته بود تا از بیعت انکار ورزد) موقع برای اقدامات نامبرده آماده خواهد شد .
امیر شیر علیخان اگرچه شخص متجدد و روشن فکری بود و آرزوهای خوبی برای مملکت در دل داشت لیکن از حیث اداره و تدبیر ضعیف بود و مخصوصاً خلق سریع الانتقالی داشت که در بسا موارد نقشه هایش را ناکام میساخت چنانچه همین نقص ها نه تنها در سیاست داخلی و فامیلی سبب
-۱۹۲-
مشکلات بزرگ برای خود او و موجب خانه جنگی برای مملکت گردید بلکه در سیاست خارجی نیز او را ناکام ساخت و انگلیسها از این ضعف او استفاده کرده بار دوم بر مملکت تجاوز کردند و تا آنکه مثل مرتبهء اول ملت به مقابل آنها قیام ننمود افغانستان را ترک نگفتند.
روی همرفته عصر سلطنت این پادشاه برای افغانستان اگرچه از لحاظ روی کار آمدن وسائل مدنیت و بیداری دورهء روشنی بشمار میرود لیکن از طرف دیگر مملکت را به خانه جنگیهای طولانی و جنگهای خارجی مواجه ساخته موجبات خونریزی و فقر و آزار ملت را فراهم نمود.
اگر سلطنت اول امیر شیرعلی خان را بخواهیم در چند جمله خلاصه کنیم باید بگوئیم که مهمترین مشغولیت امیر موصوف را درین دوره تقریباً (٥) سال جنگ به مقابل برادرانش که سلطنت او را تسلیم نمیکردند تشکیل میداد و سبب سقوط آن نیز همین مسئله شد و در بین برادرانش نیز محرك حقیقی محمد اعظم خان بود. طوریکه در بالا اشاره شد وقتیکه امیر شیرعلی خان در هرات تاجپوشی نمود. اکثر برادرانش با او همراه بودند و از برادران مهمش صرف محمد افضل خان در ولایات شمالی و محمد امین خان در قندهار و محمد شریف خان در فراه حکومت داشتند. امیر شیرعلی خان از تاجپوشی خود به برادران موصوف و همچنین به تمام حکام خبر داد و بیعت خواست محمد شریف خان فورا بیعت کرد محمد امین خان اطلاع مذکور را بی جواب گذاشت اما محمد افضل خان که شخص مصلحت اندیش و قانعی بود رسماً بیعت خود را فرستاد و به حرف محمد اعظم خان گوش نداد.
بنا بر آن امیر شیرعلی خان تا اندازهء از طرف برادران خویش مطمئن گشته پس از ضبط و ربط امور هرات شهزاده محمد یعقوب خان را که ۱۲ ساله بود بنام حکمران هرات به معیت فرامرز خان جرنیل به هرات گذاشت و خود در ماه صفر (۱۲۷۹ ه ق ۱۸۶۲ ع) با تمام برادران و بنی اعمام و دیگر منسوبین خویش جانب کابل حرکت کرد.
اما محمد اعظم خان که از طرف برادر بزرگ خود محمد افضل خان مایوس شد بنای تحریک دیگر برادران خویش را گذاشته - با محمد اسلم خان داخل مراوده شد و قرار دادند که محمد اعظم خان از عرض راه فرار کند و مقارن همین وقت محمد اسلم خان نیز به هزاره جات داخل شده و به کمک محمد حسین خان برادرش که در هزاره جات بود لشکری آماده سازند و از طرف دیگر محمد اعظم خان نیز از اقوام مادری خود در زرمت امداد خواسته و متحداً پیش از رسیدن امیر شیرعلی خان بطرف کابل مارش نمایند. روی این فیصله بود که محمد اعظم خان در هرات حین حرکت اردوی امیر بنام تیار نبودن بارگیر تعلل را پیش گرفته میخواست عقب بماند اما امیر شیرعلی خان ملتفت شده انتظار کشید تا او مجبور شده به معیت امیر حرکت کند. اما باز هم سعی نمود تا خود را از اردو پیش کشیده در وقت فرصت فرار اختیار نماید. چنانچه در منزل اسفزار (سبزوار - شیندند حالیه) با ٢٥٠ سوار معیتی خود جانب هزاره جات حرکت نمود. محمد اسلم خان نیز بقرار موافقهء که شده بود از طرف دیگر بسوی هزاره جات
-۱۹۳-
فرار کرد و به محمدحسین خان برادر سکهء خود که حاکم هزاره بود پیوست . امیر شیرعلیخان از
شنیدن این خبر ظاهراً اهمیتی برای آن قائل نشده و امرداد تا محمد حسن خان برادرسکهء
محمد اسلم خان و محمد حسین خان را تحت نظارت قرار دهند اما مشاورین شاه باین کار مشوره نداده
خواهش کردند تا امیر درین آغاز سلطنت خویش برادران خود را هراسان نسازد - پس فیصله شد
تا محمد حسن خان برای باز گشتاندن محمد اسلم خان و اینکه با محمد اعظم خان کمک نکند ، به هزاره جات
اعزام گردد . چنانچه نامبرده از قندهار با فرمان عفو امیر که بنام برادران خویش تحریر کرده بود
بطرف هزاره جات حرکت کرد لیکن امیر قبل از عزیمت او فرامین دیگری بنام مردم هزاره نسبت باینکه
با هر کس همراهی نکنند و بدور حکومت مرکزی وسلطنت حقانی جمع باشند فرستاده بود. پس حینیکه
محمد حسن خان به هزاره جات رسید و محمد اسلم خان از همراهی با او و رفتن نزد امیرانکار نمود
مردم هزاره بر او شوریدند و مجبور شد برای حفظ جان خود از محمد افضل خان از مزار شریف
امداد بخواهد و محمد افضل خان یکهزار سوار برای خلاصی او فرستاد که گماشتگان سردار
محمد افضل خان هر سه برادر را به سلامتی به مزار شریف رسانیدند و هزاره جات به امیر شیر علیخان
وفا دار باقی ماند.اما این اقدام محمد افضل خان ولو که از بی خبری و یا از روی مصلحت اندیشی بوده باشد
زمینه را برای تولید بدگمانی بین امیر شیرعلیخان و برادر بزرگش آماده ساخت. اما محمد اعظم خان که
از راه هزاره جات قصد کابل داشت و منتظر اقدامات محمد اسلم خان بـود - پس از مشاهد هء
ناکامی او از خوف شهزاده محمد علی خان بن امیر شیر علیخان که درین وقت
حاکم کابل بود . بکابل نزدیک شده نتوانسته از شیخ آباد وردك بطرف لوگر رفت تا
از زرمت کمک حاصل و برکابل حمله کند ، ولی محمدعلی خان از کابل لشکری جانب لهوگرسوق داده
او را از ان علاقه خارج ساخت که فوری بطرف زرمت رهسپار گشت
امیر شیرعلیخان که به قندهار رسید محمد امین خان که برادر عینی او بود و از سابق با او رقابت داشته
و حتی پادشاهی او را تصدیق ننموده و بیعت هم نکرده بود ، از امیر پذیرائی درستی ننموده و پس از حرکت
او از قندهارنیز به مامورین عرض راه توصیه کرد تا به همراهان امیر علوفه و آذوقه ندهد ، امیر شیر علیخان
این وضع را به مشورهء مشاورین خویش تحمل کرده چیزی نگفت و جراب آنرا به آینده گذاشت
و زمانیکه به غزنی رسید ، محمد اعظم خان که از اقدامات خود در زرمت نتیجه بدست نیاورده بود
از ترس آنکه مبادا امیر موصوف باعساکر خودجانب زرمت حرکت کند ، برای فریب دا دن ا مـیر
موسی خان خالقزادهء امیر دوست محمدخان را نزدامیر فرستاد تا عذر او را بخواهد اما امیر در جواب
گفت که این پیام کافی نیست باید محمد اعظم خان شخصاًاًحاضر شود والا خودامیر باعساکر خودبا آنطرف
روآورده ، قهراً اورا اخراج خواهد کرد و نائب سلطان خان را نیز باموسی خان موصوف همراه
ساخت تامحمد اعظم خان را از عزم امیر آگاه سازد امامحمد اعظم خان که نقشهء دیگری داشت برای آمدن
- ١٩٤ -
بكابل حاضر نشد و امیر از غزنی متوجه زرمت گردید وقتی به نزدیکی زرمت رسید محمد اعظم خان پیام فرستاد که اگر سرداران او را اطمینان بدهند و برای اطمینانش چند تن از آنها حاضر شوند ، نزد امیر خواهد رفت و امیر جمعی از سرداران را فرستاد که او را بحضورش حاضر کردند ، و پس از سرزنش لسانی عفو شد و امیر به او پیشنهاد رفتن کابل را نمود و وعده کرد که حکومت کابل را به او خواهد داد: محمد اعظم خان ظاهراً قبول کرد ولی مقصد او این بود تا فرصت بدست بیاورد بنابران خواهش نمود تاسه ماه مهلت به او داده شود و بالمقابل پسر خرد محمد سرورخان را به قسم یرغمل نزد امیر گذاشت تابه کابل برده شود . امیر بکابل رفت و برتخت سلطنت جلوس کرد ( ١٢٧٩ هـ ق او اخر ١٨٦٣ ع ) در همین وقت ما در امیر(معروف به مادر وزیر)درکابل وفات یافت.
امیر شیر علیخان که برتخت سلطنت جلوس نمود در عین اینکه هنوز از طرف برادران خویش ایمن نشده بود و محمد اعظم خان بعد از گذشتن سه ماه مهلتیکه برای اتمام کارهای شخصی خویش خواسته بود ، بمرکز حاضر نشده ـ بفکر افتاد تاسلطنت خرد را به دولت برطانیه ابلاغ و شناسائی و امداد مادی آن دولت را حاصل نمایدـ پس حین ورود به کابل از تاجپوشی خودبحیث وارث قانونی پدر مرحوم خویش به حکومت انگلیس توسط نمایندهء که در کابل داشتند اعلام داشت. اما حکومت برطانیه که هنوز از افکار این پادشاه پوره مطلع و مطمئن نبود و هم میخواست در مقابل این شناسا ئی از طرف او پابندی به تعهدات پدرش و بلکه بیشتر از آن را رسماً حاصل دارد ، بنابران بنام اینکه هنو ز برادرانش به سلطنت او تمکین نکرده اند و اساس سلطنت اش پوره استوار نشده است اگرچه شناسائی عملی سلطنت امیر موصوف را توسط «دمیزن» مامورسیاسی خود مقیم پشاور درماه دسمبر ١٨٦٢ع (١٢٧٩ هـ ق )اطلاع داد اما امداد هائی راکه به پدرش تعهدکرده بود معطل ساخت و این خود برای متزلزل ساختن امیر شیر علیخان چه از لحاظ سیاسی وچه مادی تاثیر بدی نمود، ومیتوان گفت یکی از علل مهم ناکامی امیرشیرعلیخان درتحکیم بنیان سلطنتش درامارت اول او ، همین وضع تردد کارانهء دولت برطانیه بوده است که اگر حمایتی را که برطانیه نسبت بهءحمداعظم خان بعد ها حین فرار اوبه هند بعمل آوردبه آن اضافه کنیم مسئو لیت خانه جنگی های بعد ازوفات امیر دوست محمد خان تماماً بدوش دولت مزبور می افتد ، زیرا بایست دولت برطانیه به تقدیر از دوستی صا د قا نه امیـر دوست محمدخان سلطنت امیرشیرعلیسخان را که در وقت پدر رسماً ولیعهد شناخته شده بود معناً و مادتاً تائید میکرد تا در اثر این شناسائی وامداد های آن دولت حکومت جدید پیش از پیش تقویه یافته به مخالفین خویش غلبه حاصل مینمود.
امیر که این بی علاقه گی دولت برطانیه را مشاهده کرد و دیدکه آن دولت تمام سیاست موافقانه دورهء اخیر سلطنت پدرش را در مقابل خرد فراموش و او را که از طرف پدرولیعهد سلطنت شناخته شده بود تائید نکرده باین قسم برادرانش و سائر مردم افغانستان را برخلاف اوبطورغیرمستقیم تشجیع میکند
-۱۹۵-
لازم دانست تا او هم از طرف خود بنسبت دولت مزبور بی علاقه گی نشان بدهد . چنانچه در سال ۱۲۸۰
هـ ق (۱۸۶۳ ع ) که ملت مهمند زیر قیادت سلطان محمد خان بن سعادت خان معروف بمقابل رویه
مامورین برطانوی در برابر خود و سائر افغان ها قیام کردند ، در ابتداء امیر شیرعلیخان برای جلو گیری
از این قبائل اقدامی نکرد و گذاشت تا دولت برطانیه به او مراجعه نماید . زمانیکه دولت موصوف مراجعه
کرد و امیر را به الزام شرکت و تحريك درين حرکت ملی و عدم سرکوبی سلطان محمد خان مهمند
متهم ساخت امیر برای رفع این اشتباه شهزاده محمد علیخان پسر خو در ا بمعیت سردار محمد رفیق خان
لودین و زیر خویش و شش فوج منظم به آنطرف اعزام نموده و امر کرد تا قبائل موصوف را از حمله
بر انگلیس ها منع کنند و آنها پس از صرف مساعی زیاد مردم مهمند را آرام ساختند و سلطان محمدخان
به باجور که علاقهء آزاد بود فرار کرد پس از ختم این عملیات شهزاده محمد علی خان به جلال آباد
برگشته سردار محمد رفیق خان جهت اطمینان انگلیس از حسن نیت امیر بطرف پشاور اعزام شد
و از دوستی امیر به انگلیس اطمینان داد. اما انگلیس ها بمقابل این وضعیت دوستانه و این اثبات
حسن نیت باز هم به هيچيك عمل بالمثل حاضر نشدند و سردار محمد رفیق خان بدون نیل مقصود
که حصول امداد برطانیه بود بکابل برگشت و امیر شیر علی خان که با آرزو های زیاد برتخت پدر
جلوس کرده بود باین قسم در سیاست خارجی خود هم مانند سیاست داخلی از اول وهله به یاس دچار
گردید و دولت برطانیه طوریکه لازم بود که با جانشین قانونی پاد شاهی که با همه بی التفاتی های دولت
برطانیه مدت بیست سال در بحرانی ترین حالات بادولت مزبور دوست و خیر خواه باقی مانده بود برای
تحکیم سلطنت او کمک نماید تا از یک طرف حقوق آن متحد حقدار او اداء و از طرف دیگر از آرامی
افغانستان ، همسایه اش هند نیز در امن باقی بماند امدادی نکرد حتی از تائید و تقویه معنوی که بسبب ولیعهد
رسمی حق مشروع امیر شیر علی خان و از روی قانون بین الدولی وظیفه دولت برطانیه بودنیز انکار
ورزید و این مسئله آغاز تولید بدبینی بین امیر موصوف و دولت برطانیه و مقدمه خانه جنگی های
طولانی گردید .
بهر حال امیر شیر علی خان در سلطنت اول خود نظر بداشتن رقبای زیاد و قوه کم آرام نمانده بزودی
محمد علی خان نجیلی بن عطامحمد خان لغمانی سر به بغاوت برداشت و امیر مجبور شد به شهزاده
محمدعلی خان که به حکومت جلال آباد تعیین کرده برد امیر سرکوبی او را بدهد و در حالیکه او
مصروف این کار بود - امیر فکر داشت . تا برخلاف محمد اعظم خان که در زمت مشغول جمع
آوری بود اقدامات خود را شروع کند اما قبل از آن نامهء از طرف محمد افضل خان برادر بزرگش
واصل شد که با تحف و هدایا همدست میرزا احمد خان کشمیری پیشکار خود و ناظر حیدر خان از
محرمان خویش فرستاده بود و در آن از اطاعت خود به امیر اطمینان داده بود . در وقتیکه امیر از
گرفتن این مکتوب خوشحال بود و تهیه ارسال جواب آنراداشت ، اتفاقاً مکتوب محمد اعظم خان
-196-
که بنام محمد افضل خان نوشته دران او را بحمله بطرف کابل تشویق و از جمع آوری خود از زرمت
هم با او اطمینان داده بود بدست امیر افتاد و امیر که طبع سریع الاشتعالی داشت سخت بر آشفت و
تصور کرد که هر دو برادر همدست می باشند و برای اغفال او محمد افضل خان این پیام را فرستاده
است. پس در مجلس عام فرستاد گان محمد افضل خان را خواسته مکتوب محمد اعظم خان را به
ایشان نشان داد و زبان به بدگوئی کشود و گفت که این دو برادر با من صادق نیستند بنا بر ان بر آنها
اعتماد کرده نمیتوانم - شما رفته به محمد افضل خان بگوئید که ازین افکار صرف نظر و شخصاً
بمرکز حاضر و قبول اطاعت نماید و هم محمد اعظم خان را از افکارش منصرف و حاضر پایتخت
بسازد والا منتظر اقدامات او با شد و در عین حال میرزا احمد خان کشمیری را از طرف خود برای
ملاحظه او ضاع محمد افضل خان بحیث جاسوس گماشته امر مراجعت داد درین وقت کشف شد
که محمد سرورخان پسر محمد اعظم خان بهمدستی جلال الدین خان بن وزیر اکبر خان توطئه قتل
امیر را دارند امیر خبر شده پس از تحقیق هر دو نفر را نفی کرد که اول الذکر نزد پدر خود رفت
و اخیر الذکر به محمد افضل خان پیوست و این وضعیت مناسبات امیر و برادرانش را بکلی برهم زد
و امیر شهزاده محمد ابراهیم خان پسر دیگر خویش را به معیت سردار محمد رفیق خان لودین و عسکر
کافی برای سرکوبی محمد اعظم خان جانب زرمت اعزام نمود.
سر کوبی محمد اعظم خان :
محمد اعظم خان که تا این وقت قوه لازمه را جمع نتوا نسته بود از شنیدن پیشقدمی قشون شاهی
چاره را برخود حصر دیده از راه سرحد آزاد به انگلیس پناه برد و محمد سرورخان پسر او به امر پدر نزد
امیر مراجعت نمود و مامور سیاسی انگلیس مقیم پشاور محمد اعظم خان را ملاقات کرده روزانه
یکصد کلدار بنام مهمانی برایش مقرر نمود که این مخالف عهد نامه دوستی و اتحاد امیر دوست محمدخان
و دولت برطانیه بود، واقواه امداد انگلیس را به محمد اعظم خان ثابت ساخت.
ز طرف دیگر محمد افضل خان که تا این وقت هیچیک حرکت مخالف جز پناه دادن مخالفین
امیر از او صادر نشده و بلکه باثر پیام امیر برای سرکوبی میر جهاندار شاه میر بدخشان که فکر بغاوت داشت
سردار عبدالرحمن خان پسر خودرا به انطرف اعزام و آن منطقه را تامین کرده بود - از شنیدن پیغام
درشت امیر و مخصوصاً خبر لشکر کشی بمقابل محمد اعظم خان (بدون آنکه انتظار میانجی گری
او را کشیده باشد ) خیلی متاثر گشت لیکن باز هم کدام اقدام مخالفا نه ننمود مگر از فرستادن مالیه
و حاضر شدن بکابل که امیر مطالبه کرده بود سرباززد و مکاتیب مکرر امیر را بنسبت آمدن به کابل
بیجواب گذاشت. امیر که از نفوذ روز افزون محمد افضل خان و پسرش عبدالرحمن خان در ولایات
شمالی بالخاصه از تحریکات محمد اعظم خان اندیشه داشت بالاخره تصمیم گرفت تا کار را با
برادران خویش یکطرفه کند. درین وقت چون از حکومت او دو سال میگذشت و محمد اعظم خان
-۱۹۷-
را نیز شکست داده و قوه کافی در اختیار خود میدید فیصله کرد تا به طرف مزار شریف لشکر کشی کند محمد افضل خان که از تیاریهای امیر شنید بفکر مدافعه افتاده به پسر خرد عبدالرحمن خان که در قطغن بود نوشت تا عسکر خود را آماده سازد و منتظر او باشد و خود به خان آباد رسیده و عبدالرحمن خان را عرض خویش به تخته پل فرستاد و حکومت قطغن را که عبدالرحمن خان به بسیار مشقت از تصرف میرا قا لیق کشیده بود دوباره به برادر عینی میر موصوف تفویض کرد و خرد با عسکر خویش روانه کابل شد.
پیش از حرکت امیر از کابل سردار محمد امین خان برادر عینی امیر حاکم قندهار که درین مدت با امیر روابط نداشته و امیر از سبب عدم بیعت و پذیرائی اش از او آزرده خاطر بود چون از طرف شدن امیر با محمد افضل خان شنید برای اثبات اینکه او هواخواه امیر است پیغام فرستاد که اگر اجازه بدهد در لشکر کشی بطرف مزار شریف شرکت خواهد کرد اما امیر که مزاج تند و کینه جو داشت این پیشنهاد را حمل به طعن نموده و بدرشتی جواب فرستاد که احتیاجی به کمک ندارد و پس از فیصلهء کار محمد افضل خان جانب قندهار حرکت کرده جزای او را در کنارش خواهد گذاشت. بالمقابل سردار محمد شریف خان حکمران فراه را امر داد تا با فوج تحت اثر خود بکابل بیاید و شهزاده محمد علیخان را از جلال آباد طلب کرده با عساکری که آماده ساخته بود بطرف مزار کوچ داد و خود از عقب شان حرکت کرد.
جنگ باجگاه :
تلاقی فریقین بمقام باجگاه در درهء هندوکش صورت گرفت و پس از جنگ سخت قوای محمد افضل خان در هم شکسته شهزاده محمد علیخان فتح شانداری حاصل کرد و بلا فاصله به امیر که هنوز در درهء غوربند بود پیغام فرستاد که فوری خود را برساند و هدایت دهد. امیر بسرعت به دو آب شاه پسند رسیده سلطان علیخان بن کهندل خان را نزد محمد افضل خان فرستاد که از برادر کشی صرف نظر کند و بحضور شاه حاضر شود.
محمد افضل خان که شخص خوش بینی بود پذیرفته حاضر شد و امیر از او با احترام پذیرائی کرد و عهد و پیمان دوستی با هم بستند اما امیر که میخواست بار دیگر ولایات شمالی را به محمد افضل خان نسپارد تا از شر پسر و برادرش ایمن باشد خواهش کرد که از سبب سرمای زمستان که بازگشت مشکل است. اردوی خود را به تاشقرغان بفرستد و خود هم به زیارت مزار شاه اولیاء (کرم الله وجه) مشرف گردد. محمد افضل خان چاره جز قبول نداشت زیرا رد این خواهش بد گمانی امر را نسبت به او زیاد میکرد بنابراین هر دو برادر باتفاق هم به تاشقرغان رفتند و در حالیکه عساکر محمد افضل خان قبلا مرخص شده برد عساکر امیر از عقب ایشان حرکت کرد از تاشقرغان امیر بمعیت شهزاده محمد علیخان به مزار شریف رفته زیارت کردند اما سردار عبدالرحمن خان که شخص غیوری
-۱۹۸-
بود واز تسلیم پدر برآشفته برد. با ستقبال امیروشهزاده نیز نیامد بلکه با مراو در مزار وعرض راه مامورین واهالی نیزازشاه وشهزاده پذیرائی درستی بعمل نیاورند و این مسئله سبب رنجش امیر و پسر او گردید وامیر در مراجعت مکتوب عبدالرحمن خانرا که به پدر نوشته و اورا نسبت به تسلیמש ملامت قرار داده بود وبدست او افتاده برد دلیل آورده محمدافضل خان را حبس کردعبدالرحمن خان که از واقعه آگاه شد در اول میخواست با قوائی که داشت با امیر مصاف بدهد اما محمد افضل خان برایش پیام فرستاد که اقدامی نکند و فقط خودرا از حبس ومجازات نجات بخشدوعبدالرحمن خان به امر پدر از تخته پل بطرف رود آمرحرکت کرده بزحمت زیاد درحالیکه ازطرف جمعی تعقیب شده بود از رود عبوروبه شهرسبزداخل شد .
امیربخارا شنیده اورا دعوت آمدن به بخاراکرد و دراوائل محترمانه پذیرائی شدلیکن بزودی وضعیت امیر بخارا به مقابل او تغیر نمود مثلیكه در موردجدش امیردوست محمد خان تغیر نموده بود
امیرشیرعلیخان باین قسم کلان ترین رقیب های خودرا عجا لتا ازبین برداشته وپس از ضبط وربط امورولایات شمالی وتقرر حكام جدیدكه ازجمله یكی فیض محمدخان برادرش به حكومت آقچه و دیگر فتح محمدخان بن وزیر اكبرخان به حكومت تخته پل بود به معیت محمدافضل خان وعایله اش و محمد اسلم خان ودیگر برادرانش وجلال الدین خان بن وزیر اكبرخان جانب كابل حركت نمود و دراوائل بهار از راه غوری بكابل مواصلت كرد اما حکمران عمومی برای ولایات شمالی تعین ننمود .
درکابل امیرشیرعلیخان محمد اسلم خان ومحمدحسین خان ومحمدحسن خان برادران خود وجلال الدین خان بن وزیراكبرخان برادرزاده خودراعفوكرده وبرعلاوه جشن عروسی شهبازخان بن سردارمحمد اکرم خان مرحوم را با دختر محمد اسلم خان در حضور خود منعقد ساخت اما در موقع جریان این مراسم با میر خبردادند كه محمد اسلم خان به همدستی برادران خویش توطئه قتل امیررا دارد امیرفوراً محمداسلم خان وبرادرانش رابه هند اخراج كرد وازین تاریخ اعتماد امیر نسبت به برادرانش بكلی سلب شد و حتی المقدور سعی میكرد تا آنها از مرکز دور نباشند و این مسئله سبب رنجش وبدگمانی مزید برادرانش شد، چنانچه محمد شریف خان برادر عینی اش که ازفراه خواسته وبكابل نگه داشته شده بود به تحریك جلال الدینخان بن وزیرا کبرخان مرحوم ( که شخص ماجرا، جوئی بود وحتی در زمان امیردوست محمد خان هم فرارو به ترکیه رفته ودروقت محاصره هرات مراجعت کرده بود وسپس بهمدستی محمد سرورخان بن محمد اعظم خان توطئه قتل امیر را نموده وبعد ازکشف تبعید شده نزد محمد افضل خان رفته وزمینه را بین محمد افضل خان وامیر برهم زده بود وثانی عفو و بكابل آورده شده بود) ازکابل فراروهردونزد محمد امین خان بقندهار رفتند و این مسئله بدگمانی امیررا نسبت به محمد امین خان بیشترساخت با لمقابل
-۱۹۹-
محمد اسماعیل خان بن محمدامین خان از پدر رنجیده از قندهار بکابل آمده بامیر پیوست و امیر او را
بگرمی پذیرائی کرد و به دربار خود موقع داد .
باثر این واقعات امیر فیصله کرد که برای سرکوبی محمد امین به جانب قندهار لشکرکشی کند .
محمدامینخان نیز ترتیبات جنگ را گرفته و قوائی تحت قیادت محمدشریف خان و جلال الدینخانجانب
قلات حرکت داد که قلعه قلات را به محاصره گرفتند. از اینطرف امیر درماه ذی حجه ۱۲۸۱ هـ ق
(۱۸۶۵ع) شهزاده محمد علیخان را بالشکر کافی براه غزنی حرکت داده ، و خود نیز از عقب آن
عزیمت نمود ، سردار ولی محمدخان و سردار محمد یوسفخان برادرانخود را متحداً به حکومت کابل
گذاشت و سردار محمدافضلخان را همانطور تحت الحفظ با خود همراه ساخت. در منزل سرچشمه
مقر محمد اسماعیل خان بن سردار محمدامینخان بمعیت محمدزمان خان بن سردار سلطان محمدخان .
مرحوم - محمد سرور خان بن سردار محمداعظم خان از اردوگاه امیر فرار و به سردار محمدامین خان
پیوستند. تلاقی فریقین در ماه محرم ۱۲۸۲هـ ق (۱۸۶۵ع) در موضع جلدكبین قلات و قندهار واقع شد.
جنگ محمدامین خان و محمدعلی خان :
درین جنگ سرعسکر قندهار سردار محمدامین خان و سرعسکر کابل شهزاده محمد علیخان بود .
ابتداء محمد علیخان بپاس کاکای عینی خود میخواست کار به مصالحه بیانجامد و جنگ رخ ندهد .
اما امیر بر آشفته آن تعلل را به جبن شهزاده نسبت داد و محمد علیخان که جوان غیوری بود در برابر
طعنه پدر که گفته بود (اگر تو میترسی من خود هنوز قوه جنگ را دارم و خودم به میدان داخل میشوم)
باحرارت فوق العاده جوانی داخل میدان گردید و طوری به قلب قوای قندهار حمله کرد که محمد
امین خان رشادت او را دیده او هم بغیرت آمده و در صف اول قشون خود قرار گرفت و در نتیجه
کاکا و برادرزاده قسمی سرگرم جنگ شدند که در یک وقت هردو بخاك غلطیدند. این خبر که بامیر
رسید سخت متألم شد و پشیمانی که در نتیجه حدت مزاج و عصبانیت سبب از دست رفتن پسر
وبرادرش آنهم در محاربه بمقابل یکدیگر شده بود، روح او را بعذاب شدیدی دچار گردانید و طوری
حواسش مختل شد که فتح خود را فراموش کرد و بحال بیخودی جانب قندهار نقل داده شد . پیش
از رسیدن عساکر امیر به قندهار سردار محمد شریف خان برادر امیر و محمد اسماعیل خان پسر
محمد امینخان مرحوم و محمدزمانخان بن سردار سلطان محمدخان مرحوم و شیرعلیخان بن مهردلخان
وجلال الدینخان بن وزیر اکبرخان و سردار مدد خان در رباط قلعه اعظم خان از امیر استقبال
کرده عفو شدند و تنها محمدسرورخان بن محمد اعظم خان محبوس گردید .
بعد ازورود بقندهار حالت روحی امیر بدتر شده از غصه وعذاب روحی در خرقه مبارکه بانزوا
نشست و از امور مملکتداری بکلی دست گرفت . سردارعبدالرحمان خان که در بخارا بود واز
- ۲۰۰ -
واقعات خبر شد از غیبت امیر و انزوای او استفاده کرده از امیر مظفر امیر بخارا اجازه مراجعت
با افغانستان را حاصل نمود و به محمد اعظم خان که در راولپندی اقامت گرفته بود نوشت که به بدخشان بیاید و خود
از راه شیر آباد از رود آمو گذشت و یکعده سوار فراهم کرده متملک بلخ و آقچه و تخته پل را یکی بعد دیگری
اشغال نمود و فیض محمد خان حاکم آقچه با او همراه شد اما فتح محمد خان بن وزیر اکبر خان حاکم
تخته پل بکابل گریخت سردار عبد الرحمن خان پس از تهیه عسکر از راه بامیان عازم کابل گردیده
از آنطرف محمد اعظم خان از راولپندی از انگلیسها اجازه مراجعت بافغانستان حاصل و براه چترال
جانب بدخشان حرکت نمود و سپس جانب کابل رو آورده در غوربند با عبد الرحمن خان یکجا شد.
حمله سردار عبد الرحمن خان به کابل :
در کابل وضعیت ولی محمد خان خوب نبود. ابتداء که محمد اعظم خان از هندوستان حرکت
میکرد با و مکتوب نوشته بود تا بطرف داری ایشان اقدام کند ولی محمد خان که شخص ضعیف العقیده
و ماجرا جو بود میخواست قبول کند - اما محمد یوسف خان که شخص سنجیده و محتاطی بود مانع
شده بود . خبر اقدامات عبد الرحمن خان و محمد اعظم خان که بامیر در قندهار رسید - غیرت سلطنت
دامنگیرش شده به مشوره مشاورین خویش ترك اعتکاف نمود و علی العجاله شهزاده محمد ابراهیم خان
پسر خود را با سردار محمد رفیق خان لودین و جنرال شیخ میرخان و یک قوه عسکری بکابل فرستاد
که لدی الورود دست ولی محمد خان را از کار کشیدند ولی درین بین میان سران حکومت نفاق
رخ داده سردار محمد رفیق خان لودین با جمعی از سرداران از کابل فرار و به تیگو رفته و سپس که
عبد الرحمن خان و محمد اعظم خان به غوربند مواصلت کردند. با آنها ملحق شدند امیر شیر علیخان
که از این واقعه شنید محمد شریف خان و جلال الدینخان را هم با یک قوه دیگر برای امداد
محمد ابراهیم خان اعزام نمود محمد ابراهیم خان یک قسمت از قوای خویش را بسر کرده گی
فتح محمد خان بن وزیر اکبر خان مرحوم برای دفع عبدالرحمن خان بطرف تتدره سوق داده و دسته
دیگر را با جنرال شیخ میر خان به قلعه قاضی تمرکز داد تا اگر محمد اعظم خان از راه سر چشمه
بکابل حمله کند از اینطرف نیز بمقابله پرداخته باشند . محمد شریف خان حین رسیدن بکابل
با جلال الدینخان جهت معاینه افواج به سمت شمالی عزیمت کرده و ضمناً میخواست باب مفاهمه را
با محمد اعظم خان بکشاید. از آنطرف پیام محمد اعظم خان نیز مبنی بر مصالحه واصل آمد
بنا بران محمد شریف خان با محمد اعظم خان و عبدالرحمن خان ملاقات کرده یکجا عازم
چهاریکار شدند و قرار دادند که مکتوبی به امیر شیر علیخان در قندهار بنویسند و خواهش کنند که
محمد افضل خانرا رها کرده روانه دارد که حکومت ولایات شمالی را دوباره بدست بگیرد درین صورت
عسکر محمد اعظم خان و عبد الرحمن خان به مزار مراجعت میکنند و امارت امیر شیر علیخان را پذیرا گردیده
بیعت مینمایند - محمد شریف خان این مکتوب را گرفته بکابل آورد و باشهراده محمد ابراهیم خان
- ۲۰۱ -
مشوره کرد و او هم این فیصله را قبول نموده و متفقاً برای قبول یارد این خواهش ٤٠ روز مهلت خواستند تا جواب امیر از قندهار برسد و در ضمن خواهش کردند که سپاه مزار به جلال آباد گذشته زمستان را در آن جا توقف کند - لیکن این خواهش را محمد اعظم خان و عبدالرحمن خان نپذیرفتند زیرا فکر کردند که اگر به جلال آباد بروند - از مزار قطع شده و بی پا خواهند شد پس فیصله باین شد که قوای محمد اعظم خان در کوهستان و قوای عبدالرحمن خان در کوهدامن توقف ورزند زیرا درهء غوربند و دیگر حصص خورا که و علوفه عسکر را تهیه کرده نمیتوانست - بالمقابل بعضی از سرداران منسوب به شهزاده محمد ابراهیم خان چون سردار فتح محمد خان و سردار یحیی خان بن سردار سلطان محمد خان مرحوم و سردار محمد یوسف خان با عساکر خود به جلال آباد فرستاده شدند تا سپاه شان در زمستان مستریح باشد و این چنانچه پائین تر معلوم میشود سهو بود - پیام مزبور ذریعهء شاغاسی شیردل خان به قندهار فرستاده شد - ولی امیر شیر علی خان از خواندن آن بدون ملاحظه سیاست وقت بر آشفته امر به تیاری عسکر داد و با سرداران قندهاری چون میر افضل خان بن پردل خان و خوشدل خان و شیرعلیخان پسران مهردل خان بطرف کابل حرکت کرد و شاغاسی شیردل خان را با جواب و توبیخ نسبت به پسر و برادر خویش پیش فرستاد .
اشغال کابل
از یطرف محمد اعظم خان و عبدالرحمن خان که ظاهرآ به انتظار جواب امیر و با طناً مترصد ختم سرما بودند - از شنیدن مراجعت شاغاسی شیردل خان و جواب رد امیر - در ماه حوت عساکر خود را آماده ساخته شروع به پیش قدمی جانب کابل نمودند تا اگر امیر شیرعلی خان رسیدنی باشد آنها کابل را قبلاً بدست داشته و قوای او را مضمحل کرده باشند چنانچه عبدالرحمن خان از راه کاریز میر و قرغه بـه قریهء دوده مست رسید و قلعهء آنجا را به ضرب توپ پست ساخته قهراً متصرف شد و سپس برگشته با محمد اعظم خان از راه افشار نانک چی وارد کابل گردید و شهزاده محمد ابراهیم خان بن امیر شیر علی خان در بالاحصار قلعه بند شد پس از ٩ روز محاصره چون نه از طرف قندهار اثری معلوم شد و نه از طرف جلال آباد امدادی رسید بعضی از بزرگان کابل چون حافظ جی (میر درویش) بن میرواعظ مرحوم و سردار شاه دوله خان بن مهردل خان و مستوفی عبدالرزاق خان نزد شهزاده محمد ابراهیم خان رفته او را به ترك مقاومت توصیه نمودند و او که جوان کم تجربه بود از ترس جان به لباس تبدیل به حرم سرا داخل شده تا اینکه محمد اعظم خان خود به دروازهء حرم سرا رفته او را تسلی داد و با خود از بالاحصار بیرون کشید - والا
- ۲۰۲ -
اگر محمد ابراهیم خان فقط چند روز دیگر در قلعهء مستحکم بالاحصار مقاومت میکرد طبیعی امداد برایش می رسید و کابل یعنی مرکز سلطنت امیرشیر علی خان سقوط نمیکرد .
درین وقت عبدالرحمن خان اردوی خود را که در ده مزنگ بود به سیاه سنگ نقل داده منتظر ورود فتح محمد خان و یحیی خان شد – زیرا محمد یوسف خان قبلا از جلال آبادنزد محمد اعظم خان آمده و به او ملحق شده بود و دیگران حاضر به اطاعت نگردیده تهیهء لشکرکشی را جانب کابل داشتند عبدالرحمن خان مدت ٤٥ روز درینجا به انتظار ماند و چون خبری ظاهر نشد و بالمقابل از حرکت امیر شیر علی خان بطرف کابل شنید - آنگاه دو ثلث قوای خود را که ٩ هزار نفر می شد کوچ داده باقی را در کابل گذاشت و با این قوه بطرف غزنی حرکت و آن شهر را که در تصرف شاغاسی شیردل خان و خدای نظرخان حاکم وردك بود ، به محاصره گرفت - امیر شیر علی خان با عساکر بزرگی که بقول سراج التواریخ ٤٠ هزار بود (و این مبالغه معلوم میشود ) به قره باغ غزنی واصل گشت. عبدالرحمن خان که از قوهء عساکر قندهار شنید لازم دانست که اطراف غزنی را ترك گوید و به تپه های بلند نواحی آن اخذه موقع کند (اوائل ذی الحجه ۱۲۸۲ - اواسط ١٨٦٦ ع ) و امیر وارد غزنی شده محمد افضل خان را که باخود آورده بود- با دیگر اسراء مانند محمدعمر خان بن سردار محمد عظیم خان مرحوم وشهنوازخان وسکندر خان بن سردار سلطان احمد خان سرکار ومحمد سرور خان بن محمد اعظم خان درغزنی گذاشت و خود جانب ورد ك پيش قدمی کرد و عبدالرحمن خان تاهفت آسیا پس نشست. امیر از غزنی به فتح محمد خان در جلال آباد پیغام فرستاد که باقوای خود بطرف کابل حرکت کند تا از دو طرف کابل را تحت فشار قرار دهند - اما محمد اعظم خان قوائی را از مردم قومی عرض راه جلال آباد به مقابلهء ایشان گماشته و خود را از آن طرف آسوده ساخته بود .
در موقع تلاقی سپاه قندهار و کابل در حوالی سید آباد ( وردك ) امير شیر علی خان هنگام شب سردار شیر علی خان قندهاری ( بن مهردل خان ) را به حفاظت جناح قوای خویش مامور نموده وخود علی الصباح به حمله پرداخته بود. اماشیر علی خان قندهاری بمحل وظیفهء خود دیرتر رسیده جناح قوای امیر معرض خطر قوای عبدالرحمن خان واقع گردید و جنگ فوق العادهء شدیدی رخ داد که سراج التوا ریخ در آن تلفات قوای قندهار را هفت هزار و از سپاه کابل را دوهزارتخمین کرده است و برعلاوه سيف الدین خان ملقب به وکیل ( بن اميرکبیر) مقتول و میر افضل خان و شاغاسی شیردل خان مجروح واخیرالذکر اسیرهم گردید و قوای امیر هزیمت یافت و زمانیکه شیر علی خان قندهاری رسید محمد اعظم خان که در بین گیرودارجنگ ازکابل به امداد عبدالرحمن خان رسیده بود ـ به او پیام فرستاد که تسلیم شود و او باقوای خود تسلیم شد .
-۲۰۳-
خبر شکست قواى امير که به غزنی رسید زندان بانان - محمد افضل و دیگر محبوسین را رها نمودند که محمد افضل خان زمام امور را بکف گرفت و حینیکه امیر شیر علی خان رسید ـ غزنی را از کف رفته یافته ، لاجرم بطرف قندهار متوجه شد .
درین ضمن سردار فتح خان پسر دار یحیی خان و سردار ذکریا خان که با مر امیر شیر علی خان از جلال آباد با قوائی که در تصرف خود داشتند بطرف کابل حرکت کرده بودند به مقام دوآبه قواى سردار محمد یوسف خان را که از طرف سردار محمد اعظم خان به قیادت قشون محلی اعزام شده بود شکست دادند و محمد یوسف خان به کابل مراجعت و سرداران موصوف تا خورد کابل پیشقدمی کردند. درینجا خبر شکست امیر شیر علی خان به ایشان رسیده عساکر را به خورد کابل گذاشته خود در انتظار معلوم شدن وضعیت به جلال آباد مراجعت کردند اما چون از طرف محمد اعظم خان بعوض محمد یوسف خان که شکست خورده بود محمد عمرخان ـ احمد خان ـ محمد حسن خان برادر محمد اعظم خان اعزام شده بودند. سرداران موصوف به عسکریکه در خورد کابل بی سرکرده و بلا تکلیف باقی مانده بودند پیام فرستادند که امیر شیر علیخان شکست خورده و محمد افضل خان کابل را گرفته است دیگر مقاومت بی فائده است باید خود را تسلیم کنند و عساکر مزبور نیز بکابل آمده قبول اطاعت کردند ـ و باین قسم از اثر یک سلسلهء بی تدبیریهای مکرر امیر شیر علیخان و پسر و سائر مامورین و منسوبین او سلطنت پادشاه موصوف پس از چهارونیم سال در اوائل سنه ۱۲۷۳ ه ق ( اواسط ١٨٦٦ ع ) بهم خورده و محمد افضل خان به شمشیر وتدبیر پسر خود عبد الرحمن خان و تحریکات برادرش محمد اعظم خان سلطنت را اشغال کرد.
سلطنت امیر محمد افضل خان
١٢٨٣ ه ق ١٨٦٦ع - ١٢٨٤ ه ق - ١٨٦٧ ع
امیر محمد افضل خان پس از پنج روز توقف از غزنی حرکت کرده ـ سردار محمد اعظم خـــان وسپس سردار عبد الرحمن خان در حوالی کابل از او استقبال نمودند و با تشریفات شاهی وارد کابل گردیده به بالاحصار داخل شد و مردم به او بیعت کردند .
امیر محمد افضل خان یک پادشاه عادی بود و کدام مفکوره معین برای مملکت نداشت و از اثر مجاهدات پسر خود عبدالرحمن خان وبرادرش محمد اعظم خان چند روز موقع برای سلطنت یافت.
چون مدت سلطنت او کوتاه بود و درعین زمان علاوه از موجود بودن امیر شیر علی خان در قندهار خود او هم سلطنت خود را اساسی و پایدار نمی دانست. چیزیکه شائسته مملکـت داری باشد از او بظهور نرسیده و بنابراین سوانحی برای ضبط تاریخ از او نمانده است.
روز جمعه از اوائل محرم ۱۲۸۳ ه ق ( اواخر می ۱۸۶۶ ع ) مصادف با جلوس او بود . همه میدانستند که شاهی او به همت سردار عبد الرحمن خان صورت گرفته و در حقیقت حق سلطنت از
- ٢٠٤ -
عبدالرحمن خان بوده که بمانند وزیر اکبر خان مرحوم با ایثار فرزندی حق اکتسابی خود را به پدر
واگذار شده بود.
امیر محمد افضل خان میرزا احمد خان را که در مزار شریف پیشکار او بود به وزارت خود
مقرر کرده محمد یوسف خان برادر خود را به حکومت کابل و محمد اسحق خان پسر محمد اعظم خان
را بحکومت کوهستان و نصر الله خان برادر نواب محمد زمان خان را به حکومت جلال آباد اعزام
نمود وسعد الدین خان بن قاضی عبدالرحمن خان قاضی القضات را لقب (خان علوم) بخشید -
محمد اعظم خان و عبدالرحمن خان برای دفع امیر شیر علیخان به قیادت عساکر مامور و موظف شدند
تا به مدافعه امیر شیر علی خان از هر طرفی که ظهور کند آماده باشند اما از برادران امیر سردار
ولی محمد خان و محمد اسلم خان بهمدستی سردار محمد رفیق خان لودین به فکر برهم زدن سلطنت
امیر محمد افضل خان افتادند و امیر اطلاع یافته هر دو برادر خود را محبوس و محمد رفیق خان لودین
را اعدام کرد. همچنین فتح محمد خان بن وزیر اکبر خان که حاکم جلال آباد بود و به قراریکه
شرح داده شد - از آمدن نزد امیر محمد افضل خان انکار آورده بود - از جلال آباد مستقیماً جانب
قندهار رفت و به امیر شیر علی خان پیوست. ضمناً امیر محمد افضل خان سلطنت خود را بحکومت
هند ابلاغ نمود. (لاردلارنس) حاکم اعلای هندوستان در جواب باو تبریک گفت و از نفاق
خاندان امیر دوست محمد خان اظهار تأسف نمود و چون محمد افضل خان مطالبه امداد کرده بود
جواب داد که تا نفاق داخلی بکلی رفع نشود به هیچ طرف امداد نخواهد کرد و گفت که امداد از امیر
شیر علیخان هم مضایقه شده بود و بالمقابل امیر از روی ماده ۷ معاهده ١٨٥٧ ع - (١٢٥٣ ه ق)
تعین یکنفر نماینده مسلمان گورنر جنرال هند را در دربار کابل قبول نمود.
امیر شیر علی خان بزودی تدارك عسکر جدید نموده بطرف کابل متوجه شد. امیر محمد افضل خان
محمد اعظم خان و عبدالرحمن خان را با عسکر کافی جهت مقابله فرستاد - بتاریخ ٩ رمضان ١٢٨٣
ه ق(اوائل ١٨٦٧ ع) در حدود قلات جنگ واقع شد و در نتیجه امیر شیر علیخان بار دیگر شکست
خورد و به قندهار و از آنجا در اثر پیشقدمی عبدالرحمن خان و محمد اعظم خان به هرات نزد
محمد یعقوب خان پسر خود رفت. محمد اعظم خان و عبدالرحمن خان قندهار را گرفته زمستان در آنجا
توقف کردند.
درین وقت سردار فیض محمد خان که سابقاً از طرف امیر شیر علی خان حکومت آقچه را داشته و سپس به
عبدالرحمن خان پیوسته و حکومت تمام صفحات شمالی به او تفویض شده بود بعد از شنیدن خبر حبس ولی
محمد خان برادر عینی اش فرمان امیر محمد افضل خان را برای آمدن به کابل نپذیرفته و امیر محمد افضل خان
برای سرکوبی او محمد سرور خان بن محمد اعظم خان را با یک دسته عسکرا عزام داشت. فیض
محمد خان در این موقع با (میر جهاندارشاه) در قطغن مشغول جنگ بود - باهم از شنیدن حرکت قشون
- ٢٠٥ -
کابل باینطرف متوجه شده در دره با جگاه کهمرد محمد سرور خان را شکست داد و سامان حرب او را
متصرف شد و محمد سرور خان بحال پراگندگی بکابل برگشت و فیض محمد خان تعقیب او را لازم
ندانسته ببلخ مراجعت نمود و در فکر تیاری جدید برآمد. امیر محمد افضل خان که شجاعت فیض محمد
خان را میدانست پریشان شده عبدالرحمن خان را از قندهار خواست اما چون فیض محمد خان به حمله
مبادرت نکرد امیر هم بسوقیات جدید اقدام ننمود در خلال این وقت امیر شیر علیخان و فیض محمد خان
باهم اتحاد کرده و فیض محمد خان مشوره داد که امیر شیر علیخان بمزار بیاید و از اینجا بطرف کابل
حمله کنند. همان بود که امیر شیر علیخان در سال ١٢٨٤ هـ ق (١٨٦٧) ع با ٤ هزار سوار از راه میمنه
بمزار شریف رسیده متفقاً بطرف کابل حرکت کردند امیر محمد افضل خان عبدالرحمن خان را برای مقابله
با ایشان پیش فرستاد و چون خودش را مرض و با (کولیرا) رسیده و مریض بود احتیاطاً محمد اعظم خان
را نیز از قندهار جلب کرد - نامبرده گر چه جانب کابل روان شد مگر چون شخص پله بین و پر مدعائی بود
در غزنی بنام انتظار پسر خود توقف ورزید تا نتیجه جنگ امیر شیر علیخان معلوم شود . اما
عبدالرحمن خان که بمعیت محمد یوسف خان عم خود و جنرال نصیر خان و جنرال محمد زمان خان
به چاریکار رفته بود وقتیکه درک کرد که دشمن از طریق خاواک حمله میکند به گل بهار متوجه شد و از
آنجا در دره پنجشیر بمقابل امیر شیر علیخان و فیض محمد خان شتافت و در جنگی که بمقام با زارک
پنجشیر واقع شد: فیض محمد خان که قیادت قوای امیر شیر علیخان را داشت با ثر
اصابت گله توپ جنرال محمد زمان خان در میدان محاربه بقتل رسید و عساکر او که
بی سر ماندند شکست کهردند و امیر شیر علیخان به بلخ عودت نمود و عبدالرحمن خان
با نعش فیض محمد خان بکابل باز گشت و محمد اعظم خان که از فتح عبدالرحمن خان و شکست امیر
شیر علیخان شنید فوری از غزنی بکابل رسید .
ولی در همین بین امیر محمد افضل خان در اثر همان مرض و با که با و اصابت کرده بود بشب جمعه
از ماه جمادی الثانی ١٢٨٤ هـ ق (٧) اکتوبر (١٨٦٧ به عمر ٥٤ سالگی پس از یک سال و پنجماه
سلطنت بدرود حیات گفت و در قلعه حشمت خان متصل مزار شهدای صالحین در کابل دفن گردید.
سلطنت امیر محمد اعظم خان
از ١٢٨٤ هـ ق - ١٨٦٧ ع تا ١٢٨٥ هـ ق ١٨٦٨ع
امیر محمد اعظم خان که بموافقه جوادانه سردار عبدالرحمن خان بر تخت جلوس کرد شخص
هنگامه طلب و هوشیاری بود ولی حب جاه طوری بر او نفوذ داشت که همه چیزها را در مقابل آن
فراموش و پامال میکرد در کارها جسور و مستبد الرأی بود چنانچه سردار عبدالرحمن خان را با همه
ذکاوت خداداد و مزاج استقلالی او ـ همواره بمیل خود حرکت میداد هنگامه طلبی همین شخص بود
- ٢٠٦ -
که سلطنت امیر شیرعلیخان را بهم زد و راه های مخالفت را از هر سو بروی او باز کر د. اما حکومت او هم دیر دوام نکرد. و باینحساب خسارهء او را مملکت متحمل شده اما از وجود او استفاده نتوانست و معلوم نشد که نقشه های او از چه قرار میباشد. اگر چه حضرت سید جمال الدین افغان که از سابق مربی او برد. در وقت سلطنت کم دوامش حیثیت وزیر و مشیرا و را حائز شده و یک نقشه عمرانی و عرفانی را سر دست گرفته بود که در آن جمله تاسیس یک جریده بنام کابل و تشکیل ادارهء دولت باساس جدید شامل بود - مگر چون فرصت تکمیل آن را نیافت - تقریباً هیچیک اثری از سلطنت او در مملکت باقی نمانده است و تا جائیکه از رویداد های گذشته و آینده قضاوت شده میتواند نامبرده با اینکه شخص مقدامی بوده لیکن تدبیر و دور اندیشی نداشته است و کارهای سنجیده که از او سرزده پیشتر محصول فکر و دماغ امیر عبدالرحمن خان بوده است.
امیر محمد اعظم خان از بدو جلوس - از نفوذیکه سردار عبدالرحمن خان برادرزاده اش در مملکت حاصل کرده بود - بهراس افتاده خواست او را از مرکز دور سازد و خواهی نخواهی او را بولایات شمالی اعزام کرد و ظاهراً نامبرده را بدفع امیر شیرعلیخان مامور ساخته بود.
بارسیدن سردار عبدالرحمن خان امیر شیرعلیخان که قبلاً علاقهء مزار را در بدل جمع آوری پول تهیهء عسکر بمیران آنجا پس داده بود - و تااینوقت قوهء لازمه فراهم نتوانسته بود توان مقابله را در خودندیده از راه میمنه جانب هرات حرکت کرد و به محمد یعقوب خان پسر خویش پیوست.
تامین ولایات شمالی از طرف سردار عبدالرحمن خان :
سردار عبدالرحمن وقتیکه به ایبک (سمنگان) رسید - میر سلطان مراد میر قطغن قبول اطاعت کرد. سردار عبدالرحمن خان به تاشقرغان پیش آمد و از آنجا به تخته پل داخل شد - در ینوقت بعضی میران که میخواستند متصرفات خود را که امیرشیرعلیخان به آنها داده بود حفظ کنند - به اطاعت حاضر نشدند و سردار عبدالرحمن خان مجبور شد از طریق زور قلعه های شانر اتسخیر کند. قلعهء نملک و آقچه را قهرا کشود و میر حکیم خان میرشبرغان بدون جنگ اطاعت کرد و دیگر میران فرار نمودند و باین قسم علاقهء مزار بتصرف سردار عبدالرحمن خان در آمد و سردار موصوف باردیگر نفوذ میرهای محلی را از بین برد. وقتیکه سردار عبدالرحمن خان از تأمین مزار شریف فارغ شد و از دفع امیرشیرعلیخان و مطیع ساختن تمام علاقهء مزار به امیر محمد اعظم خان اطمینان داد امیر که میخواست او را در همانجا مشغول نگه دارد امر کرد تا برای اشغال میمنه اقدامات خود را شروع کند سردار عبدالرحمن خان که این اقدام را پیش از وقت میدانست و طرفدار بود که به خراج گذاری والی میمنه اکتفاء شود - و عقیده داشت که پیش از دفع قطعی امیر شیر علیخان اقدام به چنین یک امر بزرگ که طبعا مصروفیت طولانی قوای عسکری را الزام میکند و چون میمنه تا اینوقت
- ۲۰۷ -
راساً از طرف هیچیک پادشاه افغانستان اداره نشده و طبعاً این اقدام با عکس العمل عمومی میرها و اهالی این
منطقه مقابل میشود صواب نیست . اما امیر محمد اعظم خان که شخص مستبدالفکر بود دلائل او را نشنیده
و فرمان موکد فرستاد که حتماً باید امراو را اطاعت و بطرف میمنه لشکر کشی نماید . همان بود که
سردار عبدالرحمن خان مجبور شد بر خلاف صوابدید خویش محض به اطاعت امر امیر به آنطرف لشکر
بکشد و بزودی میمنه را بمحاصره گرفت لیکن محاصره طول کشید و والی میمنه بهمدستی دیگر
میران که باو پناه برده بردند ـ مقاومت شدید بخرج داد و اگرچه برای دادن خراج حاضر بود اما
از تسلیم شهر انکار میورزید و سردار عبدالرحمن خان نمی پذیرفت .
درین بین بود که امیر شیر علیخان از هرات عسکری فراهم کرده بسرکردگی محمد یعقوب خان
جانب قندهار حرکت داد تا آن شهر را از تصرف محمد سرور خان بن امیر محمد اعظم خان
خارج سازد .
قوای محمد یعقوب خان بسرکردگی جنرال فراز مرزخان ابتداء محمد عزیز خان پسر دیگر
امیر محمد اعظم خان و محمد عمر خان برادر او را در نزدیک آب هلمند شکست داده دستگیر
و بهرات فرستادند که اول الذکر توقیف و محمد عمر خان از طرف امیر شیر علیخان بخشیده شد
و سپس محمد یعقوب خان با عساکر خود به قندهار نزدیک شد و محمد سرور خان که شخص
بی کفایت و عیاش بود بدون جنگ جانب غزنی فرار کرد . پس از اشغال قندهار بدست محمد یعقوبخان
امیر شیر علیخان فی الجمله به کامیابی خود امیدوار گردیده به قندهار آمد و محمد ابراهیم خان
پسر دیگر خویش را بهرات و میر افضل خان خسر خود را به فراه گذاشت و در قندهار نیز توقف ننموده
جانب کابل روانه شد و محمد هاشم خان برادر دیگر خویش را به قندهار حکومت داد عساکر امیر شیر علیخان
در ( گیچه مرسل) نزدیک غزنی رسیده بود که امیر محمد اعظم خان با قوای خویش بمقابله حاضر شد .
امیر محمد اعظم خان که قبلا از شنیدن حرکت محمد یعقوب خان از هرات پریشان شده بود ـ به سردار
عبدالرحمن خان نوشته بود که با نصف قوای خویش به محاصرهء میمنه ادامه داده نصف دیگر عساکر
خود را تحت اثر محمد اسماعیل خان بن سردار محمد امین خان جانب کابل بفرستد . اما چون سردار
عبدالرحمن خان درین وقت محاصره را تشدید بخشیده و از لحاظ ایجابات حربی مناسب نمیدانست
محاصره را سست بسازد فرمان امیر را بی جواب گذاشت و زمانیکه قندهار سقوط کرد
و امیر محمد اعظم خان فرمان ثانی و موکد فرستاد ـ در آن وقت چون میر محمد حسین خان والی میمنه
طالب امان شده و ٤٠ هزار مثقال طلا را سالیانه به ذمه گرفته بود ( بشرطیکه به میران پناه گزین نیز
امان داده شود) سردار عبدالرحمن خان این پیشنهاد را قبول کرد تا فوری برای امداد امیر محمد اعظم خان
فارغ شده بتواند و والی موصوف را بار دیگر از طرف خود به حکومت میمنه برقرار ساخت و خود بعجله
جانب تخته پل حرکت و محمد اسماعیل خان را با نصف قوای خویش بطرف کابل اعزام داشت.
-- ٢٠٨ --
در همین وقت بود که امیر محمد اعظم خان پس از قتل مستوفی عبدالرزاق خان که هـ ـ واخواه
امیر شیر علیخان بود باعسکری که فراهم کرده بود بجانب غزنی حرکت نموده بود اما محمد اسمعیل خان
که شخص جاه طلب و از پیش مترصد فرصت بود ـ در عرض راه کابل از حکام و رعایا پول جمع
کرده عسکر بیشتری فراهم و بهمدستی برادرانش ذوالفقار خان و صالح محمد خان که بحکومت
چاریکار و کوهستان مقرر بودند به کابل حمله کرد و پس از شش روز محاصره بذریعهء میر اعظم شاه خان
کوهستانی قلعهء بالاحصار را کشود و شمس الدین خان بن سردار امیر محمد خان حکمران کابل را
اسیر ساخت و بنام امیر شیر علیخان بر مسند حکومت نشست. امیر محمد اعظم خان که درین وقت از
غزنی گذشته در برابر قوای امیر شیر علیخان اخذه موقع کرده بود ـ از سقوط ناگهانی کابل شنیده پریشان
شد و سردار عبدالرحمن خان را از تخته پل جلب کرد سردار عبدالرحمن خان که وخامت اوضاع
را که تماماً از سوء تدبیر امیر رخ داده بود ـ درک نمود ـ جنرال نصیر خان را پیش فرستاده خودش
از عقب او پس از تدارک لازمه و ضبط و ربط امور آن ولایت که درین موقع مخصوصاً قابل توجه
بود ـ جانب کابل حرکت کرد. ولی در خلال این موقع امیر محمد اعظم خان که از سقوط کابل شنیده
بود بکمال بی احتیاطی یک قسمت قوای خویش را جانب کابل پس فرستاده و با قیمانده هم چون
بی سرو سامانی و تعلل او را در جنگ مشاهده کردند بر او شوریدند ـ ( ٢٨ جمادی الثانی ١٢٨٥ هـ ق
١٨٦٨ ع) و امیر موصوف مجبور شد به معیت سردار محمد یوسف خان برادر خویش از راه هزار جات
جانب بامیان فرار اختیار کند اما سردار عبدالرحمن خان که برای تدارک قوای کافی به بغلان رفته بود
او را به بغلان جلب کرد و در آنجا طرفین از گذشته اظهار تاسف کردند و بلافاصله بجانب غزنی حرکت
نمودند امیر شیر علیخان که هنوز بکابل داخل نشده بود در موضع شش گاو با آنها مقابل شد. درینجا
باز در اثر خودرایی امیر محمد اعظم خان که نقشهء غلط خود را بر سردار عبدالرحمن خان تحمیل
و از قبول نظریات برادرزادهء شجاع و مجرب خود انکار ورزید بدون کدام محاربهء اساسی صرف
در اثر یک تصادف جزئی و نرسیدن امداد قوای آنها در حوالی زنه خان بمقابل عساکر امیر شیر علیخان
هزیمت یافته و امیر محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان در شدت سرمای زمستان در حالیکه
عساکرشان پراگنده و تلف شده و تمام دارائی امیر محمد اعظم خان که بقول سراج التواریخ
عبارت از یک لک و بیست هزار مثقال طلا معادل یا زده لک روپیه بود بدست امیر شیر علیخان
افتاده بود به بسیار زحمت در حال تنگدستی از راه خوست بدون کدام نقشهء معین
حرکت کردند و در علاقهء (داور) نزدیک بنو حاکم انگلیس ایشان را به آمدن در هند دعوت نمود
تا باز آلهء دست او قرار گیرند لیکن امیر محمد اعظم خان نظر به اصرار سردار عبدالرحمن خان
نپذیرفته قرار دادند که به ایران بروند و در امتداد سرحدات قندهار و سیستان از طریق بیراهه در ماه
محرم ١٢٨٦ هـ ق (١٨٦٢ ع) به بیرجند و و از آنجا به مشهد رسیده حکومت ایران ایشان را به آمدن
-۲۰۹-
به طهران دعوت داد . اما سردار عبدالرحمن خان که نقشه های دیگری در سر داشت و نخواست آله دست ایران قرار گیرد نپذیرفته بطرف بخارا رفت و امیر محمد اعظم خان که از بسیار هنگامه جوئی خسته شده و مریض هم بود قبول کرده جانب طهران حرکت نمود ولی در عرض راه وفات یافت و در شهر بسطام دفن شد سردار عبدالرحمن خان وقتیکه به بخارا رسید امیر بخارا از او پذیرائی خوبی نکرد ولاجرم به سمرقند رفت و حکومت روس از او احترام نمود و با جنرال كوفمان حکمران ترکستان ملاقات کرده مبلغ (١٢٥٠) منات ماهانه برای مصارفش مقرر گردید و اگرچه زار روس او را دعوت آمدن به پطرزبورگ هم داده بود لیکن ظاهراً به مراعات همراهان خود و باطناً برای اینکه از سرحدات افغانستان دور نشود معذرت خواسته و مدتی در سمرقند و زمانی در تاشکند بسر می برد و گاهی محترم و مورد توجه و زمانی هم نظر به تبدیل سیاست دولت روس و تحریکات این و آن تحت نظر و فشار بسر می برد .
باین صورت گویا امیر شیر علی خان پس از دونیم سال مهجوری دوباره بر تخت کابل تصرف نموده و امیر محمد اعظم خان بعد از یک سال سلطنت که به همت برادر زاده خود سردار عبدالرحمن خان بدست آورده بود از اثر بی تدبیری های مکرر و مخصوصاً دور کردن شجاعت و تدبیر عبدالرحمن خان از خود، از سلطنت محروم و جلای وطن شد که در همان جاپدرود حیات گفت .
سلطنت دوم امیر شیر علی خان
١٢٨٥ هـ ق - ١٨٦٨ ع تا ١٢٩٦ هـ ق ١٨٧٨ ع
پس از شکست امیر محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان در شش گاو (اواخر رمضان ١٢٨٥ هـ ق ٧ دسمبر ١٨٦٨ ع ) امیر شیر علی خان به کابل وارد شده بار دوم بر تخت شاهی جلوس کرد درین موقع چون اکثر رقبای سلطنت از بین رفته بودند، امیر شیر علی خان فرصت کافی برای پیشبرد پلانهای مدنی و عمرانی خود پیدا کرده ، بفکر تاسیس یک سلطنت مترقی و اساسی افتاد و تا اندازه هم درین کار موفقیت حاصل کرده ، بساموسسات جدید و عصری را در مملکت برای بار اول اساس گذاشت از قبیل تاسیس مکاتب ملکی و عسکری ، نشر جریده، ایجاد فابریکه ها، تشکیل حکومت مثل سائر دول متمدن و ترتیب عسکر منظم و انشا شهرها و عمران بناها وغیره. لیکن متاسفانه درین عرصه از یکطرف باتفاق خاندانی در نفس فامیل خود که عبارت از پسرانش باشد و از طرف دیگر با مشکلات سیاسی که زاده تصادم سیاست روس و انگلیس بود مواجه گردیده، هرچند سعی کرد از سبب حدت مزاجی که داشت راه حل مسالمت کارانه برای این دو مشکل پیدا نتوانسته و نتیجه آن شد که اساس سلطنت او از داخل با بغاوت سرکشاده پسرانش مختل و با تجاوز بلا موجب
-۲۱۰-
انگلیس از خارج بهم خورد و این پادشاه منور در پایان یازده سال مجاهده بحال قابل تاسفی به ترك
تاج و تخت آبائی خویش مجبور و در حال بی سر و سامانی از غصه هلاك شد .
بهر حال تاریخ افغانستان نسبت به این پادشاه از هر جهت احترام را نگه داشته و تخم هائی
که او پاشیده و تا امروز با وجود وقفه های کم و زیاد نشو و نما کرده است، برای همیشه نام او را به
نسل های آینده یادآور ی خواهد کرد.
پس از استقرار سلطنت و اینکه آخرین منبع خطر برای او که محمد سرورخان بن امیر محمد اعظم خان
بود و در تپزین موقع گرفته بود ـ قهرا از آنجا خارج و از خاک افغانستان نیز بیرون شد ـ امیر یک
سیاست آشتی را نسبت به اعضای خاندان خویش و سائر مامورین و بزرگان که با او از در مخالفت پیش
آمده بودند اتخاذ کرد. ـ سردار محمد یوسف خان برادر خود و محمد زمان خان بن مهردل خان
و دیگر سران را عفو کرد و نائب محمد علم خان که قبلا در اثر شکست اول امیر محمد اعظم خان از طرف
امیر شیر علیخان برای تامین ولایات شمالی اعزام شده بود آن منطقه را از تصرف محمد اسحق خان
پسر دیگر محمد اعظم خان خارج ساخته و نامبرده را از رود آمو بطرف بخارا متواری ساخت و باین
قسم برای مرتبه نخست بعد از مرگ امیر دوست محمدخان ـ افغانستان در تحت اثر یک پادشاه
واحد قرار گرفته ـ معاندی در صحنه مملکت بمقابل او به مشاهده نمی رسید.
و از همین جهت بود که بزودی دول همسایه از قبیل انگلستان، ایران و بخارا با اعزام نمایندگان
شان بدربار امیر و اجرای مراسم تبریک به شناسائی سلطنت او مبادرت ورزیدند چنانچه عطاء محمدخان
سدوزائی از طرف حکومت هند و میر ابوالحسن شاه از طرف پادشاه ایران و همچنین شهزاده بخارا که
بظاهر از پدر خود قهر کرده بود بدربار امیر مواصلت کردند.
درین موقع بود که امیر شیر علیخان شروع به اصلاحات داخلی نموده اگرچه از نظریات حضرت سید
جمال الدین که بعد از فرار امیر محمد اعظم خان (که وزیر و مشیر او بود) در کابل مانده بود استفاده
زیاد کرد لیکن از سبب علائق ممتدی که بین سید موصوف و امیر محمد اعظم خان موجود بود او را
رسما در امور مملکت داری موقع نداد تا آنکه سید موصوف به فکر خارج شدن از افغانستان افتاده
بعد تسلیم پیش نهادات و پلان اصلاحات خود ـ وطن عزیز را ترك گفت (و دیگر تا زمان مرگ
روی وطن را ندیده فقط خاک او پس از (۷٥) سال مهجوری در دوره زمامداری اعلیحضرت
محمد ظاهر شاه از استامبول به کابل نقل داده شد) .
از طرف دیگر اولین کار امیر مراجعه به دولت برطانیه بود تا این دفعه که سلطنت او مستقر شده است
شناسائی و امداد آن مملکت را حاصل دارد چنانچه روی این نظریه از جلوس خویش به دولت
مزبوره بتوسط نماینده اش عطامحمد خان سدوزائی بتاریخ ۱۲شعبان ۱۲۸٥ هـ ق (١٨٦٨ ع) اطلاع داد و با فراموش
کردن رفتار گذشته، آمادگی و آرزوی خود را برای دوام روابط دوستانه با دولت موصوف اظهار کرد.
-۲۱۱-
دولت مزبوره که در تمام مدت خانه جنگی سیاست تماشابین را کار فرما شده برد و هر زمامدار را
که بروی کار می آمد در همان محل اقتدار او حکمران وقت و منطقه تسلیم می کرد و در امور عادی
با او روابط داشت و در مسائل عمومی مملکت با هیچ یکی داخل مراوده نمیشد، بعد از گرفتن این مکتوب
بتاریخ ۲ نوامبر ١٨٦٨ ع (شوال ١٢٨٥ هـ ق ) مراسلهء تبریک و شناسائی سلطنت امیر شیر علیخان
را بنام او ارسال کرد و ضمناً خواهش نمود که نه تنها آرزو دارد روابط دوستانهء زمان پدرش بین
مملکتین دوام کند بلکه میخواهد این روابط هنوز هم تقویه و تشدید یابد و تا حد امکان دولت
بر طانیه سلطنت او را تقویه نماید و نیز لارد ( لارنس ) که درین وقت حاکم اعلای هندوستان بود
امیر را دعوت آمدن به هندوستان نمود و ضمناً ۱۲ هزار تفنگ و ۶ لک روپیه برسم پیشکش به تقریب
جلوس او ارسال داشت. امیر شیر علیخان که این تغیر اوضاع را مشاهده کرد ، برای آنکه با دولت
همسایهء خود روابط خویش را روی یک اساس متین تر که متضمن استقلال افغانستان و احترام سلطنت
آن باشد ـ استوار کرده باشد، قبول این هدایا را موکول بصورت گرفتن مناسبات حقیقی گذاشت.
درین ضمن لارد (لارنس) از حکومت اعلای هند به لندن خواسته شد و لارد مایو عوض او به
هندوستان اعزام گشت و این شخص در ضمن اطلاع رسیدن خود به هندوستان آرزوی حکومت
خویش را برای تشدید روابط با امیر شیر علیخان تجدید و امیر را دعوت آمدن به هند نمود
زیرا درین عرصه که پیشرفت روسها در شمال افغانستان شکل محسوس بخود گرفته بود ـ دولت
برطانیه فیصله کرده بود تا با افغانستان روابط دوستانه را از سر گرفته افغانستان را در پلان دفاعی هند
شریک بسازد و روی این منظور بود که پس از انتظار فیصلهء سلطنت افغانستان که بکدام شخص تعلق
میگیرد و کدام یکی برای این منظور مناسب تر است بالاخره با استقرار سلطنت امیر شیر علیخان
و از بین رفتن رقبای او دولت موصوف بفکر افتاد تا امیر را بدوستی خود دعوت کند و سلطنت او را شناخته
امداد هائی هم در صورت قبول مطالبات خود با او بنماید .
در پنجا لازم است قدری مفصل تر راجع به اوضاع هند و منشی سیاسی حکومت برطانیه و اوضاع
روسیه در شرق از وقت مرگ امیر دوست محمد خان تا پا دشاهی دوم امیر شیر علیخان صحبت نمائیم
زیرا ازین وقت یک جریان تازه در سیاست انگلستان آغاز می یابد که عواقب آن بر روابط افغان و انگلیس
خیلی ها موثر می باشد .
در سال ١٢٧٨ هـ ق (١٨٦٢ع ) که امیر دوست محمدخان پدر و دحیات گفت و قضیهء الحاق قطعی
هرات نیز در همین سال خاتمه پیدا کرد یک دورهء آرامش سیاسی برای انگلیس ها آغاز گردید چه
بعد از سالیان درازی ایران و روس از اقدامات برای انتزاع هرات از افغانستان عملا منصرف شده ، و
پریشانی که ازین اقدامات ایشان برای انگلیس نسبت به هدف و چشم داشت روس بطرف هند پیدا شده
بود، بالفعل خاتمه یافت. اما با لمقابل با قضیه دیگری مواجه گردیدند که آن نفاق اولادء امیر موصوف بود.
-۲۱۲-
در ینوقت لارد لارنس یعنی همان سرجان لارنس سابق که با امیر دوست محمد خان معاهده کرده
بود عهده حکومت اعلی هندوستان را داشت. نامبرده در عین اینکه خلق وذات وتمایلات شهزاده گان
را مراقبت میکرد در نظر داشت که سیاست عدم مداخله را کارفرما شود و از امداد علنی با تمام
شهزادگان ولوکه مثل شیر علیخان در وقت پدر مقابل ولیعهدی را نیز حائز بوده باشند، خود داری کند
چنانچه روی همین نظریه بود که در سلطنت اول امیر شیر علیخان در حال شناسائی حکومت او از امداد
مادی انکار ورزید و طبیعی این سیاست برای افغانستان مضر تمام شد زیرا امیر جدید را که پس از
لشکر کشی های اخیر پدرش از حیث مالی و حربی تهی دست شده بود به ضعف مادی دچار و با لمقابل
حریفان اورا تشویق به اقدامات نموده ، طوریکه ديوك آف ار گایل وزیر سابق هند در کتاب خود
موسوم به (مسئله افغانستان) مینویسد در عین زمان لارد لارنس میخواست باين ذريعه تمام
شهزادگان را ودارسازد تا بطرف برطانیه چشم داشته باشند و بدیگر طرف ها نگاه نکنند و این سیاست
اگرچه ظاهراً منوط به ملاحظات محلی بود لیکن در باطن از اثر پیشرفت روس جانب آسیای مرکزی
واحتمال اینکه روس مثل گذشته ایران را برای اجرای مقاصد خود آله دست خویش قرار دهد ،
اتخاذ شده بود و این بعقیده زمامداران انگلیس سهل ترین راهی برای جلوگیری ازین احتمال بود
(ولوکه سراسر به نقص افغانستان تمام شد )و ازهمین لحاظ بودکه در سال ۱٨٦۷ع — ١٢٨٤ هـ ق
انگلیسها به امیرشیر علیخان در هرات اخطار دادند که اگر بطرف ایران تمایلی نشان بدهد قرار داد یکه
با او دارند فسخ و رقبای او علناً با اسلحه و پول تقویت خواهند شد.
در عین زمان طوریکه اشاره کردیم این سیاست انگلیس ها از تمایلات شخصی هم میرانبود چنانچه ثابت
است که امیر محمد افضل خان و امیر محمد اعظم خان را بر امیر شیر علیخان که افکار استقلالی داشت ترجیح
میدادند همچنانکه یکزمان شاه شجاع را بر امیر دوست محمدخان ترجیع داده و تصور کرده بودند که او
برای اداره افغانستان و خدمت به موقف سیاسی و مقتضیات ایشان مناسب تر خواهد بود لیکن بعد ها
در اثر تجربه باشتباه خود پی برده دوباره به امیر دوست محمدخان راضی شدند . در مورد
امیر شیر علیخان نیز وضعیت تقریباً بهمان قرار انجام یافت. دلچسپی انگلیس ها
با میر محمد اعظم خان وامیر محمد افضل خان اولتراز همه ازین معلوم
میشرد که در زمانیکه امیرشیر علیخان ولیعهد رسمی مملکت بود و درهرات بر تخت پدر نشست لازم
بود که مطابق بروح قرار داد هائی که انگلیس با پدر متوفی او داشتند فوراً امیر شیر علیخان را
پادشاه افغانستان شناخته و مطابق قرار داد های مذکور از حیث پول و اسلحه باو امداد مینمودند
و لااقل همین امداد را که در سلطنت دوم برایش فرستادند در سلطنت اول باو تسلیم میدادند و ندای او را
بی جواب نمیگذاشتند و باینقسم مخالفین او را بطور غیر مستقیم تشجیع نمیکردند .
-۲۱۳-
علاوه برین، دلچسپی انگلیس با امیرمحمد اعظم خان و امیر محمد افضل خان ازین نیز واضح میشود که زمانی که امیرمحمد اعظم خان بحیث یک باغی بمقابل امیرشیر علیخان که دولت برطانیه او را پادشاه افغانستان هم تسلیم کرده بود — قیام نموده و شکست خورد و بخاک انگلیس پناه برد انگلیس بجای آنکه او را مطابق روح قرارداد هائی که با امیردوست محمدخان داشت و امیرتعهدکرده بود که دوستان او را دوست خود و دشمنان او را دشمن خویش بشناسد براساس مقابله بالمثل محمد اعظم خان را بخاک خود راه نمیداد و یا اگر راه داده بود نظر بند ساخت و از منطقه سرحد دور نگه میداشت (مثلی که خود امیردوست محمدخان را در عصر شاه شجاع به کلکته و پسرش غلام حیدرخان را به بمبئی فرستاده بود) لیکن برای محمد اعظم خان برسم مهمانی روزانه یکصد کلدار مقرر کرد و زمانیکه بار دیگر به دعوت سردار عبدالرحمن خان برادرزاده خود برای اخلال سلطنت امیر شیرعلیخان از راولپندی (در حاشیهء سرحد) حرکت کرد مانع او نشد و گذاشت که بخاطر جمعی برای تخریب سلطنت پادشاهی که دولت برطانیه توسط نماینده خود سلطنت او را برسمیت شناخته بود آزادانه داخل اقدامات شود و همین تشویقات غیرمستقیم ومساعدت های ضمنی دولت برطانیه بود که به سقوط سلطنت امیر شیرعلیخان که به انگلیس در سلطنت اول خویش هیچیک نقصی نرسانده بلکه غائله سلطان محمدخان مهمند را بخاطر دولت مزبور و برای اثبات حسن نیت خود و پابندی کامل خویش به قرارداد های پدر قهرآخاموش ساخته بود منجر گردید.
بالاخره دلیل دیگرعلاقه مندی انگلیس با میر محمد افضل خان وامیرمحمد اعظم خان اینست که در موقع جلوس امیرمحمد افضل خان دولت برطانیه آن تهنیت را که بایست در موقع جلوس امیرشیرعلیخان بحیث ولیعهد رسمی سلطنت افغانستان میگفت در مکتوب شناسائی سلطنت او اظهار و از نفاق خاندان بارکزائی با میرموصوف ابراز تاسف کرده بود مثل اینکه حقیقتاً ولیعهد امیرمحمد افضل خان بوده و شیرعلیخان حقوق او را غصب کرده باشد و فقط درین فرصت با جلوس امیر محمد افضل خان وصیت امیردوست محمد خان مرحوم عملی شده باشد.
بهر حال دولت برطانیه بزودی از این نظریهء غلط خویش (امابر اساس تجارب تازه که بدست آورد) منصرف شده وبالاخره با جلوس ثانوی امیر شیرعلیخان که بدون هیچیک امداد خارجی و در حالیکه رقبای او بیشتر طرف توجه دولت برطانیه بوده اند — موفق به احراز سلطنت شده و با ینقسم لیاقت ومحبوبیت خود— هردو را — نسبت بامیرمحمد افضل خان و امیرمحمد اعظم خان اثبات کرد— امیر موصوف را از هر حیث پادشاه مستحق و قانونی افغانستان شناخت و باین صورت سیاست شناسائی حکمران بالفعل (دی فکتو) بجای حمکران بالاستحقاق (دی ژوری) پس از پنجسال از طرف حکومت هند خاتمه یافت. امادرین تغییر یک عامل خارجی دیگر هم تا اندازه زیادی دخیل بود و آن مسئله پیشروی روس
-٢١٤-
در آسیای جنوبی بوده که مدتی با انصراف روس و ایران از هرات شکل جدی خود را برای انگلیسها از دست داده
و بعد از سال ١٨٦٧ ع (١٢٨٤ ه ق) دو باره جلب توجه دولت مزبور را نمود. در همین سنه
وقتیکه امیر شیر علیخان در هرات بود قراریکه بیان کردیم حکومت هند از این قسمت پریشان شده
و از ترس آنکه مبادا امیر موصوف پس از ناکامی های متواتر برای احراز کامیابی دست بدا من ایران
و روس بزند، امیر موصوف را تهدید کرد که اگر چنانچه جانب ایران تمایلی نشان بدهد دولت
برطانیه قرار داد خود را با او لغو و با مخالفینش امداد علنی و عملی خواهد کرد تا حکمرانی او راحتی در هرات
هم خاتمه بدهد ( در اینجا این نکته قابل دقت است که با وجود اینکه برطانیه در اثر اصرار و ابرام
دورو دراز امیر دوست محمد خان بالاخره در سال آخر سلطنت او به الحاق هرات به سلطنت مرکزی
افغانستان موافقه کرده بود لیکن بازهم آرزوی قلبی حکومت موصوف این بود که هرات یک حکومت
جداگانه داشته سرنوشت علیحده را مطابق مأمول برطانیه تعقیب نماید. و از همین حیث بود که
در حالیکه امیر محمد افضل خان و امیر محمد اعظم خان را پادشاه کابل و سائر نقاط افغانستان تسلیم میکرد -
امیر شیر علیخان را هم در هرات بحیث حکمران «بالفعل» شناخته و با او نیز روابط و قرار دادی داشته است).
بهر حال ازین تاریخ حکومت هند نسبت به تجدید تحریکات روس و ایران
بار دیگر به خوف افتاده و در اواخر سال ١٨٦٧ ع (١٢٨٤هـ ق) لارد لارنس حاکم اعلای
هندوستان توجه حکومت برطانیه را بسوی پیشروی روس باستقامت هند جلب کرد. لیکن سر ستیفرد
نارث کوث وزیر امور هند ( در کابینهء انگلستان) بتاریخ ٢٦ دسمبر سال مزبور جواب داد که درین
نقطه حکومت برطانیه هیچیک دلیل اندیشه یا رقابت را احساس نمیکند بلکه پیشرفت روسیه را
در جنوب آسیا یک امر طبیعی میداند، اما با وجود این اطمینان صریح بازهم حکومت هند که
مسئولیت منطقوی مهم دارد ازینطرف خاطر خود را جمع نساخته بلکه بفکر می افتد تا در مورد حکمرانان
افغانستان سیاست سابق خود را که هر قسم احتمالات از آن انتظار میرود – ترك و یک سیاست واضح
را کارفرما شده مرکزیت حکومت و تقویت آنرا نصب العین خود قرار دهد - چنانچه برای این منظور
جلوس ثانی امیر شیر علیخان و از بین رفتن رقبای او زمینه را آماده تر ساخته و همان است که به مجرد
مراجعهء امیر موصوف که تنها سلطنت خویش را به دولت برطانیه با دوام دوستی سابق ابلاغ میداشت
لارد لارنس برخلاف دفعه قبل ، خودش برای دراز کردن دست دوستی وعرضهء امداد به امیر
موصوف سبقت میورزد و در مکتوب خود علاوه میکند که نه تنها برای دوام دوستی سابق آرزومند
است بلکه میخواهد سلطنت افغانستان را حتی المقدور تقویه نماید و سپس برای اثبات این نظریهء
خویش اسلحه و پول نقد که طرف احتیاج امیر بود خود سرانه ارسال میدارد و در زمانیکه امیر
در قبول آن نظر باینکه چنین تغییر سیاست را اصلا منتظر نیست و آنرا بکدام اوضاع تازه حمل مینماید
تعلل بخرج میدهد حاکم اعلای جدید که عوض لارد لارنس بهند میرسد ولارد مایو میباشد
قدم دیگری برای جلب امیر گذاشته او را دعوت آمدن بهند بحیث مهمان دولت برطانیه میدهد
و مینویسد که تمام مسائل مربوط به مملکتین درین ملاقات بین او که نماینده «ملکه» برطانیه
-٢١٥-
است و امیر موصوف مورد بحث قرار گرفته و دوستی دیرینه تجدید و تشدید خواهد یافت.
اما در همین وقت یعنی دو ماه پیش از ارسال اسلحه و وجه نقد برای امیر شیر علیخان یا به عبارت دیگر مقارن جلوس و مکاتبه امیر موصوف به دولت برطانیه یک واقعه تازه در عالم سیاست برطانیه در شرق اتفاق میافتد که اگرچه در اوائل چندان جالب توجه و حائز تاثیر تلقی نمیشود لیکن چون بعدها یک جریان تازه را در روش سیاسی دولت مزبور در مورد افغانستان افتتاح مینماید - قابل دقت مخصوص بشمار میرود. و آن یاد داشت میجر سرهنری را ولنسن نماینده سیاسی سابق برطانیه مقیم قندهار (در زمان سلطنت دوم شاه شجاع) است که بعدها در قطار سیاسیون و علمای برطانیه شهرت بسزائی کسب نمود و خطوط میخی بیستون را در ایران خوانده مبتکر سیاست مشهور و شوم پیش قدمی (فارورد پالیسی) شناخته شد. نامبرده درین فرصت که هنوز حکومت هند با امیر شیر علیخان داخل کدام قرار داد تازه نشده و صرف آمادگی خود را برای تشدید و توسیع روابط با امیر موصوف و ارسال امداد عملی باو برای تقویت سلطنتش اظهار نموده بود یاد داشتی متضمن ٤ نکته بوزارت هند در لندن تقدیم کرد که مطالب عمده آن نظر به پیشرفت روس ضرورت اتخاذ برخی احتیاط ها را تشکیل میداد و بر حسب ذیل بود :
۱- امیر شیر علیخان را شناخته با او کمک پول و اسلحه بعمل آورده شود. بالمقابل نماینده برطانیه که انگلیس نژاد باشد در کابل بر امیر قبولانده شود تا قضایا را از نزدیک مراقبت نماید و همکاری بین مملکتین در مسائل سیاست خارجی قائم تر گردد.
٢- تجدید نفوذ از دست رفته در طهران.
٣- تکمیل خط آهن عسکری هند تا سرحد.
٤- اشغال کویته بشرطیکه با موافقه شاه و روسای افغانستان حاصل شود و قبائل هم آنرا برای خود تهدید تلقی نکنند والا این پیشرفت کوچک به خرابی روابط نمی ارزد.
این یاد داشت اگرچه در ٢٠ ماه جولائی ١٨٦٨ع (١٢٨٦ هـ ق) بوزارت هند تقدیم شده بود لیکن وزیر هند آنرا در ٢١ اگست سال مذکور بدون هیچیک تبصره و یا نظریه از طرف خود و یا حکومت برطانیه به حکومت هند ارسال داشت و دیزائیلی (بعدها لارد بیکاسفیلد) که در این وقت رئیس حزب محافظه کار و صدراعظم برطانیه بود نسبت به پیشروی تدریجی روس هیچ صدائی بلند نکرد و به اطمینان (کورکاچف) وزیر خارجه روسیه که عملیات آسیای جنوبی را برای متحد ساختن مملکت روس بدون فکر کدام نقشه مخالف دول دیگر وانمود کرده بود قانع شده و بنابران یاد داشت را ولنسن را صرف بحیث یک نظریه مجرد جهت مطالعه حکومت هند فرستاد.
اما درین وقت کابینه تبدیل شده گلید ستون باحزب لبرل (آزادی خواه) روی کار آمد. درینجا باید تذکار شود که پیشرفت روسیه از سال ١٨٦٤ ع (١٢٨١ هـ ق) تا ١٨٦٨ ع (١٢٨٦ هـ ق) بیشتر کسب سرعت نموده بود چنانچه در سال ١٨٦٥ ع (١٢٨٢هـ ق) تاشکند و در سال بعد (١٨٦٦ ع -
-٢١٦-
١٢٨٣ هـ ق) خجند را گرفته قوه خان خوقند را درهم شکسته و در سال ١٨٦٧ (١٢٨٤ هـ ق) بر بخارا حمله کر دو نائب السلطنه گی ترکستان را که تاشکند مرکز آن تعین گردید تاسیس نمود و بالاخره در سال ١٨٦٨ ع- (١٢٨٥-٨٦ هـ ق) سمرقند را اشغال و کنترول کامل بخارا را بدست آورد اما در اول وهله یعنی در اواخر ١٨٦٤ (١٢٨١هـ ق) ذریعهء متحدالمالی علت این پیشرفت خود را تأمین متصرفات خویش معرفی و توضیح کرد که اگرچه ساحهء پیشرفت در آسیای مرکزی از غدیرکول تا (سرداریا) میباشد ولی متوقف ساختن آن بسته به وضعیت اهالی آن قسمت ها خواهد بود گویا در ضمن همین عرصهء پنج سال هرج و مرج افغانستان بود که روسیه از هرات منصرف و بالمقابل پیشرفت خود را در آسیای جنوبی سرعت بخشید و در اواسط این دوره بود که حکومت هند توجه حکومت مرکزی لندن را بطرف پیشروی مزبور جلب کرد و حکومت لندن نظریه داد که این پیشروی قابل اندیشه نیست و یک امر طبیعی است تا اینکه راولنسن پیشنهاد خود را تقدیم نمود و راپور مزبور هم بیش از یک پرسش دولت برطانیه را که از دولت روس نسبت به مقصد این پیشرفت سوال نمود کدام اقدام دیگر را ایجاب ننمرد و اطمینان معجل روس سبب ایقان لندن گردید.
باوجود این زمانیکه یاد داشت راولنسن به هند رسید بتاریخ ٤ جنوری ١٨٦٩ ع (١٢٨٦هـ ق) از طرف حاکم اعلی هندوستان جواب رد بآن داده شد. ولارد مایو متذکر گردید که مامورین هند طرفدار لشکر کشی و پیش بردن مراکز موجودهء خود نمی باشند و این اقدام از نظر حربی و سیاسی و مالی فعلا معقول نیست- امیر نمایندهء انگلیس را قبول نمیکند و دوستی مملکتین بر هم میخورد بهتر است با ایران نزدیک شده و با روسیه داخل مذاکره شوند- چنانچه در همین وقت با روسیه داخل مفاهمه شده و نتائج خوبی هم در قسمت تعین مناطق نفوذ حاصل کردند.
از طرف دیگر لارد مایو که در ماه مارچ ١٨٦٩ع (١٢٨٦ هـ ق) از عزم امیر شیر علی خان برای آمدن به هند حتی رفتن به کلکته برای ملاقات خود توسط مکلود نائب گورنر پنجاب شنید بنا بر یخ ١٠ مارچ به وزیر هند مکتوبی نسبت بطرزعملی که در کنفرانس (که محل انعقاد آن از طرف لارد ما یو شهر امباله تعین شده بود) به مقابل امیر شیر علی خان اتخاذ کند - نوشته و در آن نظریه داد که او طرفدار است تا دولت برطانیه خود را از تعهدات دائمی خلاص کرده وعدهء امداد مستمر را ندهد وحتی هیچیک قراردادی که تعهدات دائمی و حتمی را ایجاب کند به میان نیاورد بلکه فکر او اینست تابه امیر شیر علی خان نشان بدهد که برطانیه آرزو دارد یک حکومت قوی در افغانستان بدون مداخلهء غیر بر قرار باشد «و ما آرزوی مداخله را از هیچ رهگذر نداریم و در کابل نمایندهء انگلیس نژاد نمی خواهیم و نه در سلطنت او نفوذ سیاسی را طالبیم»
این بود شرح مجمل اوضاع عمومی سیاست انگلیس و روس بعد از مرگ امیر دوست محمد خان تا کنفرانس امباله و خط مشی که حکومت برطانیه درمورد این کنفرانس و رفتار با امیر شیرعلی خان اتخاذ کرده بود - که باید خوبتر به ذهن خوانندگان این اثر که بعد ها محتاج مراجعه با لفاظ و روح این گفته ها و نوشته های رسمی میشوند - باقی بماند.